دوشنبه 7 مرداد 1387  12:07 ق.ظ

 

جایی همین حوالی . . .

 

شب.خارجی.یك مكان خارجی:


پدرام:چی میخورین؟

بروبچ: 4 تا ذغالی...4تا پیكو...

پدرام: الان . . . علی برو اونور بلوار پارك كن من برم بگیرم بیام...

علی: هستیم اینور دیگه...واسه چی؟

پدرام: اونور حالش بیشتره...!


پدرام رفته است شام امشب را بگیرد...با خیال یا بی خیال داریم موسیقی گوش می كنیم و دیدی هم به اطراف می اندازیم...حوصله ام نمی گذارد بلوار را دور بزنم و ماشین را جا به جا كنم...حس صرف جویی بنزینم گل كرده است!!!...  از موسیقی هم زده می شویم به درون فضای سبز می رویم...یكی ولو می شود...یكی صاف ایستاده است آمار ملت را می گیرد ...یكی هم....

غرغر ها یكی یكی شروع می شود...حالش را نداریم بریم 50 متر آنورتر و یقه پدرام را برای دیر كردنش بگیریم...از همین جا برایش مسیج و تك زنگ می رویم...از مغازه بیرون می آید و چارتا دری وری با حركات صورت نثارمان می كند.... ما هم در دلمان یك "بینیم با...زود باش" نثارش می كنیم....چمن ها زیر پاها و بدنمان بی صدا سر خم می كنند...اینجا دیگر حس و احساسم گل نمی كند...

پدرام دارد میآید...خودمان را از ولو بودن درمیآوریم ...یك نیمكت خالی گیر میآوریم و سوارش می شویم...فكر نكنم از دست ما جان سالم به در برد!!!...مشغول خوردن فست فودهای امروزی می شویم...یكی از بچه ها می گوید به جای نوشابه دوغ بخوریم كه ضرر نداشته باشد...حسابی از خجالتش درمیآییم!!!...

بچه ها برای هواخوری ودیگر كارها! دارند بلوار را پایین و بالا می روند،من همراهشان نمی روم...از من دیگر گذشته است!!!...پسرك روزنامه فروش هم برای كار دیگری دارد بلوار را پایین و بالا می رود...یكی از بچه ها دارد برمیگردد...گوشی موبایلش را پیش من جا گذاشته است...پسرك روزنامه فروش هم همزمان با او به من می رسد...دنبال 100 تومانی می گردم تا یك روزنامه ازش بخرم...پژمان می گوید حوصله داری ها!!! مگه چی تو این كاغذپاره ها نوشته؟ اینا همش بازیه!!...

دیگه اینقدر هم بی خیال نیستم...10 برابر مبلغی كه خرج روزنامه و مغزم كردم را امشب خرج جای دیگرمان كردیم!!!...عادت كردیم به ضرر كردن و ضرر دادن و هدر روی...چرا؟ نمی دانم...

پسرك روزنامه فروش دارد می رود...هنوز چند قدمی دور نشده كه صدایش می زنم...یك ساندویچ اضافی مان را بهش میدهم...اول قبول نمی كند...اما راضی اش می كنم...

روزنامه را ورق می زنم... بچه ها همچنان دارند بالا و پایین می روند...چندان هم بازی نیست...كاش فقط كمی جدی تر بودیم...

پسرك روزنامه فروش را با چشمانم بدرقه می كنم...روزنامه را به مردم دیگر هم نشان می دهد...اما كسی نمی خرد...همه مشغول "خوردنند" و حوصله ای برای "خواندن" ندارند...پسرك در انتهای بلوار با نامیدی روی جدول می نشیند...ساندویچ را زیر روزنامه ها درمیآورد و مشغول خوردن می شود....چشمانم را برمیگردانم...پدرام دارد صدایم میزند...

 

بیا بریم....حالش تموم شد!

 


آخرین پست ها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات