حاج کاظم بر می گردد؟



چند وقت پیش بعد از خبر دستگیری عبدالمالک ریگی شنیده شد که حوزه هنری قصد دارد که فیلمی سینمایی با محوریت این موضوع بسازد.از آنجایی که ما می دانیم آخر و عاقبت این فیلم سازی سفارشی چیست تصمیم گرفتیم خودمان دست به کار بشویم و طرحی برای آن بنویسیم.گرچه شاید این طرح خیلی ساده،خام  و دچار اشکالات متعدد باشد اما هر آنچه که هست اینجا وبلاگ شخصی است و می توان هر چیزی نوشت !
این طرح براساس شخصیت اصلی فیلم آژانس شیشه ای یعنی "حاج کاظم" نوشته شده است و نگارنده اعتقاد دارد که ابراهیم حاتمی کیا یا مهدی فخیم زاده می توانند از کاندیداهای ساخت این فیلم باشند.گرچه می توان یک سریال را هم بر اساس همین موضوع روی آنتن برد.

"حاج کاظم به دلیل اقدام علیه امنیت ملی چند سالی هست که زندان به سر می برد و او به دلیل نوع رفتارش به الگوی زندانیان تبدیل شده است.یک شب اما اتفاق دیگری می افتد . . ."

شب،داخلی،سلول زندان:

-زندانبان: حاج کاظم...ملاقاتی داری!
-حاج کاظم:(در حال خوش و بش با زندانی ها) الان؟(با تعجب)
-یک زندانی:حاجی دیگه مهم شده شب ملاقاتی داره !
-صدای زندانبان: حاج کاظم..بیا بیرون(درب باز می شود)
حاج کاظم از درون دالان تاریک زندان که کورسوی نوری از بالای سمت راست تصویر بر چهره حاج کاظم که حالا ریش و سبیلش سفید شده نمایان است.
حاج کاظم به درون اتاق ملاقات که کاملا روشن است هدایت می شود.دوربین هیچ اشاره ای به شخص ملاقات کننده در این جا ندارد و از پشت فرد ملاقات کننده به سمت حاج کاظم زووم می شود.
(حاج کاظم روی صندلی می نشیند در حالی که دوربین از پشت سر ملاقات کننده به سمت او زوم شده است)

-حاج کاظم(با کمی مکث): چی شده حاج کاظم مهم شده این موقع شب یه آدم کت شلواری میاد ملاقاتش....؟
سر ملاقات کننده به معنی خنده کمی مضحک به پایین می اید و بالا می رود اما همچنان دوربین در پشت سر او است.حال زاویه دوربین از سمت چپ به سمت راست تغییر پیدا می کند

-ملاقات کننده: هنوز حرفات طعم گس داره حاج کاظم !
-حاج کاظم: گس بودن دیگه با گوشت و پوستمون جفت شده حالا اجازه هست(نگاهی به دور و بر و مامور مراقب) بپرسم موضوع چیه؟
-ملاقات کننده: یه ماموریت برات داریم حاج کاظم...
-حاج کاظم: ماموریت؟ واسه یه زندانی محکوم به حبس؟(مکث) فک نکنم راه رو درست اومده باشی! اصلا تو کی هستی؟
-ملاقات کننده: ببین حاج کاظم ! من تو رو میشناسم . میدونم سر و کله زدن باهات فایده ای نداره...اینکه خودت رو به خاطر دوستت انداختی این تووو....اینا همه نشان از سر پرشوری داره که به نظر نمیرسه هنوز از شوریش چیزی کم شده باشه!...
-حاج کاظم: جاده خاکی نرو....
-ملاقات کننده: خیلی خب...باشه...میخوای بدونی من کی ام؟
-حاج کاظم: دوست دارم بدونم....
(دوربین در این لحظان بین ملاقات کننده و حاج کاظم مدام در کات شدن است)
ملاقات کننده در این هنگام کیفی از درون جیب بغل کت خود بیرون می آورد و آن را باز می کند و به حاج کاظم نشان می دهد...
-حاج کاظم بعد از دیدن کیف:
با من چیکار دارین؟
ملاقات کننده در این هنگام جزوه ای را در درون کیفش که در کنارش است در می آورد و رو به روی حاج کاظم می گذارد و برای او جزوه را ورق می زند
-ملاقات کننده: ماموریتت ...حاج کاظم...اینجا نوشته شده(زووم دوربین روی ورق خوردن و توقف روی یک عکس)....
-ملاقات کننده: باید این آدم رو برای ما گیر بیاری حاج کاظم...
-حاج کاظم(با نگاهی کنجکاوانه به پرونده): ....من؟ چرا من؟
-ملاقات کننده: توضیحش زیاده...توی این کاغذها همه چیز برات نوشته شده...باید امشب وسایلت رو جمع کنی...ساعت12 یه ماشین میاد دنبالت که تو رو بیاره پایگاه...اونجا بیشتر بهت توضیح میدم

....

این آغاز داستانی است که براساس آن باید حاج کاظم مامور دستگیری عبدالمالک ریگی بشود.اگر فرصتی بود ادامه آن را برای شما می نویسم. خوشحال میشم نظرتون رو درباره این طرح بدونم و اینکه آیا این ایده خوب هست یا نه؟


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 5 فروردین 1389
آخرین پست ها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو