
می نویسم؛
برای روزهای بی تو بودن
برای روزهای تنهایی
برای روزهایی که دیگر تو را نتوانم دید
برای روزهایی که دیگر این دل برای دیدنت تنگ نشود
برای روزهایی که ندانستم که چگونه در لحظه دیدارت
آرام بمانم؛
برای روزهایی که از شوق دیدار یک نگاه تو
جان می گرفتم؛
برای همه آن روزها ؛ برای همه آن آرزوها
برای همه روزها و ساعت ها و ثانیه هایی که ندانستم
احساس تو را ... قلب تو را
همین ندانستن ها؛
تو را از من
مرا از تو
ما را از ما
جدا کرد
می نویسم
می نویسم
و بغض می کنم
دل تنگت می شوم
خانه خرابت می شوم
از جان چیزی برایم نمی ماند
نگاهت را به یاد می آورم
آه از نگاه تو، نگاه تو ، نگاه تو
بغض کرده ام
اما نمی شکنم
تا یک وقت کسی اشک های تنهایی ام را نبیند
قدم می زنم
آهسته و پیوسته
وسط یک دفتر خالی
دست در دست قلم
قلم می خواند و من اشک می نویسم
دلم دیگر تو را ندارد
دیگر از وجودم نفسی بازدم نمی آید
چه روزها و ساعت ها و ثانیه ها
بی تو گذشت
با تو گذشت
سرد و سنگین ، آرام و شیرین
حرف های ما هنوز ناتمام
کاغذهای سفید روی میزم
نامه ها بود با قلمی بی جوهر
برای تو ، برای دلم
در هم می آمیزمشان؛
آتش دل را به جانشان می کشم
ناله ها برمی آید
از آتش عشقت
که خاکسترم کرد
"تمام شد ترانه"
آخرین پست ها