چهارشنبه 9 اسفند 1385  07:02 ق.ظ

تا به حال حتی یك جمله سفارشی نگفته ام!

گفتگو با فرزاد حسنی مجری فوق العاده

به چه جرمی، چه گناهی، تو مرا سوزوندی...

وقتی پخش محاکمه خسرو گلسرخی از تلویزیون به پایان رسید و من هنوز مبهوت به صفحه تلویزیون چشم دوخته بودم، فرزاد حسنی بر صفحه ظاهر شد و کلامی در ستایش از مردانگی این مارکسیست لنینیست مبارز دهه 50 گفت. مستقیم و روبه  دوربین... در برنامه فوق العاده.

 فرزاد حسنی همواره آماج احساسات متناقض مخاطبانش بوده است. ستایشگران پر و پا قرصی دارد که توجه ما را به حضور ذهن، حافظه، حاضرجوابی، تحرک و تسلطش بر احادیث و روایات از سویی و اشعار و ترانه ها از سویی دیگر جلب می کنند. و منتقدان خشمگینی دارد که او را به اجرای سفارشی و ادای جملات فرمایشی متهم می کنند.

این هویت متناقض را فرزاد حسنی در چهره و ظاهرش نیز حمل می کند. یک جوان امروزی(کاملا امروزی) که به سر و وضعش، صورت و آرایش مو اهمیت می دهد و از آن سو می تواند در طرفه العینی همچون یک واعظ و مداح روایتی را به روایتی دیگر وصل کند و نتایج اخلاقی بگیرد.

برنامه «فوق العاده» با اجرای فرزاد حسنی احتمالا بهترین ویژه برنامه انقلاب طی 28 سال گذشته بود. خطوط قرمز در این برنامه بارها و بارها شکسته شدند و چند گفت و گوی بسیار جنجالی در این برنامه انجام شد که در هیچ کدام نمی توان اجرای حسنی را نادیده گرفت. گفت وگوی او با هاشمی رفسنجانی و یا صفار هرندی و دو بار پخش محاکمه خسرو گلسرخی، برای هر بیننده ای جذابیت های خاص خود را داشت.

وقتی تصمیم گرفتم درباره چند و چون معمای فرزاد حسنی تحقیق کنم، با پیشنهاد او روبه رو شدم: قرار شد مصاحبه او با هاشمی  رفسنجانی را با هم ببینیم و بعد کمی هم گپ بزنیم. از همان اول قرارمان بر این شد که بحث را فقط به محدوده هویت متناقض او محدود کنیم و روشن کنیم که حسنی یک استعداد صادق و متفاوت اجرای تلویزیون است یا یک مجری که مجبور است در همان کادر و چهارچوب مشخص شده تلویزیون حرکت کند؟

وقتی گفت وگو را شروع می کنیم، فرزاد کارم را ساده می کند. خودش کوله باری از شکایت نسبت به روزنامه نگارهایی داشت که او را مدام به اجراهای سفارشی متهم می کنند. او در عوض به جای تاکید بر وجه امروزی خود اصرار دارد که بر بسترهای سنتی و مذهبی اش صحه بگذارد. صحبت ما این گونه شروع شد:

آرش خوشخو

 

 

 فرزاد تو همین قدرمذهبی  هستی   که به نظر می رسد یا یک مجری هستی که به بهترین نحو سفارشات انجام شده از سوی تهیه کننده و مدیران شبکه را انجام می دهی؟

من واقعا همین قدر مذهبی هستم که می بینید. تظاهری در کار نیست. من آن چیزی را می  گویم که بهش اعتقاد دارم. قسم می خورم که تا با حال هرگز و هرگز یک جمله سفارشی در برنامه ام نگفته ام، هر چند به هر حال کار در تلویزیون چهارچوب و قواعد خاص خودش را دارد که من نمی توانم از آنها تخطی کنم.

  خب، اگر حرفت را قبول کنیم باید بگویم پس بدشانسی آورده ای، چون در متر و معیار تماشاگران به خصوص روشنفکران، این نوع کلمات و اجرا با این تیپ و قیافه سازگار نیست.

ببین من بچه خانی آبادم. کوچه قندی. نزدیکی بستنی آقا رضا. از یک خانواده کاملا مذهبی. به خصوص مادرم که به شدت مذهبی بود. من در دل فرهنگ آن حوزه و آن دوران بزرگ شدم. به عنوان مثال بزرگ ترین عشق دوران کودکی من حضرت امام بود. من از همان بچگی عکس های امام را جمع می کردم و موثرترین شیوه برای ساکت کردن من، اهدای عکس امام بود. الان هم آرشیو کامل عکس های امام را دارم. وقتی در 11-12 سالگی شاگرد اول شدم، جایزه ای که پدرم برایم خرید یک دوره کامل سیمای نور بود که به عکس های امام اختصاص داشت. حتی یک بار یکی از اقوام،   یک عبا برایم  خرید تا من از کودکی بیشتر و بهتر بتوانم حرکات امام را انجام دهم.

  اما...

اما چی... من چی کار کنم که فلان متولد 65 از من می پرسد که آقای حسنی واقعا امام را این قدر دوست داری؟! من چی را باید ثابت کنم؟ من با درس های قرآن قرائتی بزرگ شدم. مسئله من دعای کمیل آیت الله دستغیب بود. مسئله نوجوانی من، شهادت آیت الله قدوسی بود، من با این چیزها بزرگ شدم، حالا باید چه چیز را به چه کسی ثابت کنم؟

  در آن خانواده مذهبی، مثلا می توانستی موسیقی گوش بدهی؟

نه، در خانه ما موسیقی نبود، تا مدت ها. اولین کاست موسیقی که به خانه ما راه یافت، نهانخانه دل با صدای بیژن بیژنی بود و بعدش هم شور عشق افتخاری.

  اما تو الان یک ترانه سرای حرفه ای هستی. پس چگونه به ترانه گفتن علاقه مند شدی؟

اولین ترانه ای که شنیدم در خانه دایی ام بود. از یک خواننده پاپ قدیمی. هنوز هم شعر و  آهنگش را حفظ هستم: به چه جرمی، چه گناهی، تو مرا سوزوندی...

 

 پس آخر تغذیه فرهنگی تو چی بود؟

همه آن چیزهایی که در اوایل دهه 60 در این مملکت در دسترس بود. من یک روزنامه خوان حرفه ای بودم. تا پایان دبیرستان روزی چهار تا پنج ساعت روزنامه و مجله می خواندم. همه چیز از اطلاعات هفتگی و پاورقی هایش بگیر تا نشریات طنز هفتگی. فکاهیون، طنز و کاریکاتور، دوره های قدیمی مجله  بهلول، من حتی مجله صف را هم می خریدم. (مجله ارگان ارتش!) اما حس موسیقیایی و میل به ترانه، نه با کاست های موسیقی پاپ که با نوارهای قصه بارور شد که آن سال ها بزرگ ترین تفریح کودکان بود. نوار قصه های شرکت 48 داستان و یا بیتا. تمام کودکی من با صدای این نوار ها پر شده است. علیمردان خان، جن پینه دوز، گربه های اشرافی، سیندرلا، سندباد، پینوکیو. من به آوازهایشان گوش می دادم و با آنها بزرگ می شدم. کارهای درخشانی بود. هنوز هم بسیاری از آوازها را حفظ هستم. (چند تایی از آنها را می خواند.)

  تسلطت بر احادیث و روایات را از کجا آوردی؟

خب، این هم ادامه همان ماجراست. یکی از بزرگ ترین مشغولیت  های من، خواندن رساله است. از آن سو عاشق حدیث هستم. احادیث را می خوانم و حفظ می کنم و به  آنها فکر می کنم. در سه سال برنامه کوله پشتی، 95 درصد موضوعاتم را از احادیث انتخاب کردم.

 

 می دانی مشکل اینجاست که این دلبستگی عمیق مذهبی با چهره ات سازگار نیست!

این مشکل من است اما تقصیری ندارم. من همین هستم که می بینید. یکی از دوستان روشنفکرم می گفت تو آدم تحصیل کرده ای هستی، چرا این قدر برنامه هایت را با «قال» شروع می کنی، به جایش از کانت و همینگوی نقل قول بیار. من چه جوری بگویم که حرفی از همینگوی و کانت را قبول دارم که با آن احادیث منطبق باشد. نه برعکس!

 

متون عربی را خیلی سلیس روایت می کنی.

باز هم این به عشق کودکی من برمی گردد. در تابستان ها وقتی هم سن و سال های من می رفتند کلاس انگلیسی، من کلاس عربی می رفتم. جامع المقدمات را هم کامل خوانده ام. همین طور کتابی به نام زبان قرآن که مرجع تدریس قرآن در دانشگاه هاست. به عربی همیشه عشق ورزیده ام. زبان عجیبی است و به غایت حساس. یک فتحه و ضمه اشتباه، یک عدم رعایت حروف قمری و شمسی، کل جمله را عوض می کند. من ارتباط حسی بسیار خوبی با عربی دارم و واقعا معتقدم اگر این ارتباط حسی را با  این زبان برقرار کنی، احتمال اشتباهت در تلفظ به صفر می رسد.

  دیپلم را از چه مدرسه ای گرفتی؟

با معدل 18 و خورده ای از مدرسه امام صادق.

 خب، پس شد عشق به امام، حدیث، عربی، درس هایی از قرآن، نوارهای قصه، روزنامه، مجلات طنز، ترانه پاپ در خانه دایی و ... چیز دیگری هم هست؟

آره، من دلبستگی عمیق به ادبیات محاوره ای قدیمی تهران دارم. پدر، مادر، پدربزرگ و مادربزرگ من، تهرانی های اصیل بودند. خانه ای که در خانی آباد داشتیم، از آن مدل خانه های قدیمی و تیپیک تهران بود. با حوضی در وسط و راه پله های دور حیاط و دالان و زیرپله و ... . یکی از همسایه  های ما (فرزاد تاکید دارد بگوید همساده!) پیرزنی بود به نام خجه خانم،  خدیجه خانم نه، خجه خانم. در یک اتاق دیگر پیرزنی دیگر بود به نام زهرا خانم که کارش آباب کشی بود! در این فضا، گوش من پر شد از آوا و کلمات قدیمی تهرانی. یکی از دوستان منتقد به من ایراد می گرفت که چرا در برنامه ام می گویم طیاره. این تو یاد من مانده که مادربزرگم می گفت طیاره پرید! من دیگر نمی توانم خودم را راضی کنم بگویم هواپیما. این طیاره است! مثلا تهرانی ها به جای هنوز می گویند هنو (بدون ز) یا می گویند سیفید (سفید) زیرزیمین ( زیرزمین) سیب زیمینی (سیب زمینی). من به جای دوازده (با فتح دال) دوست دارم بگویم دوازده (با ضم دال). این لهجه قدیمی  تهران است. کسی به من زنگ زد و گفت این شنفتن را از کجا آوردی؟ یعنی چی؟ این خانم نمی دانست که خود حافظ، شنفتن را با گفتن هم قافیه کرده است. اما استفاده از این کلمات و این نوع گویش دوستان را عصبانی می کند. اما من تاکید دارم که از این زبان استفاده کنم.

  در کودکی ات پدر و مادرت در مورد شکل لباس پوشیدنت محدودیتی برایت ایجاد نمی کردند؟

نه... الحمدالله هیچ وقت پدر و مادرم در این مسائل قید و بندی برایم نمی گذاشتند. در حال حاضر هم بهترین مشاور من در لباس پوشیدن مادرم هست و من از او راهنمایی می گیرم.

  پس فرزاد حسنی این گونه شکل گرفت... خب حالا که این هویت متناقض را ترسیم کرده ایم، فکر نمی کنی نحوه اجرای تو برخی اوقات به این سو»تفاهمات دامن می زند و گزک دست کسانی می دهد که تو را به کار فرمایشی متهم می کنند؟

مثلا چه کاری؟ آن نویسنده ای که به بهانه نقد اجرای من، از فرم دماغ و ابروی من فکت می آورد، مگر برایش مهم است من چگونه و با چه شیوه ای برنامه  اجرا می کنم؟

  مثلا چرا موقعی که با چهره های سیاسی شوخی می کنی، چهره ات متبسم است؟ یا چرا در مصاحبه هایت بیش از حد از کلمات تعارف آمیز استفاده می کنی؟

خب، وقتی موقع مزاح نمی خندم، دو تا اتفاق می افتد; یا شوخی ام گرفته نمی شود یا سو»تفاهم پیش می آید که دارم گستاخی و بی ادبی می کنم.

دوم آن که من در گفت وگوهایم شغل، جایگاه و همین طور شان فرد مقابل را حفظ می کنم. مثلا اگر طرفم یک عضو قوه  مجریه است قاعدتا سوال هایم بر محور «پس چی شد؟» می گردد، اما وقتی مثلا با هاشمی رفسنجانی مصاحبه می کنم، تمام تلاشم بر این است که احترام و شان هاشمی را حفظ کنم. آن هم در عین این که فضا را مفرح و شاد نگه دارم.

  و این داستان فرزاد حسنی بود؟

دقیقا. داستان کسی که هنوز از شنیدن خاطره یک شهید دلش غنج می رود و از آن سر از شنیدن یک ترانه پاپ خوب به شوق می آید. باور کنید همین است. هیچ تظاهری هم در کار نیست. من این جوری ام.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


  • آخرین ویرایش:-
آخرین پست ها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic