پنجشنبه 23 آبان 1387  05:14 ب.ظ

آن اتفاق بزرگ . . .


 

عکس: مجید محرابی

--------------------------

امید محمودزاده ابراهیمی

--------------------------

 

خیلی وقت بود که بحث شکاف نسل ها را فراموش کرده بودیم.آن بحث های جنجالی و دفاعی.تقابل و تقابل. شاید مجالی برایش نمیافتیم و شاید هم حوصله اش را نداشتیم.نمی دانم اصل مطلب به چه زمانی بر میگردد اما دور نیست.روزهایی که میشنیدیم که "شما جوان ها بی انگیزه اید" "شما بی مسئولیتید" و از این قبیل صحبت ها.صحبت هایی که به هر جوانی گفته شود بی شک واکنش نشان خواهد داد چون ما نمی توانیم که بی انگیزه و بی هدف باشیم.

ولی شاید یک ایراد بزرگ داریم. ما داریم به دنبال یک "اتفاق" در زندگی مان می گردیم تا با توسل به آن تمام زندگی مان زیر و رو شود.حالا این اتفاق می تواند مربوط به هر موضوعی باشد.می تواند آن اتفاق بزرگ(در منظر اول) پول باشد.هر چه هست برای چشیدن مزه آن بی طاقتیم.پول هر چه هست احساس استقلال را به آدم می دهد و همین استقلال(هر چه قدر کوچک و کم باشد) باز هم شیرین است.

 شاید هم آن اتفاق برای بعضی ها "ازدواج" باشد.اتفاقی که شما را به جمیع مرغ ها پیوند می دهد! و حیطه زندگی بی خیالی تان را عوض می کند.شاید هم آن اتفاق "ورود به دانشگاه" باشد.چیزی که تا همین چند وقت پیش بیخ گلوی خیلی از ما را  چسبیده بود که حتما چیزی در دانشگاه و درس هایش هست که تو باید بروی . . . . . .اما

 

اما زهی خیال باطل...دل بی نوای تان را توهم صابون ندهید!! البته این را نمی گویم که رسما شما را نامید کنم یا دیدتان را تاریک. این را از این منظر می گویم که "اتفاق بزرگ" هر لحظه در حال رخ دادن است اما ما متوجه نیستیم و البته شاید این یک جورایی به "کمال گرایی مان" طعنه می زند!

سالها قبل فکر می کردم که پوست انسان(مخصوصا صورت) پس از یک دهه یا یک دوره سنی تغییر می کند و تازه می شود اما وقتی چند ماه پیش مطلبی علمی درباره پوست صورت انسان خواندم، جا خوردم.پوست صورتمان در یک 24 ساعت...حالا چه پرکار باشید چه بی خیال...چه چرب باشد چه خشک و یا .... یک قالب تازه می اندازد اما ما هیچ وقت نمی فهمیم! این مثال را برای این آوردم که "اتفاق" را نشان دهم.

اتفاق  همیشه دارد در طول زندگی مان قدم می زند و خودی نشان می دهد اما نمی بینیم،حس نمی کنیم که اتفاق چه بود و چه هست.لحظه تردید میان رفتن و ماندن هم می تواند مثال خوبی برای "اتفاق" باشد.وقتی فکر رفتن باشید به تقدیر هم سری می زنید.فراموش نکنید.اتفاق،تقدیر و سرنوشت همه از یک خانواده اند که ما خودمان آنها را رقم می زنیم اما باز هم می گوییم تقدیر یا سرنوشت چنین و چنان بود.

با اینکه هنوز با "تقدیر از پیش تعیین شده" مشکل دارم ولی نفی اش نمی کنم.

 

من می خواستم به دانشگاه بیایم که آن اتفاق بزرگ برایم بیفتد.اما ندیدم.اتفاق را حس نکردم.آنقدر غرق شدیم که یادمان رفت رویای چند سال پیش مان به حقیقت پیوسته و ما بی خبریم.فکر می کردیم که دانشجوی رشته کارشناسی عجب آدم بزرگی ست .چقدر درس خوانده که به اینجا رسیده و هزار جور فکر دیگر. حالا ما آن اتفاق بزرگ هستیم ولی خودمان را نمی بینیم.بزرگ تر شدیم ولی خودمان را درک نکردیم.

 

بیشتر آدمها نمی توانند "اتفاق بزرگ" را در زندگی شان رصد کنند و البته حق هم دارند.ما از روزمرگی زندگی دور نیستیم.از کره ماه هم نیامدیم!! اتفاق خودش می افتد مثل دندان شیری!! اما خوب است اگر اتفاق بزرگ را درک نکردیم و نفهمیدیم حداقل لایق این باشیم که بعد از اتفاق بزرگ ،رشد کنیم و از همه مهمتر؛ اوضاع را کنترل کنیم،خودمان را گم نکنیم.

اینکه ما بایستیم و منتظر یک اتفاق باشیم،حتما و قطعا کار درستی نیست.با آگاهی جلو برویم تا هم راه را پیدا کنیم و هم چاله را مهمان نباشیم!!

 

سوال(1): کمال گرایی چه ربطی به اتفاق دارد؟

نمی دانم ولی به نظر من آدم بعد از هر اتفاقی در زندگی رشد می کند و کامل تر می شود.ربطش همین جاست.اتفاق میافتد تا به کمال نزدیک تر شویم.

 

پایان متن/...


آخرین پست ها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic