یغما گلرویی/عكس تزیینی است

از بچگی عاشق گوش دادن به ترانه بودم. خاطرم هست توی دوران اول نوجوانی و در سنین بچگی بود که دل به یکی از آلبوم های موسیقی متن شادمهر عقیلی ( که اولین آلبوم اش بود و خیلی کم یاب هست و گوش های کمی هم به پایش نشسته ) بود که عاشق موسیقی ام کرد. جنس آهنگ هایش خاص بود و با هر جرینگ یکی از تارهای گیتار فلامینگواش رویایی ترم می کرد... شاید جنس هر ترانه رو بستگی به نوع یادآوری خاطره ی شیرین و تلخ ام بتونم دسته بندی اش کنم ... دو سه تا آهنگ اول محمد اصفهانی که خیلی از تلویزیون اون زمان پخش می شد حتی اونی که با ضرب تمبک آغاز می شد و کمی شاد تر بود هم من را اذیت می کرد و اجازه نمی داد که احساس ام برایش خیلی قشنگ و رویایی در قالب قلبم بتپه ... شاید این غمگینی صدای اصفهانی بیشتر بر می گشت به نوع صدایش... اما از شما چه پنهون عاشق یک نوع بی پروایی در آهنگهای شادمهر عقیلی بودم ...


اگه آفتاب تو چشات خونه کنه ...
می تونه خورشید و دیوونه کنه ...



علی نعیمی جاوید
سی نت


 

اما وقتی قطعه «کاشانه» با صدای مشترک ویگن و پوران عاشقم کرد و قلقلکم داد دیگر عاشق صداهای دو نفره تاپی شدم که اگرچه کم بود تعدادشان اما قشنگ بود...
بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه...
چون در چین و شکن اش دارد دل من کاشانه ...
یا قطعه ی دو نفره ی « نون و پنیر » با صدای داریوش اقبالی و ابی.
نون و پنیر و هق هق ...
سفره ی سرد عاشق ...
نون و پنیر و فندق ...
رخت عذاب تو صندق ...
و یکی از دلنشین ترین اجراهای دونفره که تبدیل شده برایم به بالینی ترین ترانه های زندگی ام بر می گردد به قطعه ی دونفره ی « ای دوست » با صدای ناصر عبدالهی و امیر کریمی... برای ناصر حرفی از مرگ نمی زنم چون به شدت معتقدم هنوز هم زنده است و حسرت نبودش من را کمی سر لج با تقدیر زندگی انداخته ...
در دیگران می جوئیم اما بدان ای دوست ...
زین سان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست ...
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می زد...
تا پاسخم را بشنوی پژواک آسا ای دوست...
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من ...
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست ...
گفتی بخوان ، خواندم اگرچه گوش نسپردی ...
حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست ...
من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم ...
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست...
یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن ...
از من منه بر شانه ها بار گران ای دوست ...
نا مهربانی را من از تو دوست خواهم داشت ...
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست ...
آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری ...
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست...
همین الان هم که داشتم تایپ اش می کردم دیوانه کننده بود برایم ترانه ی محمد علی بهمنی که از قدر نادیده ترین ترانه سراهای ایران است...

اینها را گفتم و یک مرور خاطره کردم تا بگویم با این همه خاطره ریز و درشتم از احساس پروری ترانه در ذهنم ، هنوز هم یک ترانه است که عاشقانه دوستش دارم و عاشقانه گوش اش می کنم و عاشقانه با خودم زمزمه اش می کنم...

پُشت‌ِ پلکام‌ عکست‌ُ نقاشی‌ کردم‌ ، غزلک‌ !
تو رُ می‌بینم‌ تا وقتی‌ چِش‌ می‌بندم‌ ، غزلک‌ !
یه‌ پیامه‌ این‌ تبسم‌ که‌ رو لب‌های‌ منه‌
خیلی‌ وقته‌ که‌ به‌ گریه‌هام‌ می‌خندم‌ ، غزلک‌ !

غزلک‌ چن‌ تا غزل‌ مونده‌ تا اون‌ لحظه‌ی‌ ناب‌ ؟
پَس‌ کی‌ عکس‌ِ یادگاری‌ زنده‌ می‌شه‌ توی‌ قاب‌ ؟
نگا کن‌ ! واژه‌ به‌ واژه‌ با منی‌ مثل‌ِ نفس‌
مثل‌ِ یه‌ گُل‌ِ قدیمی‌ لای‌ برگای‌ کتاب‌

مثل‌ِ یه‌ درّه‌ عمیقی‌ ، مثل‌ِ یه‌ منظره‌ پاک‌
مثل‌ یه‌ خوشه‌ سرِ شاخه‌ی‌ خشکیده‌ی‌ تاک‌
گریه‌ی‌ اول‌ِ بچه‌ وقت‌ِ دنیا اومدن‌
آخرین‌ رقص‌ِ یه‌ برگ‌ وقتی‌ میفته‌ روی‌ خاک‌

با تو من‌ زنده‌ترین‌ ترانه‌ سازم‌ ، غزلک‌ !
با تو از هق‌ هق‌ِ واژه‌ بی‌نیازم‌ ، غزلک‌ !
قافیه‌ باختن‌ِ من‌ پیشکش‌ِ یک‌ نگاه‌ تو
یه‌ اشاره‌ کن‌ تا جونم‌ُ ببازم‌ ، غزلک‌ !

غزلک‌ ! بی‌تو صدام‌ چنگی‌ به‌ دل‌ نمی‌زنه‌ !
آخه‌ عطرِ تن‌ِ تو نبض‌ِ نفس‌های‌ منه‌ !
تو با من‌ همضربانی‌ تو تموم‌ لحظه‌ها !
بی‌تو بغضم‌ مث‌ِ یه‌ گلدون‌ِ کهنه‌ می‌شکنه‌ !

شوخی می کنید ! یعنی می خواهید بگویید نمی دانید این ترانه رو یغما گلرویی نازنین گفته که توی دفتر شعراش پر است از ترانه های به یاد ماندنی با صدای خواننده های دوست داشتنی ...
اگر دنبال شعرهای سیاوش قمیشی و همین سعید شهروزی می گردید که به شخصه ماندگارهای زندگی ام هستند با با یغما بیشتر آشنا شوید... باور کنید ضرر نمی کنید اگر یکمی از وقتتان را پای ترانه هایش بگذارید ... کاری که من کردم و حالش را بردم.



حالا دیگه نوبت شماست تا برایم از ترانه هایی بگویید که دوستش دارید و گاها اشکی هم از گوشه چشمانتان جاری کرده و گاهی دلتان را قلقلک داده و گاهی عاشقانه و دیوانه وار بر بود و نبود زندگی تان و بالا پایین اش نیشخند می زنید...



پس دستک 1 : هنوز بیش از دو تا سه شنبه از پخش « مرگ تدریجی یک رویا» نگذشته است ... اما عاشق مارال عظیمی شده ام ... جنس اش از جنس خودم است و احساساتش همانی است که عاشق عصیان گری در خودش فروکش اش می کند... مارال عظیمی جیرانی همانقدر دوست داشتنی و قابل باور هست برایم که آقای یزدان پناه اش ... سامیه لک چهره ی مسمم و تاثیر گذاری دارد و بهترین انتخاب برای این نقش هست ... همانطور که دانیال حکیمی با صدای خیره کننده اش آرامش عجیبی دارد... البته هنوز هم بد مستی های ساناز عظیمی یا ستاره اسکندری را فراموش نکرده ام... جیرانی باز هم می خواهد چه کند با ما من نمی دانم... اما خیلی از این اتفاق شیرینی که سه شنبه ها برایم می افتد خوشحالم ...

پس دستک 2 : چند وقتی است که افتاده ام به زیاد کاری توی مطبوعات و هیچ دوست ندارم که این زیاد کار کردن من رو از هدفم زیادی دور کنه و از اونجایی که از شعار دادن نفرت دارم فقط آرزو می کنم که به قول نگار اون هم از نوع مفیداش مرگ مطبوعاتی ام سر نرسد ... هر چند دوستانی دارم بهتر از برگ هلو و خدایی که همین نزدیکی است ... یا یه چیزی توی همین مایه ها ...

پس دستک 3: از دادن گزارش کار همیشه به عنوان یک پز حرفه ای فراری بوده ام ... اما برایم دعا کنید که بتوانم هم مطبوعاتم خوب و قشنگ باشد و هم فیلمنامه هایم عاری از تپق و جرح و تعدیل و مسخره بازی ...

پس دستک 4 : این سیاه مشق هایم هم برای آنهایی که می گفتند علی تنبل است و وبلاگش تار عنکبوت بسته و باید هول (حول) اش بدهیم تا یه کاری را عین آدم انجام دهد... امیدوارم دیگه اینجوری وقفه نیفته توی نوشته هام ... فقط امیدوارم ...


  • آخرین ویرایش:-
آخرین پست ها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات