تبلیغات
هنر هفتم - راهروی خالی قطار
جمعه 1 آبان 1388  03:43 ب.ظ

وقتی برای مصاحبه با بنیامین بهادری با قطار به تهران میرفتم این دکلمه(با شعر نو اشتباه نشود) را در دفترچه یادداشتم نوشتم.
بزودی مصاحبه اختصاصی من و وحیدرضا صیرفیان با بنیامین بهادری را در مجله جوان ایرانی و این وبلاگ خواهید خواند


راهروی خالی قطار

راهروی خالی قطار...کوپه بغل دعوا دارد
همراه کسی زنگ می خورد...همراه کسی حال ندارد
رینگ زنگ ها یکی یکی متفاوت؛
رو به رویی من به خواب زده است...تا خواب ما فاصله بیشتری ست
روزنامه ها اینجا مخاطب دارند...طیف وسیع
‏-6 واگن دیروز از خط خارج شد- ‏
چه تیتر امیدوارانه ای !‏
کوپه چهار نفره را شش نفره سوار می شویم...اما فاصله بین مان زیادتر از فاصله تن هاست
از کلان شهر به شهرستان:‏
تو از چه فاصله دوری آمده ای...چه تنها و بی کس آمده ای
کاریکاتور تنهایی ات را نکش...تو تنها نیستی
قطار ایستگاه داشت...من در آن بودم‏
نه آنکه به قول قیصر به نرده های رفته اش تکیه داده باشم
عصر سرعت ...عصر تکیه دادن نیست ‏
آن طرف شیشه تنهایی ست
سو سوی نوری باریک گاهی چشمانم را روشن می کند
سو سوی امیدی غریب مرا به کلان شهر می کشاند
می شنوی صدایم؟
آری همگی به گوش...‏
سوزنبان دیگر خط را جدا نمی کند...‏
خط ها یکی یکی ...با کلیک
با اشاره سوزنبان
با بوق بی هوای قطار ‏
باز می شوند
راهروی قطار هنوز خالیست...‏
جای پای من اینجاست
کوپه ها بسته،چشمها سنگین
به امید صبح تازه
آرام می گیرم
اینجا همان ایستگاه است
اینجا ایستگاهی ست که نرده هایش را بی نوایان
برای سیر کردن شکم نسل آینده شان
با بی گناهی
می برند
کسی نمی داند چرا؟
کسی می داند چرا؟
کسی می داند چرا ما در کنج کوپه های تنگ و تاریک آرام گرفتیم؟
عقربه ها هنوز به هم نرسیده اند که مسافران قصد خواب می کنند...‏
چشمها خیره به تخت بالایی
‏...و تنها چراغ


  • آخرین ویرایش:-