پنجشنبه 6 اردیبهشت 1386  11:04 ق.ظ

فــهیــــمه راسـتــگــار

بازیگر و دوبلور 

فهیمه راستكار ـ بازیگر تئاتر و تلویزیون، سینما و دوبلور معروف ـ در سال ۱۳۱۲ در تهران زاده شد. تحصیلاتش در زبان فرانسه تا لیسانس است. از سال ۱۳۲۸ تا ۱۳۴۲ را در ایتالیا به دوبله فیلم گذراند. در بازگشت به ایران مدتی را به فعالیت های تلویزیونی و دوبله گذراند و از سال ۱۳۵۲ با هنرنمایی در فیلم «مغول ها» بازی در فیلم های سینمایی را در پیش گرفت. از او كه اینك در كنار نجف دریابندری، مترجم پركار، زندگی را می گذراند، افزون بر نوزده فیلم كوتاه و بلند سینمایی به بازار فیلم آمده. «خط پایان» (۱۳۶۴)، «اشتباه بزرگ» (۱۳۶۴)، «ترنج» (۱۳۶۵)، «مرغ همسایه» (۱۳۶۷)، «شیر سنگی» (۱۳۶۵)، «جهیزیه برای رباب» (۱۳۶۶)، «محموله» (۱۳۶۶)، «عشق و مرگ» (۱۳۶۹)، «الو الو، من جوجوام» (۱۳۷۳)، «روانی» (۱۳۷۶)/، «زن شرقی» (۱۳۷۶) و ... وی در نهمین و شانزدهمین جشنواره فیلم فجر، نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش دوم زن بود. گفتنی است آخرین كار سینمایی وی بازی در فیلم «رازها»ی اعلامی است.
«در قدیم محله معنی داشت. ما بقال، بزاز و روضه خوان محله خودمان را داشتیم. محله و همسایه مفهوم داشت. در محله اگر كسی آش رشته می پخت، حتماً برای همسایه ها و دیگران می فرستاد. همان طور كه در تهران مرسوم بود كه كسی كه نان تازه می خرید یا مثلاً خیارپوست می كند به همه تعارف می كرد، نان تازه گندم چون بویی داشت كه ممكن بود كسی دلش بخواهد یا مبادا زن آبستنی بوی خیار و نان را بشنود. شما ممكن نبود از كنار كسی بگذرید و چیزی بخورد و بسم الله نگوید و تعارف نكند

این جملات را كسی می گوید كه نزدیك به ۷۰ سال در تهران زندگی كرده است؛ محله، كوچه و همسایه را خوب می شناسد؛ ارتباط عاطفی عمیق با همه اینها دارد و الان در عمق صدا و نگاهش دردی را كه با از دست رفتن این مفاهیم برایش ایجاد شده می توانی حس كنی. این جملات را فهیمه راستكار، دو بلور و هنرپیشه باسابقه سینما، تئاتر و تلویزیون، می گوید: كسی كه روحیه هنرمند و ذوق لطیفش به او كمك می كند كه به مردم و محله با دیدی حساس و نكته سنج نگاه كند.

تذكر:

::اصل مصاحبه به چند سال پیش بر میگردد::


 

پای درد دلش نشستیم و او هم ساعت ها از دغدغه هایش گفت، از چیزهایی كه مربوط به مردم و محله می شد و آزارش می داد. هرچه بود روی كاغذ آوردیم تا شما هم بدانید یك هنرمند حساس به محله و همسایه و كلاً جامعه نگاهش به چه چیزهایی معطوف است.

«
من در تهران به دنیا آمده ام، پشت مسجد سپهسالار (مطهری) و مجلس شورای ملی. جایی متولد شدم كه محله معروفی است و آدم های متناقضی در آن زندگی می كردند. خانواده آقای راشد (واعظ معروف)، آیت الله معلم و غفاری و سیاوش كسرایی هم آنجا زندگی می كردند. آنجا یك محله باز از لحاظ سیاسی بود، به خاطر مسجدو مجلس.مجلس سه تا در داشت، یكی در بهارستان و دو در هم در كوچه ما باز می شد. در كتابخانه مجلس روبروی كوچه ما بود. وقتی شلوغ می شد، مثلاً میتینگ یا دعوا بود، ما از نزدیك شاهد همه چیز بودیم. یادم می آید زمان كودكی و نوجوانی من جشن مشروطیت در مجلس برگزار می شد. یكی از خاطرات پررنگ من مربوط می شد به همان زمان. یادم هست آقایی از مجلس فرار كرد، آمد از پله های خانه ما كه از صبح تا شب درش باز بود، فرار كرد. تا مدت ها من فكر می كردم او تیمورتاش است. یا خوب یادم می آید آن زمان برق كه می رفت، از كتابخانه مجلس كسی را می فرستادند منزل ما تا چراغ بگیرد برای كسانی كه در آنجا مشغول مطالعه بودند. البته خواهرم آن زمان آنجا كار می كرد

از مسجد آنجا چه خاطراتی دارید؟

حضور مسجد در آنجا حال و هوای دیگری به محله می داد. بزرگترین روضه خوانی ها در این مسجد برگزار می شد. تاسوعا و عاشورا نذری می دادند، البته پس از مراسم سینه زنی كه از بازار شروع و به مسجد سپهسالار برای نهار ختم می شد. اتفاقات سیاسی ای هم می افتاد آنجا. مثلاً هژیر در این مسجد كشته شد یا اتفاقاتی از این قبیل. ما شاهد عینی این وقایع بودیم. چون خیلی شلوغ می شد، نمی توانستند جلوی ما بچه ها را بگیرند. داستان های فراوانی از ماجراهای مشروطه به خاطرم می آید كه در واقع یادگارهای پدرم بود كه برای ما نقل می كرد و ما زیر كرسی خوابمان می برد. وقت شلوغی ها، من از وسط مجلس می گذشتم، یعنی از دری كه در كوچه مان بود رد می شدیم و از بهارستان بیرون می آمدیم.

راستی، این را هم بگویم كه اولین ساعت شنوای مسجد متعلق به مسجد سپهسالار بود كه هر ربع ساعت زنگ می زد. مسجد محله مان خیلی ساده و بی پیرایه بود، دقیقاً مثل خانه. آنجا كه می رفتی، فضایش حس صمیمیت به تو می داد. نه از سنگ و آجر گران قیمتی ساخته شده بود، نه فرش و چراغ آنچنانی داشت. مردم آن قدر احساس امنیت می كردند كه جسدهای مردگان خود را از شب تا صبح آنجا می گذاشتند.

از محله فعلی تان بگویید.

[
نیشخند می زند] محله ما قرار بود از میدان ونك تا پارك ملت فعلی تبدیل به پارك شود ولی چندین مكان عمومی ساختند كه علت اصلی تراكم و ازدحام اینجا شد. این شد كه پارك روز به روز كوچك تر شد. بیمارستان مادر، بیمارستان ارتش، بیمارستان سوانح و سوختگی، دبیرستان، هتل هیلتون، ساختمان تلویزیون و غیره را از محوطه پارك كسر كردند. بعد از ازدواج كه به اینجا آمدیم، محله قبلی مان خیلی گران تر از محله فعلی بود، چون آنجا نزدیك سرچشمه بود و اینجا بر بیابان! روبروی منزلمان بیمارستان روانی چهرازی و پشت خانه مان یك باغ وحش بود. آن وقت ها اینجا مغازه، دكان یا چیز دیگر نبود تا اینكه فروشگاه بزرگ ایران باز شد كه الان جام جم جایش را گرفته است.
آن زمان نه از جردن خبری بود، نه از بزرگراه مدرس. همه جا خاكی بود. ظاهراً اینجا محلی بود كه به آن می گفتند محل آرامش. در هیچ كدام از كوچه ها بقالی نبود، نانوایی نبود و پول نفت كم كم داشت كار خودش را می كرد.
چون بیمارستان روانی و باغ وحش اینجا بود، كمتر كسی برای خرید و سكونت به این كوچه مراجعه می كرد. بعد از انقلاب، ما زن های كوچه برای انتقال باغ وحش از اینجا اقدام كردیم. بوی نامطبوع و دردسرهای زیادی داشت. نجف [دریابندری] به من می گفت این كار را نكنید، باغ وحش و بیمارستان روانی خیلی بهتر از ساختمان های بلند است. آن موقع حرف نجف را نمی فهمیدیم، ولی الان كاملاً متوجه مفهوم حرفش شده ایم. آن موقع، این حوالی تنها ساختمان بلند، ساختمان اسكان بود و یكی دیگر هم در جاده قدیم بود كه در زمان طاغوت ساخته شده بود. جالب اینكه صاحب آن مورد خشم قرار گرفت، ولی الان اگر به همان ساختمان نگاه كنید، انگار تو سری خورده است، ولی آن موقع آن قدر باشكوه بود كه به ساختمان «از كجا آورده ای؟» معروف شد! ما برای درس خواندن به الهیه می رفتیم كه خلوت بود و پر از صدای آب و پرندگان.




الان از ساختمان اسكان به بالا ساختمان های بلند دیگر از شمار خارج شده.

بله، تازگی ها، تمام چنارهای الهیه را بریده اند و جایش ساختمان بلند كاشته اند. در واقع جاده قدیم از طریق جنگل و محوطه سبز به جاده وسطی وصل بود. مثلاً ما سیزده بدر به چیذر می رفتیم یا دركه یا ونك. چه توت هایی داشت ونك!
بعضی از اقوام دربند خانه ییلاقی داشتند كه رفتن به آنجا بسیار مشكل بود. دو تا ماشین شورلت قدیمی بود در توپخانه. مقداری از مسیر را با آنها طی می كردیم و بقیه راه را با الاغ یا قاطر می رفتیم.

از كیفیت كار شهرداری رضایت دارید؟

ما در این شهر پیاده رو به معنای واقعی نداریم. ً مظاهر مدنیت كمرنگ است. مدنیت یعنی اینكه كسی مزاحم دیگری نشود؛ یعنی حالت معماری و شهرسازی به گونه ای باشد كه افراد شهر مزاحم هم نشوند. چند روز پیش خانم مسنی را دیدم كه آسم داشت و می خواست از خیابان رد شود اما نمی توانست، چون تمام ماشین ها كیپ هم ایستاده بودند؛ یك موتوری هم بود و مدام به این خانم غر می زد كه چرا راه را سد كرده ای؛ جوی خیابان هم پر از آب بود. حالا خواهش می كنم آقای شهردار منطقه من بگویند این پیرزن با این حال از كجای خیابان رد شود؟ مردمی كه با چرخ خرید از بازار شهرداری می آیند از پیاده روهای پله پله چطور باید عبور كنند؟

من در اینجا مصداق كامل مثل «این آدم پیاده است،خیلی هم پیاده هست» را واقعاً به چشم دیدم، یعنی پیاده آدم حساب نمی شود. در آلمان اگر كسی در زمستان جلوی خانه ای سربخورد و صدمه ببیند، بیمه پول او را نمی دهد و خسارت را باید صاحب همان خانه بپردازد. در شهرسازی ایران اصلاً معلوم نیست شیب جلوی یك خانه چقدر باید باشد یا مصالح چه باید باشد. ما الان همسایه محترمی داریم كه آب باشد یا نباشد در زمستان وتابستان دم در خانه اش را می شوید. موقع زمستان این آب ها یخ می بندد و باعث سر خوردن بچه هایی می شود كه از مدرسه های این كوچه بیرون می آیند و می خواهند از آنجا عبور كنند.

اولین اصل فرهنگ، یك كشور متمدن احترام به حقوق دیگران است. وقتی این فرهنگ وجود ندارد، چطور من باید انتظار داشته باشم كه مثلاً برچسبی در خانه ام نزنند یا چاله های شهر پرشود؟ ما یك تمدن دیرینه داریم كه آثارش فقط در كتاب ها مانده و دیگر اثری از آن نیست. خط های سفید عابر پیاده اگر رنگش نرفته باشد، آبرویش رفته، چون هیچ ماشینی رعایت پیاده ها را نمی كند.

شهرداری برای ما شده آسفالت و بزرگراه، علامت های شهری، گرفتن عوارض و جمع كردن زباله ها. البته كار شهرداری خیلی خیلی سنگین است. وظیفه رسیدگی اصلاح این موارد كار شهرداری است. چرا وقتی یك فرد مهم به مملكت وارد شود، كلید شهر را به او می دهند این نشانه اهمیت شهر است. می دانید، در كشورهای اروپایی و امریكایی چون مردمش كمتر از لحاظ اجتماعی و اقتصادی به شهرداری وابسته اند، محله تا محله اش فرق می كند. مردم بیشتر روی پای خودشان تكیه دارند.

شهرداری كارش كم نیست، كوچك هم نیست. شهرداری باید سلامت باشد و اگر واقعاً سلامتی داشته باشد، یك ساختمان چند طبقه در سعادت آباد براحتی فرو نمی ریزد.

الان همه مردم محله شما را به عنوان یك هنرپیشه و دوبلور پرسابقه می شناسند؟

بله، من را به اقتضای شغلم، از لحاظ صدا و قیافه، می شناسند، ولی شخصیتی مثل نجف به لحاظ فرهنگی آدم مهم تری است، در حالی كه چون تصویرش در رسانه های گروهی كم است و افراد كمی در قشر كتابخوان حرفه ای داریم، او را كمتر می شناسند. در محله قدیمی ما آقای راشد زندگی می كرد كه چون در رادیو حرف می زد و هر سال دعای سال نو را می خواند تنها فرد معمم محله بود، همه او را می شناختند و به ایشان احترام می گذاشتند.

رابطه تان با مردم و همسایه ها چطور است؟

من همیشه دوست دارم مردم را ببینم. اینجا زادگاه من است و در قبال اتفاقاتی كه می افتد بسیار حساسم. البته باید هم چنین باشد، چون حرفه من این است. من آدم هایی را كه در كوچه می بینم دوست دارم. اگر حادثه ناخوشایندی برایشان پیش بیاید، دوست دارم برای تك تك افراد بازگو كنم تا قضیه را حس كنند و دریابند.

من فكر می كنم یك چیزی در ایران گم شده و آن معنی شهر است و تفاوت ده و شهرستان و شهر. در قدیم ارتباط ما با شهرستانی ها و روستایی ها مشخص بود. من یادم می آید وقتی از جایی رد می شدیم كه گندم درو می كردند، حتماً خدا قوت می گفتیم. در همین دور و برها كه به آن جوستان می گفتند، به ما یاد داده بودند كه «خسته نباشید» بگوییم و آنها هم یك دسته گندم بلند می كردند و ما به آنها پول می دادیم.

تحصیلاتتان در زبان فرانسه به حرفه دوبلور و بازی شما چقدر كمك كرده؟

من زبان فرانسه را در مدرسه خواندم و زبان ایتالیایی را هم می دانم، ولی به هر دو كاملاً مسلط نیستم. این را هم بگویم كه هركسی وارد كار دوبلاژ می شود باید حتماً به یك زبان خارجی مسلط باشد.

آیا تا الان پیش آمده كه مردم صدایتان را بشناسند ولی خودتان را نه؟

[
باخنده] بله، خیلی زیاد. عجیب ترین خاطره من از این مورد وقتی بود كه به فروشگاهی رفتم برای خرید. موقع حساب فقط گفتم: «متشكرم» اما خانم حسابدار برگشت با تعجب نگاهم كرد و گفت: شما دوبلور هستید؟ با همین یك كلمه كه گفته بودم.

به نظر شما، دوبلاژ ایران الان چه وضعیتی دارد؟

برای كار دوبلاژ باید مردم و فرهنگ مردم آن زبانی را كه می خواهد دوبله شود شناخت. این كار جز با مطالعه فراوان میسر نمی شود، باید دید تمثیل های هر مملكت روی چیست. مثلاً لوركا تمثیلاتش در ده است و مربوط می شود به طبیعت. این كار در ایران فقط از مرحوم حسین پناهی برمی آمد، چون روستایی بود و تمام حساسیت هایش روی چیزهای روستایی بود. این توجه او برای من خیلی زیبا بود. او همیشه مرا به یاد لوركا می انداخت. الان شناخت از فرهنگ عامه خیلی كم و گاهی حتی اشتباه است. مقصر اصلی این امر هم صدا و سیماست. ما مترجم و ادیتور درست و حسابی نداریم. این مترجم است كه باید بفهمد فرق اصطلاحات مثلاً كشیش با یك مادر دهاتی چیست. ترجمه زبان های ایتالیایی و فرانسوی انگلیسی با هم تفاوت زیادی دارد و همچنین فضاهایی را كه می سازند. مثلاً انگلیسی ها طنزی دارند كه اصلاً ما را به خنده نمی اندازد، چون با جدیت آنها را مطرح می كنند.

در این چند سالی كه ساكن ایتالیا بودید چه شباهت هایی بین فرهنگ مردم ایتالیا و ایران دیدید؟

آنها از سایر اروپایی ها مهربان تر، خونگرم تر و مهمان نوازترند و البته حقه بازتر. از همه این جهات به ایرانی ها نزدیك هستند. چیزی كه در ایتالیا خیلی توجه مرا جلب كرد نزدیكی فرهنگ و ادبیات پر از طنز ایتالیا با ادبیات فارسی است. به نظر من، مملكتی كه شعر و تاریخ و اصلاً فرهنگ وسیعی دارد اگر طنز نداشته باشد، باید به آن شك كرد.

با كدامیك از نقش هایی كه جای آن دوبله كرده اید ارتباط بیشتری دارید و آن را دوست دارید؟

یك دوبلور در یك نقش با هنرپیشه ارتباط برقرار می كند به دلایل مختلف كه بیشتر حسی است. من به عنوان هنرپیشه با آنا ماریانی ارتباط داشتم. از زیبایی آواگاردنر خوشم می آمد، ولی بازی سیمون سیور را ترجیح می دادم.

وقتی مدیر دوبلاژ بودید، چه كارهایی باید انجام می دادید؟

مدیر دوبلاژ اگر مترجم خوب داشته باشد، خیلی كارش كم می شود و گرنه خودش باید تمام كلمات و جملات را اندازه لب كند كه به این «سینك» كردن می گویند. كار دیگری هست به اسم «لیپ سینك» كردن، یعنی تنظیم دوبلر و چهره، انگار كه دارد فارسی حرف می زند. این كار بسیار مشكل است. هدایت ریتم گوینده و انتخاب صدا هم به عهده مدیر دوبلاژ است.

محل تفریحتان در محله كجاست؟

برخلاف نجف كه برای تفریح به پارك ملت می رود، من برای پیاده روی آنجا می روم. فكر می كنم محل تفریح همه جا می تواند باشد.

دوست دارید به عنوان فهیمه راستكار دوبلور و هنرپیشه شناخته شوید یا به عنوان همسر نجف دریا بندری؟

من هیچ وقت از اسم نجف برای شناخت خودم استفاده نكرده ام، چون فكر می كنم سهم من از اسم او بیش از سهم باقی مردم نیست. اصلاً نمی خواهم از این حد بیشتر شود. چند وقت پیش یك نفر كتابی از نجف چاپ كرده بود و اسم مرا هم در مقدمه به عنوان همسر وی آورده بود. خیلی از این كار ناراحت شدم و گفتم اگر این كتاب مال من بود، اسم نجف را پایین اسم من چاپ می كردید؟

باتوجه به اینكه دوبلور هستید و به صداها خیلی حساس، وقتی اسم محله تان را می آورند، چه صدایی برایتان تداعی می شود؟

وقتی بیمارستان روانی كنارمان بود، سكوت برایم تداعی می شد و یك رنگ تیره به ذهم می آمد، چون وضعیت دردناك آنها را می دیدم و از نزدیك شاهد توهین به شخصیت تك تك آنها بودم. هنگامی هم كه با باغ وحش همسایه بودیم، صدای یك آهنگ هیجان انگیز برایم تداعی می شد. گاهی به خانه می آمدیم و می دیدم مار، میمون یا گوزن و چیزهای دیگر از باغ وحش فرار كرده اند و به خانه مان آمده اند.


  • آخرین ویرایش:-
آخرین پست ها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic