پنجشنبه 1 بهمن 1388  05:24 ب.ظ

حال و هوای این روزهای من


باور کنید عکس تزئینی است! به آن لیوان کذایی هم توجهی نکنید!!


دوباره آخر ترم و همان بحث قدیمی درس ها و پاس کردن ها...
عادتی شده برایم که هنگام خواندن درس از نوع ریاضی،معادلات،شیمی فیزیک و... ذهنم جولانگاه افکار مزاحمی می شود که البته در حالت عادی فوق العاده فکر های دوست داشتنی هستند(فکر بد نکنید،توضیح می دهم!)

گاهی اوقات این افکار به موسیقی تبدیل می شوند و مثل پتک روی سرم می کوبند.پیش خودم فکر می کنم که ایراد از گوش کردن موسیقی ست اما به دور و برم که نگاه می کنم و می شنوم که کسی هست که واکمن در گوشش می گذارد و آهنگ می گذارد و درس می خواند و نمره خوبی می گیرد و همچنین کسانی هستند دور و بر خودم که از من خوره تر موسیقی هستند؛این شک ام از بین می رود.

استفاده از ترفند نوشتن آن افکار مزاحم روی کاغذ هم برای من زیاد جواب نداده است.البته خوب بوده اما وقتی می خواهم آن افکار را بنویسم ممکن است در آنها غرق شوم.ذهن من دنیای عظیمی از رویاها،تصویرها،آرزوها،آینده ها و...است که برای فکر کردن به آنها تنها بهانه بودن جزوه ریاضی جلوی رویم است.آن زمان است که دیوانه وار این افکار به من حمله می کنند و ما از 100 کلمه ریاضی نهایتا 2 کلمه را می فهمیم!

من علاقه مند به رشته متالورژی نبودم و بالای همین وبلاگ هم نوشته ام اما فکر می کنم اگر ذهنم تمرکز کافی روی درس داشت حداقل وضعم الان این نبود که از آن طرف مشروطی بیفتم ! و این همه از درس و ترم عقب نمی افتادم.

آدم در زندگی کارهایی می کند که شاید واقعا قلبا از انجام دادن آنها متنفر باشد اما خب به هر حال شاید روزی برسد که این اتفاق بیفتد و طرف مجبور باشد قورباغه را قورت بدهد.رشته دانشگاهی و درس پاس کردن(نه دانشجو بودن!) که اینقدرها نباید مشکلی باشد.

خیل با خودم کلنجار می روم که روی درس هایم تمرکز داشته باشم اما وقتی پشت میز درس می نشینم فکرم بی هوا به ناکجاآبادهایی می رود که تصورش مشکل است!
نمونه اش در همین امتحان یکی مانده به آخری ما که تقریبا درس خواندنی بود.خب درس خواندنی برای رشته مهندسی مثل هلو است برای کسی که دارد پوست نارگیل گاز می زند!
با اینکه جزوه را 4 دور کامل خوانده بودم و تقریبا خیلی از جاهای آن را حفظ بودم اما سر امتحان آن چیزهایی که باید در ذهن میداشتم از ذهنم می پرید.دقیقا در امتحان معادلات چنین اتفاقی افتاد و من نتوانستم به سوال ها جواب بدهم چون ذهن و مغزم قفل کرده بود.وقتی این اتفاق می افتد از خودم متنفر می شوم چون به هر حال اینجا دانشگاه آزاد است و هر واحد افتادن معادل با پول دادن بیشتر است و قطعا کسی از پول دادن زیاد خوشش نمی آید.
گاهی اوقات هم فکر می کنم که یک نفر که از من بیشتر بلد است باید همیشه کنارم باشد تا چیزی که نفهمیدم را برایم توضیح بدهد....احمقانه است !!!

حالا باید چندین! درس این ترم را ترم آینده دوباره بردارم(تکرار کنیم!) و همین مثل سوهان روی روح من است.
نمی دانم کسی هست مثل من که اینگونه مشکلی داشته باشد یا چنین تجربه ای داشته باشد یا نه اما خیلی دوست دارم بدانم چگونه می شود با این اتفاق رو به رو شد.
از ترم آینده باید درس را در طول ترم بخوانیم(گرچه همیشه حرفش را می زنیم و اجرا نمی کنیم) چون کار دارد به جاهای باریک می کشد و تا ترک تحصیل فقط یک قدم مانده است.
همیشه حال من زمانی که درسی را فهمیده باشم و نمره نسبتا خوبی گرفته باشم خیلی خوب می شود.الان چند وقتی ست اصلا حالم خوب نیست...اگر نزدیک من می شوید...پیشنهاد می کنم زودتر دور شوید !
من عادت داشتم و دارم که همیشه خودانتقادی داشته باشم اما نمی دانم این خودانتقادی چرا اینجا به کمکم نمی آید و من دارم عین یک کوهنورد در حال سقوط هر روز یک صخره پایین تر پرت می شوم.
نمی دانم چرا درسی که رو به رویم است و آن را بازنویسی هم می کنم باز هم نمی فهمم.حتی تکنیک شب امتحانی و حفظ کردن هم دردی از من دوا نکرده است.

به سرم می زند متالورژی را ول کنم اما از آن طرف می بینم که باید با همان دیپلم سربازی بروم و 2 سال دیگر هم علافی بکشم(به طور کلی اعتقاد دارم سربازی علافی بیش نیست)؛بعد از برگشت هم در 25 سالگی هیچم..صفرم...نه مدرک دارم،نه کار،نه درآمد...هیچِ هیچ !!
فکر کردن به همه اینها عذاب آور است...در حد جهنم
خدا خودش باید برایم فکری کند...من که رسما دارم دیوانه می شوم!


پاسخ کافه شکلات به این متن


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 بهمن 1388
آخرین پست ها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic