
.:: جابر تواضعی،جام جم ::.
برای انجام این گفت و گو با محمد صالح علاء عصر یكی از همین روزهای آبان در خانه اش حوالی میدان سید خندان مهمانش می شوم و همان جور كه فكر می كنم خیلی طول نمی كشد تا با هم زلف گره بزنیم. با «دو قدم مانده به صبح» شروع می كنیم و بعد آن قدر جهان شخصی او بر حرفمان غلبه می كند كه به گمانم بر هر چیزی ارجحیت دارد. جهان شخصی ای كه گمانم آن قدر جذاب هست كه بی هیچ توضیحی با چند جمله به سبك اجرای خود او در این برنامه برویم سراغ اصل مطلب.
سلام عرض می كنم خدمت یكان یكان خوانندگان جان، خوانندگان پیشانی بلند، روی سپید و رستگار خودمون. خدا رو شكر می كنم كه باز هم با یه گفت و گوی دیگه در روزنامه محترم جام جم در خدمت شما هستم. مهمان مرغزار گفت و گوی این بار ما جناب آقای محمد صالح علاء هستند. نمایش نامه نویس، كارگردان، بازیگر، ترانه سرا، گوینده ... و مجری برنامه محترم «دو قدم مانده به صبح». دست به سینه روبهروی ایشان می نشینیم و حرف هایشان را می شنویم. باز كن دكان كه وقت عاشقی است.
- حدودا 3 سال است. تاریخش دقیقا یادم نیست. شاید امشب، شب 513 یا 613 باشد.
* می خواهم گفت و گویمان را درباره همین برنامه شروع كنیم. ولی خود شما سالها تهیهكننده بوده اید و برنامه های به یادماندنی ای مثل «تا هشت و نیم» را ساختهاید. پس بد نیست كمی از كارهای تلویزیونی خودتان بگویید.
- از سال 52 كارگردان رسمی تلویزیون بودم. قبل از آن تقریبا از نوجوانی تئاتر كار میكردم. بعد هم در واحد نمایش تلویزیون كه مسئولش آقای داوود رشیدی بود، مسوول یك گروه تئاتر آوانگارد بودم و در كارگاه نمایش هم كارهایی را روی صحنه می بردم. در حوزه تجسمی، طراحی و ... هم كار میكردم.
* كدام یكی از این تابلوها كه زدهاید به دیوار كار خودتان است؟
- من هیچ وقت هیچ كاری از خودم را در هیچ موضوعی ندارم. شاید تا حالا 200 تا ترانه گفته باشم، ولی هیچ كدام را ندارم و آنها را از زبان دیگران میشنوم. نوشتههای زیادی هم هست كه هیچ وقت چاپشان نمیكنم و هر وقت تلنبار میشوند، میریزم توی گونی و میگذارم دم در خانه. بنابراین هیچی از خودم ندارم.
* دلیل خاصی دارد كه كارتان را نگه نمیدارید؟ چون بالاخره آدم وقتی چیزی را می نویسد و خلق میكند، دوست دارد آن را ارائه كند.
- از اول این جوری بودم. اوایل انقلاب كه میخواستم با آقای انتظامی فیلمی بسازم، دیدم ایشان دفتر بزرگ و منظم و تمیز و شسته رفتهای دارند از همه گفتوگوهایشان. ولی من هیچی ندارم. فقط گاهی اینور و آنور چیزی پیدا می كنم یا دوستان بهم نشان میدهند.
* هدف خاصی دارید از این كه كارهایتان را درست و منظم نگه نمیدارید؟
- نه، من از این نظر خیلی آدمیزاد شلختهای هستم. هیچ كدام از ترانههایم را حفظ نیستم. همین هفته پیش تهیهكننده عزیزی از من خواست كه یك ترانه پاییزی بخوانم. هرچی فكر كردم یادم نیامد. آقایی گفت یك بیتش را بخوان. یادم نیامد. گفت یك كلمهاش را بگو. من فقط «پاییز»ش یادم آمد. رفت از اینترنت پیدا كرد و آورد؛ البته مثل همه كارهای دیگر، با غلط.
* خب تقصیر خودتان است كه بهشان نظم و ترتیب ندادهاید.
- همینطور است. تا حالا چند ناشر خواستهاند كه شعرهایم را سیدی و كتاب كنم. ولی یا فرصت و انگیزهاش را نداشتهام و یا آنها پشیمان شدهاند.
* خب این -به قول خودتان- شلختگی چه طور اجازه داده 3 سال مداوم و بیوقفه مجری مَستر «دو قدم مانده به صبح» باشید؟
- متاسفانه آدمیزاد خیلی بدقولی هستم و به زندگی خصوصی خودم چسبیدهام. آدمیزاد خیلی بیوقتی هستم و خیلی كم وقت معاشرت دارم. اما كارم از روز اول برایم مقدس و خیلی جدی بوده. وقتی سر ساعت سر صحنه فیلمی كه بازی میكردم، حاضر میشدم همه تعجب میكردند. هیچ وقت نشده كاری به خاطر نرفتن یا نبودن من تعطیل بشود، جز فیلمی كه همین آخریها بازی كردم و اسمش یادم نیست و باعث شد با دوستم آقای فرحبخش مدتی قهر كنیم.
* فیلم «دوستان» نبود؟
- بله. سر «دوستان» خاله همسرم كه خیلی به ایشان علاقه داشتم فوت كرد و این تنها روزی بود كه به خاطر مراسم ایشان نرفتم سر كار. فقط همین.
* پس چرا اولش خودتان را بد معرفی كردید؟
- آن موضوع دیگری است. هرگز وقتش را نداشتهام كه كارهای جورواجورم را در حوزه فیلم و ترانه و تجسمی و ... جمع كنم. بعد هم وقتی كاری تمام شد، به سرعت از آن فاصله میگیرم و دور میشوم.
* «دو قدم مانده به صبح» چه جوری شكل گرفت؟ فكر میكنید چرا این همه وقت روی آنتن دوام آورده؟
- من به عنوان یك موجود تلویزیونی كه از زمان نوجوانی تا حالا در صنوف مختلفی در تلویزیون كار كردهام، فكر می كنم مدیران تلویزیون از رئیس بگیر تا مدیر شبكه و مدیر گروه نقش خیلی زیادی دارند و واقعا اگر آنها سر جایشان باشند، تلویزیون خیلی بهتر به وظایفش عمل میكند. دكتر پورحسین انسانی دانشی است و كارش را بلد است و بنابراین به تبع آن طبیعی است كه كارها هم خوب دربیاید. وقتی برنامه «تا هشت و نیم» را به اتفاق آقای آتشافروز كار میكردم، در شبكه 2 برنامههای خوبی تولید می شد كه به دلیل درایت آقای مهدی ارگانی مدیر این شبكه بود. آقای پورحسین هم در هر شبكهای كه بوده موفق بوده. مدیر گروه رحمان سیفی آزاد هم نمایشنامهنویس و كارگردان و هنرمند است. من داشتم در كنار كارهای دیگر مجله «نشانی» را درمیآوردم كه تماس گرفتند برای اجرای این برنامه. واقعیت این بود كه من هیچ وقت اجرا نكرده بودم.
* این اولین اجرای شما است؟
- در شبكه 3 كاری میساختم به اسم «نقد خنده» كه در آخرین لحظه مجبور شدم خودم اجرا كنم؛ این تنها سابقه من در اجرای تلویزیونی است. وقتی با آقای بشیری و دكتر پورحسین صحبت كردم، این طور احساس كردم كه همه چیز درست است و مدیر شبكه و مدیر گروه و تهیهكننده سرجای خودشان هستند. بارقههای توانایی و هوش در آقای بشیری بود و ما بالاخره بعد از مدتی با هم زلف گره زدیم. من نه جادوگرم، نه از غیب خبر دارم. ولی عجیب است كه بگویم از پیش میدانستم كه برنامه خوبی میشود.
* از كجا فهمیدید؟ چه مختصاتی وجود داشت كه شما را به این نتیجه رساند؟
- بعد سالها كار كردن در رشتههای مختلف حالا دیگر بو میكشم و ملتفت میشوم فلان كتاب خوب هست یا نه. نشریه خوب را بو میكشم، برنامه رادیویی و تلویزیونی و فیلم خوب را هم همینطور. آن موقع هم بو كشیدم و فهمیدم كه برنامه فرهنگی خوبی است. شكر خدا همین طور هم شد. البته بدون فروتنی دستساز عرض میكنم كه همه دعاها و ثناها غیر از مدیران، متعلق به گروه عظیمی است كه دارند در این برنامه كار میكنند. من هم آن گوشه كارهایی میكنم كه امیدوارم بد نباشد.
* سروشكل «دو قدم مانده به صبح» خیلیها را به یاد «مردم ایران سلام» میانداخت كه در زمان خودش فرم بدیعی را در برنامههای تركیبی پایهگذاری كرد. هر بخش مجری-كارشناس خودش را دارد و یك مجری اصلی یا مجری مستر هم بخشهای مختلف را به هم پیوند می دهد. همین نكته در نظر خیلیها به عنوان یك نقطه ضعف تلقی میشد. نظر شما چی بود؟ آیا به علم به این موضوع كار را شروع كردید؟
- تهیهكننده و كارگردان «مردم ایران سلام» را میشناسم و به ایشان ارادت دارم. ولی من همیشه آن موقع روز خوابم و هیچ وقت نتوانستم آن را ببینم. شاید این موضوع را یكی دوبار در افواه شنیده باشم. ولی واقعا قضاوتی در این مورد ندارم.
* وقتی این حرف را شنیدید با تهیهكننده صحبت نكردید كه چهطور میشود این ایده را پروراند و تغییر داد كه شبیه آن برنامه نباشد؟
- طرحی كه با من مطرح شد چیزی نبود كه شبیه برنامه دیگری باشد. شاید یك دلیل شباهت آنها این باشد كه هردو در دو شبكه مختلفی تولید شدند كه مدیریت هردوی آنها با دكتر پورحسین بود. من هم شهیدیفر عزیز را میشناسم و هم بعد از این برنامه با آقای سعید بشیری آشنا شدهام. آنها 2 دیدگاه متفاوت دارند. بشیری دیدگاه سنیمایی دارد و خیلی اكتیو است و آقای شهیدیفر انسانی دانشی و درونی است. به نظرم این كه برنامهها شبیه هم بشوند، خیلی هم تصادفی نیست و از این جا ناشی میشود كه معمولا برنامههای تركیبی همین جورند. ولی بعضی برنامهها در موقعیتی قرار میگیرند كه برای خودشان شاخص میشوند، بعضی وقتها نه. من در مورد «دو قدم مانده به صبح» چیزی را كه شما میگویید احساس نكردم.
* تا آنجا كه من میدانم این اولین تجربه تهیهكنندگی بشیری است. در حالی كه شما قبل از این كه مجری باشید، برنامهسازید و سلیقه خودتان را هم دارید. اما بالاخره یكی باید تصمیم نهایی را بگیرد، آن هم در برنامه زنده. اینها چهجوری با هم جفت و جور میشود؟ شده نظرتان خلاف همدیگر باشد؟
- من از همین برنامه با ایشان آشنا شدم. ولی اتفاقی كه میگویید، هیچ وقت برای ما نیفتاده و این پرنسیب و تربیت حرفهای وجود دارد كه كسی در كار كسی دخالت نمیكند. آقای بشیری تجربیات خیلی خوبی به عنوان مدیر تولید در حوزه سینما و تلویزیون دارد. یكی از تجربههای ایشان، همكاری با همان «مردم ایران سلام» به عنوان مدیرتولید است. ایشان شأن هنری خودش را دارد و آدم بسیار بلد و باهوشی است و من خیلی خوشحالم كه با تهیهكنندهای حرفهای مثل او كار میكنم. او یكی از امیدهای تلویزیون است و بعدا هم برنامههای خیلی خوبی از او خواهیم دید.
* می گویند هر ایده رسانهای چه در مطبوعات و چه در رادیو و تلویزیون تاریخ مصرفی دارد. به نظر شما این اتفاق در مورد برنامه شما نیفتاده؟
- وقتی قرارداد دور اول تمام شد من هم مثل شما می گفتم حالا كه به عنوان یك كار شبكه چهاری توانستهایم با مردم زلف گره بزنیم، خوب است تمامش كنیم. فكر میكردم با تجربههایم در برنامهسازی حرفم خیلی حسابی است. ولی آقای بشیری چیزی گفت كه بلافاصله متقاعد شدم. قبول دارم كه هر برنامهای، یك روز پیری و مرگ دارد. اما مثال بشیری این بود كه كی میتواند به یك روزنامه بگوید حالا كه فلان شماره درآورده ای دیگر تمامش كن؟ كار ما هم همین است. البته میدانید كه برنامه مثل آدمیزاد زنده یك روز حالش خوب است و دلبری میكند و طناز است و یك روز اوقاتش تلخ و گرفته است و پریشان بازی میكند و یك جورهایی قابل استفاده نیست. به نظرم برنامهای كه هر شب درجه یك باشد، خیلی خوب نیست. روزنامهای درمیآمد كه چون خیلی خوب بود، من را عصبانی میكرد. چون دائم دستهای از آن را میگذاشتم كه بعدا بخوانم و هیچوقت هم فرصتش پیش نمیآمد. بنابراین با توجه به تجربیات تاریخی خودم میگویم كه یك برنامه هم مثل یك موجود زنده بعضی وقت ها حق دارد بیحال و حتی كمی بیجان باشد.
* مخصوصا برنامه زنده.
- بله، ضمن اینكه تلویزیون تابعی از شرایط اجتماعی است. وقتی جامعه حالش خوب نباشد، برنامه هم كدر است. وقتی جامعه حالش خوب باشد، برنامه هم بانشاط است. در روز آفتابی همه حالشان بهتر است تا روز ابری. البته به غیر از عاشقها.
* اصلا فكر میكنم یكی از ویژگیهای برنامه زنده این است كه همین ویژگی كه شما گفتید در آن بازتاب پیدا كند. وگرنه تولیدی ضبط می شد.
- بد نیست كه بعضیوقتها برنامه بالا و پایین داشته باشد. برنامه ما برنامه خیلی دشواری است؛ آنقدر كه باعث شده من نتوانم همه كارهای قبلیام را انجام بدهم. من دیگر بازی نمیكنم، ولی توی این مدت تعداد نسبتا زیادی سناریو بهم پیشنهاد شده كه نپذیرفتهام، مجله درنمیآورم، تدریس نمیكنم و كارم تقریبا به این برنامه و برنامههای رادیو محدود شده.
* با كاری كه در این برنامه و رادیو انجام میدهید، جای همه كارهای قبلی چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی و درونی، برایتان پر میشود و ارضا میشوید؟
- وقتی با مردم سر و كار دارید همیشه حالتان خوب است دیگر. من از همان اول كه وارد این كار شدم، همیشه دلم میخواست یكی شعرهایم را گوش كند.
* یعنی یكجور حس تاییدطلبی.
- بله. دوست دارم مردم با كارم زلف گره بزنند. این به اندازه كافی به من انگیزه میدهد. بالاخره كاری است مثل زندگی.
* اول صحبت اشاره كردید به زندگی شخصی و خاص خودتان. نمود بیرونی این زندگی شخصی كه كم و بیش در قالب كلمات و جملات و ترانهها و نوع و كاراكتر اجرا و چیزهای دیگر بروز پیدا میكند، ما را به این زندگی درونی واقف میكند. ولی دوست دارم توصیفش را از زبان خودتان بشنوم. یك شبانهروز را چهطور میگذرانید؟
- در هر فصلی فرق میكند. این روزها وقتی اجرایم تمام میشود بدو بدو میروم خانه پدر و مادرم و با برادرم كارهای ایشان را انجام می دهیم. چون چندسالی است كه پدرم ناخوشند. تقریبا ساعت 3 نصفشب كه پدر خوابیدند، بدو بدو میآیم خانه سراغ كارهای خودم. آن قدر كتاب نخوانده دارم كه نگو. قدیمها خودم سبد سبد و سینهسینه كتاب میگرفتم، ولی حالا برایم میفرستند. واقعا نمیرسم همه را بخوانم و فقط بهشان نوك میزنم. از الطاف این برنامه است كه مرا خانهنشین كرده و بخش زیادی از عمرم به خواندن میگذرد. هر چی كه گیرم میآید، باید بخوانم. میگویند هیچی كهنهتر از روزنامه دیروز نیست، ولی من روزنامه پنجاه سال پیش یا كتابهایی را كه دوره دبیرستان خواندهام، دوباره میخوانم. به همهچیز باید سر بكشم تا سپیده كه هیچوقت از دستش ندادهام و همه عمرم موقع سپیده بیدار بودهام. وقتی كارهای سپیدگیام را كردم، دوباره مینشینم سر طشت و شروع میكنم به نوشتن. معمولا همیشه قرارداد ترانه دارم و هیچوقت هم ترانه آمادهای ندارم كه وقتی بهم زنگ میزنند، بگویم بفرمایید. مینشینم ترانهای میگویم، تلویزیون هم تماشا میكنم، قصههای بیبی را برای رادیو مینویسم، یكخرده هم فكر میكنم.
* به چی فكر می كنید؟
- تقریبا هر روز به این فكر میكنم كه ما توی این جهان چه كار داریم؟ برای چی آمدهایم اینجا؟ من چهكاره اینجایم؟ چی به من مربوط میشود و چی نمیشود؟ بعد كمی میخوابم و دوباره شروع میكنم به همین كارها.
* تا چه ساعتی میخوابید؟
- بستگی دارد. اگر روز خوبی باشد و كاری نداشته باشم و دلم شور نزند، تقریبا تا لنگ ظهر میخوابم. همیشه گفتهام من از ماه انرژی میگیرم. بخش زیادی از اندام آدمی از مایعات درست شده و برای همین تابع قانون مایعات و جزر و مد دریا است. پس مردم دنیا 2 دستهاند. یك دسته از خورشید انرژی میگیرند و در روز قابل استفادهاند و سرحالند و همه كار میكنند و مینویسند و مدیر كلی و وزیری و بقالی میكنند. بعضیها هم از ماه انرژی میگیرند و شباهنگام خیلی حالشان خوب است و احساس الهام بهشان دست میدهد. من هیچوقت در زندگیام نتوانستهام در روز چیزی بنویسم، الا یك بار كه داشتم برنامه «سمت خدا» را میساختم و باید برایش ترانهای درست میكردم و وقت هم نداشتم. 3 صبح خوابیدم و حدود 7 صبح از ناراحتی بلند شدم و تندتند ترانهای نوشتم كه بد هم نشد و میبینم دایم پخش میكنند و مردم دوستش دارند.
* این كه میگویید مردم 2 دستهاند، تقسیمبندی شاعرانه خود شما است دیگر؟
- بله، تازگیها هم یك خبر علمی خواندم كه كیوان 49 ماه دارد. دو روزی غش كردم. فكر میكردم اگر ما هم 49 تا ماه داشتیم چی میشد و شعر و ادبیاتمان به كجا میرسید. بعد چند روز كمكم این احساس در من فروخفت و فكر كردم اتفاقا خیلی دلبرانه است كه یك ماه داریم؛ همانطور كه یك خدا داریم، یك معشوق داریم. خلاصه از هر چیزی یكی داشتن خیلی خوب است. لااقل این كه برای من بس است.
* گفتید هر روز به این فكر می كنید كه من چه كارهام. تا حالا به چه نتیجهای رسیدهاید؟
- بستگی به حالم دارد. اگر روز خوبی باشد، خیلی زود جوابم را پیدا میكنم. ما آمدهایم به این دنیا كه زحمت بكشیم و فرشته بشویم. خیلیها به این درجه رسیدهاند و من هم تلاش میكنم برسم. ولی وقتی حالم خوب نیست اینجوری فكر نمیكنم.
* وقتی حالتان خوب نیست چه كار میكنید كه خوب بشوید و از حال بد بیایید بیرون؟
- خیلی پیچیده است. وقتی آدمی حالش خوب نیست، آنقدر حالش خوب نیست كه نمیداند چرا حالش خوب نیست. لحظات خیلی دردناكی است و آدمی كلی از دست خودش و دنیا دلتنگ است و پریشان بازی میكند. راستش نمیدانم چهكار میكنم.
* شده با آن حال خراب بروید جلوی دوربین؟
- گاهی اینطوری بوده. ولی با این كه از اول یكی از كارهایم بازیگری بوده، مشكل خیلی بزرگم این است كه بلد نیستم در زندگیام نقش بازی كنم. مثلا اگر یك روز با زنم قهرم، با تمام دنیا قهرم. بعضیها این توانایی را دارند كه با زنشان قهر باشند، ولی نشان بدهند كه همه چیز چهقدر خوب است. ولی من نمیتوانم. مثلا اگر امروز با زنم قهر بودم، با شما حرف نمیزدم و با كل كائنات هم قهر بودم. یعنی اصلا نمیتوانم اندوهم را پنهان كنم و این یك نقطه ضعف است. با این حال سعی میكنم امواج بد به مخاطبم ندهم و هر دلبری بلدم به كار ببرم كه اندوهم به آنها سرایت نكند. ولی از آنجا كه من هم ظاهرا آدمیزادهام، ممكن است بعضی وقتها نتوانم این كار را بكنم.
* این یك مثال بود یا واقعا متر و معیار همه چیز، قهر و آشتی بودن با همسرتان است؟
- مثال بود. ما حالا دیگر بعد از 30 سال زندگی مشكلات اینجوری نداریم.
* اجازه میدهید مثالتان را كمی جدی بگیریم؟ قهرهایتان قهرهای جدی است یا شاعرانه؟
- نمیدانم مقصودتان از قهر واقعی چیست.
* قهر واقعی یعنی داد و بیداد و شكستن و...
- نه، در بچگی هم وقتی قهر میكردم میرفتم قایم میشدم و یك مدت از دسترس دور میشدم. سالهای پیش هم كه قهر میكردم، میرفتم در یك هتل اتاق میگرفتم. زندگی در هتل را خیلی دوست دارم. بارها به خانوادهام گفتهام بیایید برویم توی هتل اتاق بگیریم و یك مدت آنجا زندگی كنیم. نمیدانم چرا زندگی در هتل بهم احساس خوبی میدهد، خیلی دلم میخواهد خانهام توی مسافرخانهای-جایی باشد. علی حاتمی و همسرش مدتی در هتلی زندگی میكردند كه نزدیك ما بود و گاهی میآمدند خانه ما. جلال مقدم هم چند سالی توی یك هتل زندگی میكرد. هرچند وقت یكبار منتش را می كشیدم و میآوردمش خانه خودمان. ولی قبلش خودم میرفتم پیشش و تا جایی كه می شد، میماندم و با هم زندگی میكردیم. جلال رادیویی داشت كه دورش را با كش بسته بود و خیلی خراب بود و مدام خرخر میكرد. ولی او با دقت حیرتانگیزی این خرخرها را گوش میكرد. من هم سقف را نگاه می كردم و همینجوری برای خودم خیال بازی می كردم. میخواهم بگویم مسافرخانه خیلی جای خوبی است. اصلا به نظرم شعر است. به نظرم مثل همه همه درامها و شعرها پر از حرمان و حادثه و ترانه است، خیلی انسانی است. خیلی شبیه خود ما است.
* حدس میزنم شاید به این دلیل كه زندگی در مسافرخانه و هتل همیشه مقطعی است و چون چند روز بیشتر آنجا نیستیم، سعی می كنیم خوب و درست زندگی كنیم. مثل خانه نیست كه همیشه یك جور باشد و برایمان یكنواخت بشود.
- خیلی هم روی مسافر بودن ما تاكید میكند. مثلا من خیلی دوست دارم پذیرایی بشوم. در هتل میتوانید مثل هارونالرشید تكیه بدهید و زنگ بزنید كه چای یا چیزهای دیگر بیاورند. خلاصه داشتم میگفتم كه وقتی قهر میكردم میرفتم توی یك هتل. ولی الان وقتی قهر میكنم، یك ربع بعد خودم آشتی میكنم. آن وقتها خیلی از منتكشی خوشم میآمد. دوست داشتم هم منت دیگران را بكشم و هم آنها منتم را بكشند. فكر میكنم زندگی همهاش همینهاست؛ منت كشیدن، ناز كردن، نوازش شدن. دیشب توی برنامه كلی درباره این صحبت كردم كه این دستی كه به پهلوی ما پرچین شده، بیشترین كارش در آغوش گرفتن است. ما احتیاج به نوازش كردن و نوازش شدن داریم. حتی بیشتر از غذا. شاید یكی از دلایل این كه خدا را شكر مردم به من محبت دارند، این باشد كه من آنها را نوازش میكنم و سعی میكنم با نگاه و واژه آنها را در آغوش بگیرم. كار خدا هم یكسره نوازش كردن است و از وقتی به دنیا آمدهایم دائما ما را نوازش میكند. همین كه من و شما حالمان خوب است و داریم با هم حرف میزنیم، نوازش خداست. همه در این جهان دارند دور هم میگردند و قربان صدقه هم میروند.
* ولی من و شما هم به همین سادگیها اینجا ننشستهایم و هردومان كلی مشكل داریم.
- میدانم. اگر غمگین میشوم، برای همین است. خود من هم هفته پیش برای اولین بار به دادگاه رفتم. وقتی كه ناراحت میشوم از دست خودم ناراحت میشوم. چون اگر دادگاه باز است، تقصیر من است. مشیت خدا این بوده كه از بچگی در رادیو و تلویزیون و سینما بنویسم و حرف بزنم و ترانه بگویم. ولی اگر یكی چاقو میكشد و یك نفر را میكشد من مقصرم كه كارم را درست انجام ندادهام. ما باید این چیزها را یاد بدهیم. رسانه پدر و مادر جامعه است و باید به وظیفه ذاتی و جبلی و مقدسی كه خدا به عهدهاش گذاشته عمل كند. اگر من كارم را درست انجام داده بودم، مردم سر خیار و اجاره خانه دعوا نمیكردند و با هم بداخلاقی نمیكردند. الهی بمیرم برای آن كسی كه زن ماهی هم دارد، ولی هوس میكند دو تا دلبر داشته باشد؛ چون نمیداند كه عشق همهاش مسئولیت است و نمیداند دارد به خودش ستم میكند. اگر میدانست كه این كار را نمیكرد و این منم كه باید این را بهش بگویم. این نوازشها متاسفانه مفقود شده است. محال است با بداخلاقی و بدون عشق چیزی درست بشود؛ من امتحان كردهام. كاش همه میدانستیم كه این جهان بر مدار عشق میچرخد.
* كودكیتان چقدر در شكلگیری شخصیت و كار شما نقش داشته؟ قبل گفتوگو گفتید كه كلاری در یكی از برنامهها لو داده كه با هم بچهمحلید و از همان موقع با هم كار میكنید. اصلا شما مال تهرانید؟
- نه، اهل اراكیم. از كودكی آمدیم اینجا. با احمد امینی در یك محل بودیم؛ محله دروازه دولاب یا خیابان آبشار. كیمیایی، بهنود، فرامرز قریبیان، نصرت رحمانی، احمدرضا احمدی و هزار انسان درجه یك دیگر هم آنجا بودند.
* چرا از آن محیط و محله اینهمه آدم فرهنگی و اهل هنر درآمد؟
- شاید به تربیت مردمانش، آب و هوا یا بارانش بستگی داشت.
* مگر باران آنجا با باران جاهای دیگر تهران فرق میكرد؟!
- حتما. من گاهی میروم به روستایی بیرون تهران و كشاورزی میكنم و علف هرز پرورش میدهم.
* شوخی میكنید؟
- نه، شوخی نمی كنم. میخواهم بگویم كه از با همین زمین و باران، یك علف زرد درمیآید و یكی گلی و یكی سبز و یكی بنفش؛ دیوانهكننده است. بنابراین جواب سوال شما هم حتما به آب و هوای آنجا برمیگردد. خانواده من خیلی سنتی و مذهبی و نجیب و دانشی هستند. یادم میآید تنها چیزی كه در خانه ما نسبت به بقیه چیزها تفوق داشت، كتاب بود.
* چهطور آمدید سمت هنر؟ اول با چه كاری شروع كردید؟
- اول با نمایش شروع كردم. خیلی كوچك بودم كه با مادرم به یك مراسم مذهبی زنانه رفتیم و یك نمایش دیدم و جهان شگفتانگیز نمایش برای من از دنیای واقعی، واقعیتر آمد. اگر قرار باشد انتخاب كنم، زندگی در جهان نمایش را انتخاب میكنم. آن جهان به نظرم خیلی انسانیتر است. یكی از نمایشنامههای چاپ نشده من درباره آدمیزادهای است كه در یك دكور زندگی میكند و همهچیزش ساخته شده و رنگی و از پیش نوشتهشده است و همه به هم حرفهای خوب و درست و عمیق میزنند. من از همان بچگی كج شدم سمت نمایش و تكلیفم روشن شد كه میخواهم در كدام جهان زندگی كنم. بعدها دوران دبیرستان نقشهای كوچك و بزرگی بازی كردم و خودخواهیام باعث شد بنویسم و كارگردانی كنم. كلاس یازدهم كه بودم برای خودم كمكم كارگردانی شده بودم؛ خسرو و شیرین نظامی را دراماتیزه كرده بودم و همین باعث شد كه من را در رادیو قبول كنند. بعد جهانم اینجوری شد؛ یك جهان دستكاری شده.
* جهانی كه همه چیزش مطابق میل شما باشد و خرابی و زشتی تویش نباشد.
- پشیمان هم نیستم. مثلا فهمیدم كه دروغ خیلی چیز بدی است و نباید دروغ گفت. ولی من چند بار در زندگی دروغ گفتم. بعد فكر كردم غیر از استغفار تنها راهش این است كه دروغهایم را با صدای بلند بگویم. بنابر این در مجله «نشانی» یكان یكان دروغهایی را كه گفته بودم نوشتم.
* یكیاش را برایمان تعریف كنید.
- كلاس سوم دبستان دو تا رفیق داشتم. یك روز سر كلاس یكیشان برایم یادداشتی را دست به دست داد كه دایی رضا اشتری از آلمان برایش یك آپارات 8 میلیمتری آورده. من از این جمله چنان مست شدم كه «آلمان» را «آسمان» خواندم و از همانجا شروع كردم، به خیالبافی كه «سینما پدیدهای است كه از آسمان میآید». برای همین مدتها معتقد بودم زمین هیچ جاذبهای ندارد، سیبها به خاطر سینما میرسند و اصلا جاذبه زمین، سینما است. فكر هم میكردم حرف خیلی مهمی زدهام. چون بعدها دیدم هنرمندی آن را مثل جمله قصار در تقویمی كه درآورده بود، تصویری كرده بود. بعد از مدرسه رفتیم خانه رضا. فقط یكی دو دقیقه فیلم بود كه مردی با كامیون آجر خالی میكرد و بعد توی استخر شنا میكرد. با بچهها صد بار همین فیلم را دیدیم. بعد ناگهان خواهر دوستم آمد و گفت محمدآقا دیرتان نشود. من هیچوقت یك دقیقه هم دیر نرفته بودم خانه. وقتی رسیدم سر كوچه دیدم مادرم و برادرم در تاریكی زیر نور چراغ كوچه ایستاده اند و باد میخورد به چادر مادرم كه حسابی نگران شده بود. همانجا شیطان وجودم كمكم كرد و وقتی مادرم پرسیدند تا حالا كجا بودی، گفتم رفته بودم عروسی خواهر دوستم رضا. مادرم گفتند دیر میآیی و مثل لاتهای ولگرد ضعیف دروغ هم میگویی. من خودم خانواده آنها را میشناسم. كافرها هم شب بیست و هشت صفر عروسی نمیگیرند!
* یعنی اولین باری هم كه دروغ گفتید، دروغ ناشیانهای گفتید.
- بقیه دروغها هم همینجور بود. مثلا مادرم گفته بودند حلالت نمیكنم اگر كتاب بخوانی كه اولش «بسمالله» نداشته باشد. جوانی ما دورانی بود كه بلانسبت گلاب به رویتان همه سیاسی بودند و باید با كسانی مخالفت میكردند. كتابهایی هم درمیآمد كه نمیشد من آنها را نخوانم. برای همین باز از شیطان وجودم كمك گرفتم و تقلب كردم و خودم اول هر كتابی بسمالله مینوشتم. البته خدا را شكر بعدها شفا پیدا كردم.
* الان شرایط جوری است كه نمیشود دروغ نگفت. مخصوصا در عالم بزرگسالها و مخصوصا در فضایی مثل تلویزیون و سینما كه باید دروغ گفتن را خوب بلد باشی كه بتوانی مخاطب را جلب كنی. می شود در این فضا دروغ نگفت؟
- من در جشنوارهای در شیراز نمایشی داشتم كه یكی از روزنامهها با من مصاحبهای كرد و از قول من تیتر زد: «هنر دروغ است». در حالی كه من از مدخل منطق و امور زیباییشناختی این حرف را زده بودم. كاری كه ما میكنیم در عالم واقع نیست و مبتنی بر خیال است و به این معنا هم هرچی دروغ گندهتر باشد، شورانگیزتر و زیباتر است. ولی دروغ نگفتن را از خواهرم یاد گرفتهام كه هرگز دروغ نگفته و خیلی هم خوشبخت است. اگر آدمی روی خودش كار بكند میتواند بدون دروغ زندگی كند. البته شاید به سن و سال هم هست. الان دنبال چی هستم كه بخواهم دروغ بگویم؟ میتوانم چیزهایی را نگویم؛ مثلا در برابر كسی كه دوست ندارم سكوت میكنم، ولی نمیگویم دوستت دارم.
* یعنی الان به تمام خواستههای معنوی یا مادیتان رسیدهاید؟
- بله، به آن چیزهایی كه آدمی آنقدر حقیر میشود كه به خاطرشان دروغ هم میگوید، رسیدهام.
* نگفتید با بچهمحلها چه كار كردید؟ كاری شكل گرفت؟ فیلمی ساختید؟
- بله، آن جا دائما شب و روز كار میكردیم. مرحوم حسین عطار كه یكی دو سال پیش فوت كردند، فیلمی داشت با عنوان شاعرانه «باغی از پاییز لبریز» كه من نقش اصلیاش را بازی میكردم و محمود كلاری عكاس و احمد امینی فیلمبردارش بود. نكته بامزهاش هم این بود كه ما را به خاطر همان فیلم كوتاه گرفتند. همیشه به دوستان دانشجو میگویم كه نوشتن هم یك كار خیلی جدی مثل قصابی و نجاری و رانندگی تاكسی و بنایی است و باید شبانهروز در آن غوطهور بود. نمیتوانیم هر وقت دلمان خواست از روی تفنن هنرمند و هنرپیشه باشیم، باید همه زندگیمان شب و روز وقف این كار باشد. این قلم آنقدر ناقلا است كه توی دست رام نمیشود. به نظرم كسی كه میخواهد نویسنده شود، باید دستكم روزی صد صفحه بنویسد و مثل هر كار دیگری تمرین كند.
* شما حوزههای مختلفی را تجربه كردهاید. ولی الان بیشتر روی قلم و نوشتن تاكید میكنید. چرا؟
- خیلی سوال خوبی است. من یك خرده به كنجی خزیدهام كه ابزار كارم خودم باشم. كارهایی كه الان میكنم به یك كاغذ و قلم بیشتر احتیاج ندارد. خیلی نمیتوانم كارهای بیرونی بكنم. پارسال میخواستم تئاتری درست كنم. ولی دیدم نوع تئاتر من هنوز مشكلساز است و دیگر آن روحیه جوانیام را ندارم كه برای چیزی كه میخواهم مبارزه كنم.
* دلیلش همین دنیای شخصی و درونی است؟
- به خاطر نوع نگاه است. وقتی با آقای كیارستمی راجع به این تئاتر صحبت میكردم و ایشان گفتند من هم چیزی شبیه این را دارم. ولی شرایطش نیست.
* آوانگاردتر از كارهایی است كه قبل از انقلاب كردهاید و بعدها حكایت هر كدام را برای مینوشتید؟
- بله.
* آخرین كار تئاتریتان چه سالی بود؟
- سال 57 یا 58 بود در لندن به اسم «آب پلاستیكی، نان پلاستیكی». قبل از آن آخرین كارم در ایران «خمیازه كفشهایم» بود كه 5 شخصیت خانم در آن بازی میكردند. خلاصه دیگر خیلی دنبال ساختن چیزهایی كه با مشاركت دیگران باشد، نیستم. بیشتر دوست دارم غیب شوم و در تنهایی با قلم و كاغذ كار كنم. البته كارهایی هم میكنم كه شاید بعدا دربارهاش صحبت كنیم.
* انگار كتابی هم منتشر كردهاید به اسم «آنچه كه مردان درباره زنان می دانند» كه همه صفحههایش سفید است. ماجرایش چیست؟
- كتابی است كه بعد از ترجمه من به زبانهای مختلف ترجمه شده و همه دیدهاند.
* ولی طنز تلخی پشت قصه است؛ این كه ما مردها هیچی از زنها نمیدانیم.
- بستگی دارد به شما. من كار خودم را كردهام. رویای من با شما كامل میشود.
* پس چرا فیلم نساختید؟
- میخواستم بسازم. خیلی سال پیش قرار بود با علیرضا زریندست كار كنیم و حتی لوكیشن هم دیدیم. ولی تهیهكنندهام بخش خصوصی بود و كارمان نیمهكاره ماند. چند بار دیگر هم خیز برداشتم. بعد از انقلاب هم قرار بود یك فیلم اپیزودیك با عنوان «شب تغییر شكل داده شده» برای سازمان تامین اجتماعی بود كه به نتیجه نرسیدم. همین الان هم دارم یك سناریو مینویسم كه به نظر خودم خوب و خوشگل است.
* بازی در سینما را چی؟ آخرینش همان «شوكران» و «دوستان» بود؟
اول در «تیغ و ابریشم» آقای كیمیایی بازی كردم و بعد دیگر شروع شد. دلبری جلوی دوربین را دوست داشتم. اما بعد یكهو دیدم دارم سالی 5 فیلم بازی میكنم و گفتم بس است. دیدم كار وقتگیری است و خیلی انضباط میخواهد. نمیشود هم بازی كنی و هم كلی كار دیگر انجام بدهی. دیگر هیچ پیشنهادی را قبول نكردم. حتی بینشان چند تا فیلم خوب این سالها هم بود كه الان بهشان غبطه میخورم و می گویم كاش بازی كرده بودم.
* رادیو را بیشتر دوست دارید یا تلویزیون را؟ بخش زیادی از تشخص و كاراكتر شما در رادیو شكل گرفته و خیلی از علاقهمندانتان، قبل از تلویزیون از رادیو با ادبیات شما آشنا هستند.
- من از اول برای رادیو نمایشنامه مینوشتم و با آن زلف گره زده داشتم، ولی هرگز فكر نمیكردم در رادیو حرف بزنم. یك بار از طرف آقای خجسته پیغام دادند كه به فلانی بگویید سهشنبه بیاید رادیو. برایم خیلی عجیب بود كه برای چه كاری؟ آن موقع برای آقای آتشافروز «راه شب» را می نوشتم كه جمعهشبها پخش میشد و به اندازه تلویزیون و سینما بین مردم جا باز كرده بود. من هر هفته یك قصه میخواندم و خیلی بازتاب خوبی داشت. ولی هیچوقت تصورش را هم نمیكردم كه در برنامهای حرف بزنم. بعد از این همه سال آن قدر دست و پایم میلرزید كه نگو. چون به نظرم رادیو بعد از این همه سال خیلی پدیده شگفتی است. منتها دیگر با هم خودمانی شدهایم. شاید هم آن قدر ترسیده بودم كه صدایم لرزید و مردم خوششان آمد. لابد فكر كردند بالاخره یكی هم باید باشد كه صدایش بلرزد دیگر. اما فكر نمیكردم كسی به برنامهام گوش كند. ولی حالا خیلیها هستند كه فقط مشتری وفادار من در رادیو هستند و اصلا نمیدانند من هنرپیشهام، ترانه میگویم یا كارهای دیگر میكنم. چند هفته پیش كه همسرم تصادف كرده بود و من نتوانستم بروم، كلی سراغم را میگرفتند. رادیو فضا و ساحت خیلی اثیری و مقدسی دارد. ما از طریق امواج صدا با هم زلف گره میزنیم و این خیلی چیز خوبی است. شنونده رادیو ضربان قلب من را میگیرد. میفهمد من امشب حالم خوب است یا نه. ولی متاسفانه مثل آن وقتها نمیتوانم خیلی كار بكنم. آن وقتها شاید اندازه چند برنامه در تلویزیون یا سینما زحمت میكشیدم. شوربختانه همیشه سود را با ارزش اشتباه میگیریم. برای همین در اولین مواجهه با طرف مقابل اول شغلش را میپرسیم و این خیلی بد است. ولی نمی پرسیم آیا شما تا حالا عاشق شدهاید یا در پائیز چه حال و هوایی دارید؟
* یعنی حالا مثل قدیم برای رادیو وقت نمی گذارید؟
- كارم آن قدر زیاد است كه نمی توانم مثل آن روزها وقت بگذارم. الان گاهی تقلب میكنم و چیزهای خوانده شده را هم دوباره تكرار میكنم و عجیب است كه مردم سرزنشم نمی كنند. رادیو رسانه خیلی نجیب، فروتن و شریفی است. كسی كه رادیو گوش میكند، كاری ندارد كه امشب زلفم را به كدام طرف شانه كردهام. فقط با دل من كار دارد و این خیلی خوب است. كار من این است كه بین دلهای مردم راههای دو طرفه ایجاد كنم و این چیزی كه امروز جامعه ما به آن خیلی نیاز دارد.
* این ادبیات خاص شما و اصطلاحاتی مثل زلف گره زدن، امواج محترم شبكه 4، مرغزار گفتوگو و ... چه در گفتار عادی و چه در رادیو یا تلویزیون از كجا آمد و چهطور پیدا شد؟ چهقدر از اینكه از هر چیزی تعبیر شاعرانهای مخصوص خودتان را دارید ساختگی است و چهقدرش واقعا از نهاد شما بیرون میآید؟
- این سوال را چندبار شنیدهام. ولی واقعا از شنیدنش تعجب میكنم. چون در نظرم چیز خیلی عجیب و غریبی نیست. من با خانوادهام هم همینجوری حرف میزنم. شما اگر در یك خانواده آذری بزرگ شده باشید، با هم آذری حرف میزنید. این هم لهجه و گویش من است دیگر.
* یعنی برایش هیچ تلاشی نمیكنید؟
- نه. بچه كه بودم بچه محلهامان میآمدند كه نامههای عاشقانهشان را من بنویسم. شما وقتی نامه عاشقانه مینویسید واژگانی به كار میبرید كه در صف نانوایی آن را به كار نمیبرید. من دائما در حال نوشتن نامه عاشقانه بودهام و طبیعتا این كار برایم یك عادت شده.
* معمولا رسم است كسی كه برای دیدن كسی می رود، برایش كادو می برد. ولی كار ما برعكس است و می خواهم آخر این گفتوگو یكی از آخرین ترانههای خوشگلتان را به عنوان كادو برایمان بخوانید.
- گم شده تو باغ هلو، بچه تنهای لولو
نشسته گریه میكنه، اوهو اوهو، اوهو اوهو
میگه لولوی خورخوره، دیگه منو نمیخوره
دیگه منو دوس نداره، سر منو نمیبره
شاید لولوم لولو داره، یكی كه زیر و رو داره
لولوی بیچهرهای كه بارونی دورو داره
لولو بیا نترسیم، من و تو با هم هستیم.
آخرین پست ها