یکشنبه 20 اسفند 1385  09:03 ق.ظ

 

بهانه‌های كوچك خوشبختی
نیما رئیسی در یكی از روز‌های مردادی سال 1354 در بیمارستان دكتر   فامیلی در رشت به دنیا آمده، تا 18سالگی همانجا زندگی كرده، مدتی در بابل و ساری بود، تا اینكه دانشگاه قبول ‌شد و به تهران آمد.


نیما رئیسی، مجری خوش‌صدای برنامه پارازیت است. برنامه‌ای كه حسابی پرطرفدار است و از رادیوی جوان پخش می‌شود.روانشناسی خوانده ولی همزمان سركلاس بچه‌های رشته تئاتر می‌رفته و عاشق فیلم دیدن است. این مصاحبه را بخوانید تا با سبك زندگی او آشنا شوید.

بقیه در ادامه مطلب...

با تشكر از انسیه خانوم از وبلاگ:

http://hamshahri-javan.blogfa.com/


«در حال حاضر پیش خانواده عمه‌ام زندگی می‌كنم. از دوره كودكی، چه وقت‌هایی كه مدرسه می‌رفتم و چه آن زمان كه دوره مدرسه‌ام تمام شده بود، تابستان‌ها پیش عمه‌اینا بودم. عمه‌ام منو در كلاس‌های مختلف ثبت‌نام می‌كرد كه بابام نگه برگرد. عمه و شوهرعمه‌ام مثل پدر و مادرم می‌مانند. از زندگی‌ام خیلی راضی‌ام. لحظه‌هایی پیش میاد كه ممكنه اذیت بشم ولی فكر می‌كنم نمك زندگیه.»

چه چیز به زندگی‌ات معنی می‌دهد؟
«وقتی یك آفرینشی صورت می‌گیرد، حتی اگر یك نمایش كوتاه رادیویی باشد، احساس می‌كنم زنده‌ام. از آن دسته آدم‌هایی هستم كه با یك دست چند هندوانه برمی‌دارند. مثلاً تمام زیرشاخه‌های بازیگری را امتحان كردم. دومین چیزی كه به زندگی‌ام معنی می‌دهد، طبیعت است.
یك روزی كه نمی‌دانم چه زمانی است، با دوربین عكاسی یا فیلمبرداری می‌روم سراغ طبیعت، بخش دست‌نخورده دغدغه‌های من است، بعد هم فیلم دیدن، حتی اگر در بدترین حالت باشم حالم را خوب می‌كند و خلاصه تمام بهانه‌های كوچك خوشبختی مثلاً یك دیدار دوستانه.»

دلباختگی
5 نقطه در زندگی كه به نیما رئیسی چشمك می‌زند:
«ماه، اولین روزی كه به دانشكده هنرهای زیبا رفتم، دوران كودكیم كه هیچ‌وقت از من دور نیست، اولین روزی كه سر فیلمبرداری رفتم‌ـ سال 73، فیلم حباب به كارگردانی ابوالقاسم معارفی‌ـ و اولین باری كه توی استودیو خواندم.»

دوست داری به گذشته برگردی؟
«نه، ولی گذشته‌ام را خیلی دوست دارم. اصولاً آدم نوستالژیكی هستم. در همان لحظه‌ای كه مشغول انجام كاری‌ام نسبت به آن لحظه، حس نوستالژی دارم. می‌دانم روزی خاطره می‌شود.»

با چه كسانی دوست داری عكس یادگاری بگیری؟
«آل پاچینو، كریستین بوبن، استینگ، استاد برایان دی‌پالما، وودی آلن و فرامرز قریبیان كه خیلی دوستش دارم ولی تا به حال پیش نیامده كه ببینمش.»

انجمن شاعران مرده
مهم‌ترین معلم‌های دوره مدرسه و استادهای دانشگاهت رو به یاد داری؟ چرا توی ذهنت مونده؟
«خانم بای، معلم كلاس اولم بود. خانم پور‌سعید، معلم كلاس سومم كه اصفهانی بود. كلاس پنجم دبستان معلمی داشتم به نام آقای محمود شعبانی. خودش خطاط، نقاش و نوازنده سنتور بود. با ما تئاتر كار می‌كرد.
همان سال به هنر و بازیگری علاقه‌مند شدم. بچه‌ها را به خواندن مجله تشویق می‌كرد. بیشتر دانستنی‌ها می‌خواندیم. در شرایط كلاسیك معلمی، تنها معلم آوانگارد ما بود.
از استادهای دانشگاه هم، دكتر غلامرضا محمودی را هیچ‌وقت فراموش نمی‌كنم. استاد جوان و سرحالی كه همیشه سركلاس‌هایش حاضر بودم.
به جای كلاس روان‌شناسی، فیلم‌شناسی داشتیم، تمام مثال‌های روان‌شناختی‌اش مثال فیلمی بود. خیلی استاد مطلعی بود.»

ویولن قرمز
توی زندگی‌ات چه چیزهایی به رنگ سبز است؟
«رنگ سبز را دوست دارم ولی قرمز و نارنجی را خیلی بیشتر دوست دارم، مخصوصا قرمز گوجه‌ای. به نظرم تیزر خواندن برای تبلیغات و آواز خواندن،‌ قرمز گوجه‌ای است!»
یك روز تعطیل اگر در منزل باشی چه كارهایی می‌كنی؟
«فیلم می‌بینم، موزیك گوش می‌دهم و كتاب می‌خوانم.»
خب، حالا یك هفته تعطیلات اجباری داری، كجا می‌روی؟
«تازگی‌ها برایم مثل یك آرزو شده، دلم می‌خواهد ایران را بگردم. بعد از ایران هم ترجیح می‌دهم به ایتالیا بروم . شهر ونیز واقعا تماشایی است. بعد هم اسپانیا.»

صورت زخمی
توی زندگی دوباره اگر قرار باشد شغل الان را داشته باشی، چه تغییری در زندگی‌ات می‌دهی؟
«دوست داشتم این قدر عاطفی نبودم. توی روابطم همیشه آدم‌ها را دوست داشتم بعد شناختمشان. به نظرم اگر برعكس این حالت اتفاق بیفتد خیلی بهتر است.»

اهل حسرت خوردن هستی؟
«نمی‌شه اسمشو حسرت گذاشت. در این حد كه كاش الان شمال بودم یا كاش می‌شد دو دقیقه بشینم و قهوه بخورم.»

فرانكی و جانی
اسباب‌بازی‌های دوران كودكیت؟
«باغ وحش‌هامو هنوز دارم و سراغشو از مامانم می‌گیرم. معمولا اسباب‌بازی‌هامو عمه‌ام و دختر عمه‌هام برام می‌خریدند: ماشین پلیس، تانك، همیشه از روی كنجكاوی خرابشون می‌كردم ولی بعد نگهشون می‌داشتم. یك كلت اسباب‌بازی هم داشتم، اما اگر خودمو به فروشگاه اسباب‌بازی می‌بردند، عروسك می‌خریدم. هنوز یكی از عروسك‌هامو دارم، اسمش آیداست. یكی از عروسك‌هامو، مامانم داد به خاله‌ام كه همسن و سال خودمه، تا مدت‌ها غصه می‌خوردم.»

دلخوشی‌های الان نیما رئیسی؟
«كارم در رادیو، دوبله‌های انیمیشن، كتاب‌های نخوانده‌ام شنیدن موزیك و باز هم فیلم دیدن.»
با مداد جادو چی می‌كشیدی؟
«دریا، ابر و خورشید و كمی آن طرف‌تر هم جنگل.»

پدرخوانده
دوست داری به خانه سالمندان بروی؟
«اگر ازدواج نكنم مجبورم به خانه سالمندان بروم! خیلی از آن وحشت ندارم ولی دوستش هم ندارم. دلم می‌خواهد قبل از اینكه كار به خانه سالمندان برسد، نباشم یا تا وقتی زنده باشم كه روی پای خودم هستم. نمی خواهم یك سری آدم را معطل خودم كنم».

به این فكر كردی در چه سنی و چطور می‌میری؟ انتخاب محل دفن هم با خودت!
«به این موضوع فكر نكردم ولی دوست دارم موقع خواب بمیرم و یك جای دور، در جنگل و طبیعت دفن شوم. اصلا از محیط قبرستان خوشم نمیاد اما به این فكر كردم كه هنگام مرگم از فرهاد موزیك پخش كنند. راستش را بخواهید دوست دارم حتی موقع مرگم بهانه‌ای برای شاد كردن بقیه داشته باشم.»
اگر قدرت داشتی آدم‌ها را زنده كنی، چه كسانی را زنده می‌كردی؟
«مادر بزرگم (مامان بابام) كه مامان نازی صداش می‌كردیم،‌ پدربزرگم (بابای مادرم)، ادوارد هاپر نقاش، الویس پریسلی، فروغ فرخزاد، فرهاد و ...
( مصاحبه از روزنامه صبح امروز)


  • آخرین ویرایش:-
نمایش نظرات 1 تا 30
آخرین پست ها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic