سه شنبه 21 فروردین 1386  06:04 ق.ظ

اگر قرار است بخندیم به من هم بخند!

گفتگوی همشهری جوان با محسن نامجو

همشهری جوان عادت دارد هر سال یكی را معروف كند

پارسال بنیامین،امسال محسن نامجو

سه سال پیش، لابه لای كارهای متنوعی كه تحت عنوان مجموعه موسیقی زیرزمینی دست به دست می گشت، قطعه  بگو بگو با یك بار شنیدن، تفاوتش را با سایر قطعه ها نشان می داد. بعدتر در فیلم مستندی كه درباره همین نوع موسیقی ساخته شد، جوانی با چهره خراسانی درباره خودش و حال و هوای كارهایش حرف زد. تقریبا از اوایل زمستان امسال، كم كم با رشدی تصاعدی  روی هارد یا mp3 پلیرهای خیلی ها قطعه هایی را می شد شنید كه ملغمه ای از آواز و موسیقی سنتی و ریتم ها و سبك های راك، سنتی، جاز، محلی، بلوز، خالتور و... بود و در عین حال هیچ كدام از آن ها نبود. در جشنواره فیلم فجر، آن هایی كه فیلم تهران انار ندارد را دیدند، برایشان ترانه جبر جغرافیایی و خواننده اش كه در تیتراژ پایان فیلم آمده بود،  آشنا بود. كمی قبل تر هم خبر سفر محسن نامجو و رضا عابدینی به هلند، برای شركت در جشنواره هنری هات اسپات در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه ها چاپ شد. درست دو هفته تا آغاز سی و یك سالگی نامجو مانده بود كه در خانه یكی از رفقایش سراغش رفتیم. محسن نامجو كه خوشحال از مجوز گرفتن ترنج بود، كارهایی كه نشنیده بودیم را برایمان گذاشت و در حالی كه نگران سرد شدن چایی مان بود، درباره موسیقی و كارهایش حرف زد. نامجو متولد تربت جام و بزرگ شده مشهد است، كار موسیقی را از دوازده سالگی با آواز و سولفژ و نت خوانی شروع كرده، استاد ردیفش فریدون ناصرپور بوده،  سال۷۳ در دانشگاه هنر، رشته تئاتر قبول می شود و یك سال بعد در دانشگاه تهران به رشته موسیقی می رود. در دانشگاه سه تار و تار را به عنوان ساز تخصصی انتخاب كرده و هارمونی، فرم و آنالیز و كنترپوان را پیش استادانی چون خسرو مولا نا، آذین موحد و علیرضا مشایخی یاد می گیرد و بعد از دو سال از دانشگاه انصراف می دهد.

آقای نامجو چرا از دانشگاه انصراف دادید؟
وقتی رفتم دانشگاه، می خواستم تغییراتی توی موسیقی ایرانی انجام بدهم، اما آن جا اساسا به آهنگسازی یا حتی به گروه نوازی اعتقاد نداشتند. حتی یك گروه هم توی دانشكده تشكیل نمی شد یا اجازه اش را به دانشجوها نمی دادند. معتقد بودند كه دانشجو باید تلمذ كند و رابطه دانشجو و استاد، مرید و مرادی باشد. به خصوص داریوش طلایی و مجید كیانی روی این نظر تاكید داشتند. آن ها می گفتند موسیقی ایرانی، بداهه نوازی خلاقه برای خود ردیف است. می گفتند دونوازی است. گروه اصلا وجود نداشت و طبیعی بود این با سلیقه من جور درنمی آمد.


بعدش رفتید سربازی؟
نه، یك مدتی دستیار استاد محمدرضا درویشی بودم. توی یكی دو تا فیلم، مثل تخته سیاه سمیرا مخملباف، نوازندگی كردم و یك تكه هایی خواندم. تازه وارد دنیای حرفه ای شده بودم. سال 79 بود كه رفتم سربازی. آن جا دوره استراحت ذهنی من بود و با موسیقی راك و بلوز  آشنا شدم.


رفقای سربازی؟ قبلا هم باهاشان آشنا بودید؟
نه، توی خدمت آشنا شدیم، یعنی همشهری هام بودند. بعد از خدمت كه برگشتم، با هم بودیم. یك گروه راك تشكیل دادیم به اسم گروه ماد . كنسرت دادیم و كلا وارد تجربه كاری شدیم.


یعنی این اتفاق توی دانشگاه نیفتاد و توی سربازی افتاد؟
دقیقا. دانشجوهای موسیقی خیلی پرت اند و خیلی در این مورد بی سوادند. مثلا طرف چهار تا ساز می زند ولی تابه حال یك قطعه از اریك كلاپتون نشنیده.


جنس تجربه های گروهتان چه جوری بود؟
یكی از تجربه هایی كه با دوستم عبدی بهروان فر - كه گیتاریست ترنج و چند قطعه دیگر است - داشتیم، این بود كه من سه تارم را پیك آپ به اش وصل كردم و زدم. ساعت ها با عبدی ساز می زدیم؛ او گیتار، من سه تار. بعد از سه چهار ساعت می دیدیم كه او دارد با گیتار، سبك خراسانی می زند و من با سه تار بلوز می زنم. این جابه جایی عملا اتفاق افتاد.كم كم به این نتیجه رسیدیم كه گام موسیقی خراسانی، قوچانی یا قشقایی یا تركمنی با گام بلوز عین هم هستند. كافی است از دو، رِ، می، فا، رِ را حذف كنی تا بشود بلوز. این مقوله ای بود كه به ذهن هر كسی می توانست برسد. این همه دارند سه تار می زنند ولی كسی این را نفهمیده بود.


تلفیقی بودن كارها صرفا به خاطر این تجربه بود؟
من فكر می كنم تلفیق، اپیدمی زمانه ما شده. یعنی هر موزیسینی برای این كه بتواند به روز باشد باید تلفیق انجام بدهد. ولی در تلفیق نباید فقط ابزار یا سازها تلفیق بشوند، می شود با یك سه تار تك هم به این نتیجه رسید.


تجربه ای كه ما توی بحث تلفیق موسیقی آن طرفی با كلام این طرفی داشتیم، تجربه گروه اوهام است. كار شما چه فرق هایی با كار آن گروه دارد؟
ببینید، من برای اوهام احترام قائلم كه توانست این تجربه را قبل از همه انجام بدهد، اما نكته این جاست كه خواننده های این گروه یا گروه های مشابه، تسلط كافی به موسیقی ایرانی ندارند. آن ها خیلی جلوتر از زمان خودشان بودند و ایده های خوبی داشتند. ولی آواز ایرانی را بلد نبودند و نتوانستند كار را كامل انجام بدهند. من مدیون دانستن آواز ایرانی هستم.


اصلا تلفیق، اسم مناسبی است برای كاری كه می كنی؟ چون مثلا گروه آكسیوم آو چویس را هم می شود گفت كار تلفیقی می كنند.
یك جور ایرانیزه كردن كار است. ربع پرده ها را كه اضافه كنی، كار ایرانی می شود.


یعنی كارهایت ایرانی هستند؟
می خواهم ایرانی فرض بشوند. یك بار اتفاقی با مدیر برنامه هایم، آقای فراستی را سوار كردیم. من جلو بودم و ایشان من را نمی دید. ایشان یك مثالی زد از یك سی دی كه تازه گل كرده و گفت این سی دی را كه شنیدم، به بهمن قبادی گفتم این جوان، موسیقی خراسانی را آورده، راك را هم آورده، ولی وقتی می شنوم به ایرانی بودنم افتخار می كنم؛ چرا كه موسیقی ایرانی توی پرچم او هست ولی راك زیر آن قرار گرفته؛ كاری كه تو برعكس اش را انجام می دهی.

 

همین. سؤالی كه برای آدم پیش می آید، این است كه كارهای شما از جنس موسیقی سنتی است؟ ادامه موسیقی سنتی است؟ یا این كه از دل موسیقی سنتی ما یكی دارد با موسیقی آن طرف دیالوگ برقرار می كند؟
فكر می كنم سومی باشد. من خودم دوست دارم این طوری باشد.من اگر موسیقی سنتی و راك را برایم بگذارند، قطعا موسیقی سنتی را انتخاب می كنم. كاری به وطن پرستی و این حرف ها ندارم. به طور كلی سلیقه من- با این كه مارك نافلر را با تمام یاخته هایم حس می كنم و درگیرم می كند- كماكان موسیقی ای است كه می تواند مو به تنم سیخ كند؛ یعنی بیداد شجریان است. نمی توانم این واقعیت را كتمان كنم كه به موسیقی ایرانی خیلی وابسته ام ولی این شیطنت را نمی توانم ازش دست بردارم؛ یعنی هرطور كه بتوانم با این موسیقی، شوخی و شیطنت می كنم. نمی توانم موسیقی ایرانی را دربست قبول كنم. موسیقی ایرانی یك دریاست كه ته اش پر از مروارید است. ولی موزیسین های ما یا تنبل اند یا غواصان خوبی نیستند!

برخورد شما با شعر فارسی هم متفاوت است. در زمینه شعر چقدر كار كرده اید؟
بعد از انصراف از دانشگاه، من متوجه مقوله شعر شدم. شعر زبانی یا شعر تبیینی كه رضا براهنی بنیانگذارش بود. تحقیق كردم دیدم كه توی دهه 40 قبلا با اسم شعر دیگر یا شعر حجم، این تجربیات انجام شده كه در دهه هفتاد با براهنی گل كرد. با چندتایی از بچه های دهه هفتادی هم رفیق بودم و بقیه را هم دورادور می شناختم. آن موقع متوجه شدم كه موسیقی ایرانی اساسا ارتباطش با شعر فارسی چطور است.


به چه نتیجه هایی رسیدید؟
استفاده معمول، یك طرفه است. انگار در آواز سنتی ها قرار است معنی شعر نقل شود. مثلا شجریان از حیث معنایی چیزی به مفهوم غزل حافظ اضافه نمی كند، صرفا تدوین می كند و ارائه می دهد. در اصل كسی كه از آواز شجریان لذت می برد، دارد از غزل حافظ و معنی اش لذت می برد.

روی برخورد موسیقی سنتی ما با شعر نو هم حتما كار كرده اید؟
آن روزها با محمدرضا درویشی مراوده داشتم. شاگردشان هم بودم. ایشان صادقانه اعتراف كرد كه تجربه اش روی شعر زمستان اخوان ثالث موفق نبوده. یا هوشنگ كامكار هم معتقد است كه تجربه اش روی شعر سهراب سپهری در مجموعه در گلستانه ، نتوانسته خوب ارتباط برقرار كند.

فكر می كنید چرا تجربه های موفقی نبودند؟
ببینید، من متوجه دو نوع ارتباط شدم بین موسیقی و شعر ایرانی؛ یكی ارتباط معنایی یا مضمونی است و یكی ارتباط فرمال. به لحاظ معنایی، بین شعر نو و موسیقی سنتی نمی تواند ارتباطی شكل بگیرد. چون معنی ای كه در شعر نو، بعد از شعر نیما وجود دارد، به زندگی انسان معاصر مربوط است و گوشه كرشمه و شور نمی تواند بیانش كند. یا مفاهیمی مثل آزادی و برابری كه شاملو توی شعرش آورده را نمی شود با دستگاه نوا ارائه داد. پس باید بیاییم به ارتباط ساختاری و فرمال فكر كنیم و بین هر سه نوع شعر كلاسیك، نو و زبان شناختی با موسیقی ایرانی، ارتباط فرمال برقرار كنیم. همین دغدغه باعث شد من چند قطعه بسازم.

روی چه شعرهایی كار كردید؟
یكی روی شعر ناصر خسرو بود. ریتم هایی كه توی سبك خراسانی داریم مثل ناصرخسرو و ابوحفص سغدی، خیلی انتزاعی تر و گنگ تر و عجیب تر است نسبت به ریتم های بعدی. روی شعر نو هم همین طور. آمدیم روی شعر سهراب سپهری كه اصلا فكر نمی كردیم بشود رویش آهنگ گذاشت، یك ریتم قشقایی گذاشتیم.

همان قطعه بودا ؟
بله. بعد به این نتیجه رسیدیم كه این رابطه ساختاری و فارغ از معنی را با هر شعر نوی جدید و زبان شناختی هم می شود برقرار كرد. دیگر انبوهی از قطعه ها ساخته شد كه اسمش را گذاشتیم قطعه های ریتمیك یا آوایی.

بعضی می گویند كاری كه شما دارید با شعر كلاسیك می كنید، یك جور هجو این شعرهاست.
یكی، دو توضیح متفاوت می شود به این قضیه داد: یكی این كه در بعضی كارها مثلا كار دل می رود ، به این خاطر این طور خوانده می شود كه كلام فارسی دارد روی گام بلوز خوانده می شود. روی این حساب هم خواننده سعی می كند كه توی آن وجوه آوایی كه دارد از حنجره اش خارج می شود، نزدیك شود به برخوردی كه گام بلوز با كلام انگلیسی می كند. قصد هیچ توهینی به مضمون حافظ نیست. بحث دیگر هم این است كه اتفاقا این برخورد فرمی ، تأثیرپذیری زیادی می آورد و روكردن شعر حافظ به شكل های دیگر است.

توی قطعه تلخی نكند شیرین ذقنم ، واقعا این اتفاق افتاده است؟
شكلوفسكی كه یك نظریه پرداز فرمالیست است می گوید: با داشتن تجربه های ما توی فرمالیسم، یك شاعر، چند صد سال پیش در ایران توانسته كلام را به رقص دربیاورد و رستاخیزی در شعر به وجود آورده. وقتی مولوی می گوید: ای مطرب خوش قاقا تو قی قی و من قوقو / تو دق دق و من حق حق، تو هی هی و من هوهو و یا می گوید: چون دل جانا بنشین بنشین، چون جان بی جا بنشین بنشین / عمری گشتی همچون كشتی، اندر دریا بنشین بنشین ، هیچ شاعری تا این حد نتوانسته ریتم را وارد كلام كند. ولی وقتی كسی مثل شهرام ناظری، سراغ مولوی می رود با یك آواز كشدار، ریتم را از شعر می گیرد و همه اش استفاده آوازی می كند. اما تعبیری كه من از زبان خیلی از آدم های معمولی شنیدم، این است كه مولوی را نباید خواند، باید عربده زد. من خیلی غزل تلخی نكند را دوست داشتم و تا كار گروه دی پارتد كه یك گروه راك دهه هفتادی است را شنیدم، دیدم دقیقا با این شعر همخوان است. آن چیزی كه آن ها دارند با گیتار فاز می خوانند، عینا می خورد به بحر عروضی ای كه مولوی دارد.كلا این كار به نظر من، جانبداری است از شعر كلاسیك، نه توهین یا برخورد یا چیزی دیگر. تقابلی هم اگر باشد با برخوردهای معمولی است كه با این اشعار شده، نه خود آن اشعار. این اشعار در خیلی از جهات از این برخوردها امروزی تر و مدرن ترند.

ولی نمی شود منكر طنز توی كارهای شما شد. این طنز ریشه اش كجاست؟
یكی این كه دلیل موسیقایی دارد و من نمی توانم انكارش كنم و یكی اش هم واكنش خود آدم است نسبت به وضعیت بیرون. كلا طنز یكی از شاخصه های زمانه ماست. ما خیلی وجوه خنده دار و طنزآمیز می بینیم توی زندگی مان. ممكن است یكی، دو ساعت توی خیابان قدم بزنی و كنار یك ماكسیما یك درشكه ببینی. این وجه تناقض، توی هیچ كشور دیگری نیست. مراد فرهادپور توی مقدمه كتاب بكت ، یك جایی می گوید: خیلی وقت ها واژه هایی كه فرهنگستان ادب فارسی می سازد از واژه هایی كه توی برنامه های طنز برای مسخره كردن این واژه سازی ساخته می شود، طنزآمیزترند. من این موسیقی را یك جور واكنش و حتی ادای دین می دانم به این وضعیت.

دلیل موسیقایی اش چیست آن وقت؟
به هر حال، بخش موسیقایی این كارها بلوز است. بلوز هم حداقل تاویل و تفسیری كه من ازش یاد گرفته ام، این است كه یك برخورد طنزآمیز و یك خنده رندانه است به دنیا. شما وقتی زندگی خیلی از این نوازنده های بلوز را نگاه می كنی، می بینی همیشه سازش و زندگی اش و كافه و كنار خیابان بودن و روی كارتن خوابیدنش با هم یكی بوده اند. این موسیقی انگار مال دل آن قضیه است، نه یك فضای بزرگ و یك سالن اپرا و یك محیط فرهنگی شیك.

خب، سؤال این جاست كه اصلا موسیقی بلوز چه ربطی به فرهنگ ما دارد؟
ببینید، گفتم برایتان به لحاظ فرمی با كمی جابه جایی، بلوز شبیه موسیقی ما می شود. یك نكته دیگر هم این است كه موسیقی شهری ما با موسیقی شهری آن ها خیلی فرق دارد ولی موسیقی دهات آن ها كه همان بلوز باشد، شبیه موسیقی دهات ماست.

سبك زندگی خواننده های محلی ما هم مثل خواننده های بلوز است؟
اگر بخواهیم قیاس كنیم، درست مثل قیاس استاد شجریان است با علی غلامرضایی آلماجوقی كه توی روستای آلماجوق قوچان زندگی می كند. اصلا یك زمین كشاورزی هم از خودش ندارد. یك كارگر است و دارد روی زمین كار می كند. دست هایش كاملا پینه بسته است و آدم احساس می كند با آن دست ها حتی یك كار معمولی هم نمی تواند انجام دهد، چه برسد به ساز زدن. ولی وقتی این آدم می نشیند دو تار می زند، می بینی كه حسین علیزاده هم به گردش نمی رسد از لحاظ سرعت. آن آدم، سازش، ور رفتنش با تاك های انگور و بیل زدنش روی زمین، همه و همه جزو زندگی اش هستند. حالا مقایسه كنید با كنسرتی كه فلان استاد موسیقی توی تالار وحدت با یك بلیت گران، با تماشاچی های شیك و كلا یك سیستم فرهنگی خیلی رسمی كه انگار با زندگی واقعی خیلی فاصله دارد، برگزار می كند. یك جور ویترین است انگار. این نوازنده های دهاتی با آن نوازنده بلوز خیلی نزدیك ترند.

خود شما چی؟
طنز جزو روحیات من هست ولی زندگی خود آدم در خیلی از لحظات دست خودش نیست كه انتخاب كند، مثلا آن جور زندگی كنی یا این جور. خیلی وقت ها هم ممكن است من توی موقعیتی قرار بگیرم كه مثل آن آدم های شیك، مجبور بشوم لباس نو بپوشم بروم تالار وحدت، فلان كنسرت را ببینم. ممكن است در ذهنم مدل محلی را بیشتر بپسندم، اما به خاطر الزامات زندگی امروزه، آدم مجبور است انتخاب بشود. البته لزومی هم ندارد آدمی كه دارد توی یك كلانشهر زندگی می كند، سعی كند توی زندگی اش هم حتما مثل آن آلماجوقی كه مثال زدم باشد. ولی آدم توی موسیقی و كار عملی می تواند سلیقه اش را اعمال كند.

یك نكته دیگر درباره این طنز؛ یك جاهایی مثلا توی تحریر كم می آوری و یا با صدایت بازی می كنی. این چی؟ این مسخره كردن نیست؟
ما اصلا خواننده سنتی نداریم كه دو اكتاو تحریر بزند. بعضی از تحریرهای من از دو اكتاو هم بالا می زند و سه اكتاو می شود. ولی به جای این كه بخواهم خودی نشان بدهم و منم زدن هنری باشد، همان تحریر، آخرش به یك شكلی طنز می شود. یعنی خواننده، آخر تحریر را ول می كند، می رود یك جای دیگر. به مخاطب می گوید اگر قرار است ما بخندیم، به خود من هم بخند. خود كاری هم كه من دارم می كنم، چندان جدی نیست. یعنی خود من هم مثل همه آن چیزهایی كه دارم توی كار مسخره می كنم، مسخره  ام. این جور نگاه را خیلی می پسندم كه تحریر به جای این كه تبدیل شود به یك ملودی خیلی شیك هنری، یك جور راه نشان دادن همین طنز باشد. بگذار مخاطب بگوید كم آورد، خراب كرد، چه اشكالی دارد؟

شما آشنایی مداوم و نزدیك هم با نوازنده های محلی داشته اید؟
توی سربازی یك فرصت چند ماهه پیش آمد كه من و یكی از دوست هایم هر هفته جمعه ها می رفتیم قوچان، منزل حاج قربان سلیمانی. توی همان سفرها سر راه رفتیم منزل آلماجوقی. خب، جلوی حاج قربان آدم هیچ وقت جرات نمی كند دست به ساز بزند. صرفا بسته به این كه آن پیرمرد حال داشت یا نداشت، می زد و می خواند. آن ها رسمشان این است كه برای مهمانی كه از در خانه شان وارد می شود، مثل این كه چای می برند، تار هم می زنند و طبعا ایشان هم لطف كرد و توی آن جلسات كه می رفتم، ساز می زد و من خیلی از مقام های خراسانی را این طوری حفظ كردم.

استقبال هلندی ها از كارتان چطور بود؟
عجیب بود. ارتباط گرفتند. البته مخاطب ها 50-50، ایرانی و هلندی بودند كه برخوردها مشترك بود. خوبی كار این بود كه توانستیم شعرها را ترجمه كنیم. بعضی وقت ها كه ترجمه انگلیسی را می خواندم، دست می زدند، استقبال می كردند. جالب بود.

با شعر حال می كردند یا با آواز؟
به این دوست هلندی ما كه آن جا برنامه را تنظیم می كرد، گفته بودند ما نمی فهمیم این چی می گوید، ولی احساس می كنیم كه با شعر فارسی شیطنت كرده. جالب بود كه گرفته بودند این موضوع را. تصمیم دارم یك سری كار با مضمون انگلیسی بكنم.

یعنی چطوری؟
یعنی آواز ایرانی باشد و كلام انگلیسی. خلاف تجربه اوهام؛ ملودی ایرانی، كلام غربی. شعرها هم عجیب تر انتخاب شده اند، شعرهای شاعرانی مثل ادگار آلن پو و تی. اس.الیوت كه می خواهم روی آن ها آواز ابوعطا اتود بزنم.

نوازنده خراسانی وقتی می رود آن جا، لباسش مثل ساز و آوازش محلی است. لباس محسن نامجو وقتی می رود آن طرف، چه شكلی است؟
اتفاقا یك ایده داشتم كه شلوار جین را با لباس خراسانی تلفیق بكنم. ولی خب، این كار را نكردم. فكر می كنم باید یك چیزی توی این مایه ها باشد.

توی قطعه ها اجرای دراماتیك زیاد دیده می شود. انگار خواننده دارد با صدایش بازیگری می كند. مثلا توی قطعه حضرت علی(ع)، انگار شعر مولوی دارد نقالی می شود یا توی قطعه ای كاش ، كاملا اجرا داریم.
كلا شاید آن دو ترمی كه تئاتر خواندم، توی شكل و ارائه كارها تأثیر گذاشته. توی قطعه ای كاش ، خواننده فقط خوانندگی نمی كند و انگار دارد دیالوگ تئاتری می گوید و این دیگر از مقوله ارائه نت و آواز نیست.

در قطعه، واوا لیلی هم ناله و سر و صدا و حتی افكت زیاد هست.
این سر و صداها با شنیدن این ملودی افغانی توی ذهن من بود؛ سر و صدایی كه ناخودآگاه، تصویر یك جور تیرباران و رگبار و جنگ در افغانستان است. پاساژهایی كه دادم، درست مثل جلوه های ویژه ای بود كه توی فیلم ها می بینم. آن ناله ها هم برای خود من یك جور تقلید ناله های زن افغانی بود كه یك عزیزی را از دست داده. از طرفی ناله عاشقانه هم هست، چون واوا لیلی دارد اسم یك معشوق را صدا می زند.

در فیلم چند كیلو خرما برای مراسم تدفین ، نقش پستچی را داشتید؟ چطوری شد كه توی این فیلم بازی كردید؟
توی رودربایستی قرار گرفتم. به خاطر این كه از یك سال قبل كه سامان سالور داشت فیلم نامه را می نوشت، هی می گفت من این را دارم برای تو می نویسم. من هم نتوانستم بگویم نه.

خوب بازی كردید؟
حقیقت، من فرق بازی خوب و بد را همان موقع هم نمی فهمیدم. الان هم نمی فهمم. آن جایی كه كات می دادند و سامان می آمد من را می بوسید، فكر می كردم حتما خوب بازی كرده ام.

كلا پیگیر فیلم و سینما هستید؟
توی دبیرستان، سینما به اندازه موسیقی برایم مهم بود. مجله فیلم می خواندم، پیگیر بودم، فیلم می دیدم، ولی الان در حد یك علاقه مندی است كه دوست دارم مرتب فیلم ببینم.
آقای نامجو! مخاطب چقدر برایت مهم است؟ فقط به یك قشر خاص فكر می كنی؟
من بازتاب ها را كه دیدم، فكر می كنم به چیزی كه می خواستم رسیده ام. دوست داشتم قشر روشنفكری كه موسیقی ایرانی را گوش نمی دادند، این نوع موسیقی را گوش بدهند. یعنی دوست داشته باشند و با موسیقی ایرانی آشتی كنند كه دقیقا به همان قشر برخوردم. طرف می گفت تا حالا شجریان گوش نداده ولی با این كارها سه تار دشتی را گوش كرده.

شهرت چی؟ برایتان مهم است؟
كلا برایم خیلی ایده آل است كه قطعات، هر چه بیشتر بازتاب داشته باشد. مثلا خیلی از جوان ها كه بنیامین و آرش گوش می دهند، دل می رود را هم گوش بدهند. چند وقت پیش، یك فیلم بود توی موبایل دایی ام از یك مهمانی كه جبر جغرافیایی را گذاشته بودند و باهاش می‌رقصیدند، خیلی خوشحال‌كننده بود.

پس پاپ شدن را دوست دارید؟
موسیقی ای كه من تولید می كنم واقعا پاپ به حساب نمی آید، مال قشر خاص است. ولی كلا موسیقی پاپ را دوست دارم؛ موسیقی ای كه باعث ایجاد شور و شعف و پارتی می شود را می پسندم. نگاه من از دوره سربازی به بعد، تغییر پیدا كرد نسبت به موسیقی پاپ.

به خاطر آشنایی با موسیقی غربی؟
نه، فقط این نبود. یك دوره ای یك سری كتاب خواندم توی این مقوله از میخائیل باختین و والتر بنیامین. اسم كتاب باختین، سودای مكالمه، خنده و آزادی بود كه در آن خیلی به مقوله سیرك و كارناوال توجه كرده بود، بررسی تئوریك كرده بود و این باعث شد كه این مقوله برای من جذاب بشود. به این نتیجه رسیدم كه ما اگر موسیقی پاپ نداشتیم و وارداتی بوده، به این خاطر است كه اسطوره پاپ نداشتیم. یونانی های باستان دیونیوسوس را داشته اند كه خدای شادی جمعی است. ما این را نداریم. سوگواری جمعی داریم، ولی برای شادی جمعی چیزی نداریم. یا این كه داشته ایم و بعد قطع شده. موسیقی پاپی كه ما داریم، صرفا یك تقلید فرمی و موسیقایی است و فرهنگ پاپ، پشتش نیست؛ یعنی عصار می خواند، اعتمادی می خواند و همه می نشینند، گوش می دهند و نگاه می كنند، انگار شجریان دارد می خواند. در صورتی كه باید در مقوله پاپ، مخاطب و هنرمند قاطی شوند و حتی یك فضای مشترك به وجود آید و باهاش هم صدا شوند. ایده آل من، این است.

فكر نمی كنید این پاپ شدن یا شهرت، باعث بشود كه طبق سلیقة عمومی كار كنید و آن حالت تجربه های شخصی از كارهایتان گرفته شود؟
چیزی كه از معروف شدن برایم مهم تر است، ثبات اقتصادی است. ولی نمی خواهم بلایی كه سر علیرضا افتخاری آمد، سر من هم بیاید؛ آدمی كه آواز ایرانی را خیلی خوب می خواند و یكی از امیدهای آواز ایرانی بود، اما چند تا كار ریتمیك و نیمه پاپ خواند و هی تماشاچی بیشتر لذت برد و هی فروش بالا رفت و باعث شد كه اصلا سبك و سیاق این آدم تغییر كند. همیشه دوست دارم آن اورجینال بودن حفظ بشود، حالا مخاطب هر واكنشی كه می خواهد نشان بدهد، نشان بدهد.

كارها چطوری پخش شد؟
این چیزی است كه من هم نمی دانم. یعنی تا عید 85 آمار داشتم كه سی دی كارها به كی ها داده شده. كارها توی استودیو بود ولی پخش نشده بود. ولی مشخص است كه یك كانال نبوده و هر كس از طریقی، كارها به  دستش رسیده. همین قدر می دانم كه قضیه مربوط به امسال است.

یعنی تا حالا بابت این كارها هیچ چیز دست شما را نگرفته؟
نه.

شما كلا چند تا آلبوم ضبط شده دارید؟
پنج تا كه كارهای دوتا از آلبوم ها پخش شده.

 

توی این مدت پیش آمده جایی بروید كه كسی كارهای شما را گوش بدهد؟
یك بار توی ماشین، یك نفر داشت ترنج را گوش می داد. به اش گفتم چی داری گوش می دهی؟ یك جوری برخورد كرد كه انگار من مزاحم موسیقی گوش دادنش شده ام. با اخم و تخم گفت: محسن نامجوست، اجازه نداد قاطی فضایش بشوم. آخر كار می خواستم پیاده بشوم، مجبور شدم خودم را معرفی  كنم. می خواستم بگویم مواظب باش پخش نشود. بعد،  كارت شناسایی ام را نشان دادم تا باور كرد و با هم روبوسی كردیم. پارسال هم توی یك مهمانی، یكی از دوستان دانشكده ازدواج كرده بود، من را به خانمش معرفی كرد و گفت: این دوست ما سه تار می زند. خانمش گفت: آها، راستی گفتی سه تار، یك كاری شنیده ام با سه تار كه خیلی كار عجیب غریبی است. دوستم گفت: خب، آن به جای خود، ولی این دوست ما هم خوب سه تار می زند. همین طور بحث ادامه داشت تا این كه دوست من گفت: خب، حالا آن اسمش چیه؟ خانمش گفت: محسن نامجو. گفت: خب، یخ كنی، همین است دیگر!


خود قطعه ترنج چه جوری شكل گرفت؟ اصلا این تركیب شعرخواجو با حافظ چطور پیش آمد؟
خیلی عجله ای بود، یعنی صبحی كه می خواست كار ضبط شود، شعر نداشتم. می  دانستم چه جور فرمی می خواهم. نگاه كردم توی كتاب خواجو، دو سه بیت از شعر ترنج، خیلی بار ادبی و سطح بالایی داشت. مجبور شدم از حافظ هم به خاطر همخوانی استفاده كنم.

چقدر طول كشید آلبوم ترنج مجوز بگیرد؟
دو سال.

قطعه بخت سركش ، توی كدام آلبوم است؟
توی هیچ آلبومی نیست. یك قطعه شخصی بود كه برای دل خودم ضبط اش كردم. برای هیچ تهیه كننده ای ساخته نشده. كاملا یك وقت آزاد داشتیم توی استودیو. سازش را، همه اش را خودم زدم. یك مقدار كمی گیتار دارد و بیشترش هم خطوط آوازی است. زمانش هم برمی گردد به سال 83، برای یك شخص حقیقی بود و دلی. شاید به همین خاطر هم خیلی مورد توجه قرار گرفت. البته اسم اصلی اش هم چشمی و صد نم است.


توی كل قطعه ها كدام را خودتان انتخاب می كنید؟
طبق تجربه ای كه داشتم، همه بیشتر ترنج را پسندیدند ولی خود من قطعه  ای كاش را می پسندم؛ به اضافه آن قطعه چشمی و صد نم.


چرا؟
به خاطر آن خاطرة شخصی و خصوصی ای است كه از كار دارم؛ آن لحظه ای كه كار ساخته شده،  اصطلاحا اسمش را می گذاریم لحظات متراكم. یعنی یك جور لحظه موكد است. آدم نسبت به اش یك خاطره خاص دارد.


انتخابت توی موسیقی ایرانی چیست؟
الان كه هیچ كدام حقیقتش. ولی تو سال های نوجوانی، شجریان كه هیچی، استاد است، اما غیر از آن آهنگسازی های علیزاده را خیلی دوست داشتم. مشكاتیان را توی بیست سالگی اش می پرستیدم. البته زمانی كه او بیست سالش بود، من چهار پنج سالم بود، ولی منظورم كارهای آن دوره اش است؛ كاستی مثل چاووش كه در حد شاهكار است واقعا. ولی همه آن آدم ها از نظر ذهنی پسرفت كردند. یا مثلا علیزاده كجا در حد نینوا دیگر كار ساخت؟ اما، الان بیشتر موسیقی های مورد علاقه ام، موسیقی های خارجی است؛  مارك نافلر، جیم موریسن، باب دیلن كه مثل شجریان استاد است كه اصلا حرفی رویش نیست و یك سری از همین كارهای تلفیقی.


كلا خورة موسیقی هستی؟
این طوری كه مدام گوش بدهم نه. شاید راجع به فیلم این حرص بیشتر باشد تا موسیقی. حقیقت، علتی كه زیاد موسیقی گوش نمی دهم، رعایت بهداشت هم هست؛ بهداشت گوش. من زیاد هدفون نمی گذارم، چون عمر گوش را كم می كند.


توی جوان ها چی؟
گروه هیچ كس را، جدیدا چند تا از كارهاشان را شنیده ام. رپ ایرانی تولید می كنند. البته، فقط كلامشان ایرانی است. بد نیستند، اما هیچ كدام ایده آل نیستند. حقیقت، توی ایران ما هیچ چیز قابل عرضه ای نداریم.


چند تا كار از شماست كه كاملا یك كار سنتی صرف به حساب می آید. آدم احساس می كند دوباره برگشته ای به همان حال و هوای معمول موسیقی سنتی.
حقیقتش این است كه بعضی ملودی ها سال ها با آدم می ماند، دوستشان داری و می خواهی یك زمانی اجرایش كنی. این كارها هم جزو آن دسته اند.


فكر می كنی محسن نامجو تا چند سال دیگر چطور بخواند؟
حقیقت، نمی دانم. چون خیلی از همین علاقه های شخصی من، همین ملودی های قدیمی است كه از بچگی شنیده ام و خیلی ازش لذت برده  ام. مثلا یكی دو تا ملودی پاپ هست كه توی یك مقطعی با روح من بازی كرده و همیشه آرزوی خواندنش را داشتم. یكی دو سال دیگر اگر فرصتی بشود آن ها را هم ضبط می كنم. ولی این یك مسیر خاص نیست. دوست دارم تجربه كنم. كلا بعضی وقت ها فكر می كنم به شكل رندانه ای كلیدی پیدا كرده ام و هر وقت بخواهم می توانم بردارم و در صندوق را باز كنم. از طرفی سعی می كنم كم فروشی نكنم، یعنی واقعا جوری باشد كه قطعه هم قابل توضیح و ارائه باشد و تكراری نباشد. انگیزه دیگر، مضمون است. وقتی یك شعر جدید به ذهن من برسد، تحت تأثیر شعر، ملودی می سازم. یك راه جدید برای ملودی ساختن، الهام گرفتن از قطعات آن طرفی است. مثل قطعه مرغ شیدا كه اصلش مال دیوید بووی بود و بعد نیروانا آن را خوانده یا قطعه لیلای كلاپتون را بیایم فواصل گامی اش را،  ربع پرده ها را تغییر بدهم و ایرانیزه اش كنم.


كنسرت چی؟ برنامه ای برای كنسرت ندارید؟
چرا، قرار است تهیه كننده، یك سالن رسمی با مجوز بگیرند. با چند تا نوازنده هم یك صحبت هایی كرده ام. نوازنده های گیتار بیس و درام كه از بهترین ها هستند و خوشبختانه همه  شان موافقت كرده اند.


لیسانس تان آخرش چی شد؟
اگر پیگیر كارهای آموزشی می شدم، درست می شد. اما تكلیفم را خیلی وقت پیش با این قضیه روشن كرده ام و هیچ علاقه ای ندارم كه توی دانشكدة هنرهای زیبا درس بخوانم. ترجیح می دهم فضاهای جدید را تجربه كنم؛ مثلا بروم توی آكادمی جاز چیز یاد بگیرم یا حتی مطالعات تئوریك موسیقی مثل جامعه شناسی موسیقی یا زیبایی شناسی موسیقی داشته باشم. دغدغه كارهای تحقیقاتی هم دارم كه تا آدم نرود توی محیط آكادمیك نمی شود.


  • آخرین ویرایش:-
آخرین پست ها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic