عادت بر این است که هنگام تولد یک سایت یا وبلاگ پست ویژه ای کار می شود اما چون در روزهای گذشته در مسافرت خاطره انگیزی در شمال کشور بودم نتوانستم پست ویژه ای بگذارم.اما شما می توانید ادامه داستان یک شب را از همین جا دنبال کنید.داستانی که قرار بر این شد که پاورقی در همین وبلاگ کار شود.
این پست هفتصد و یکمین پست وبلاگ هنر هفتم و شروع شش سالگی این وبلاگ است.امیدوارم با دعای شما این شش سال به شصت سال برسد(تو مایه های رکورد!!!) و هفتصد و یک به هفت هزار و یک تبدیل گردد.


خبرنامه هنر هفتم هم راه اندازی شد.عزیزانی که حوصله زیاد ندارند سر و روی "هنر هفتم" را ببینند می توانند در این خبرنامه عضو شوند(همین بغل زیر تگ جستجو!) تا اگر روزی ما آپ نمودیم آنان نیز خبردار گردند. به هر حال هر جوری که هست ما دوست داریم شما "هنر هفتم" را بخوانید...
ایمیل خودتان را وارد کنید.هر زمان که هنر هفتم آپدیت شد؛شما از طریق ایمیل خبردار خواهید شد




این متن هم تقدیم به شما(یا خودم یا هر کس فرقی نمیکند!) به مناسبت مسافرت خاطره انگیز به شمال:


من زیر باران می روم؛زیر باران می نشینم؛زیر باران می خوابم
قطره های باران مثل شبنم اشک؛
روی گونه هایم پایین می آید...

زیر باران به فکر "تو" می افتم؛ به یاد روزی که با هم گفتیم که عاشق بارانیم!
بی هوا زیرش می رویم؛
تا خیس خیس شویم؛
تا دستان هم را بگیریم؛
تا نگاهت کنم؛
تا نگاهم کنی؛
تا عاشق تر بشویم ...

حالا؛ اینجا دور از تو؛ تنهایی زیر باران می روم
می نشینم؛
می خوابم؛
کاش خواب چشم های تو را ببینم ...

بنیامین در کنسرت کیش



برای دیدن بقیه عکس ها اینجا را کلیک کنید

**********

قسمت دوم



ساعت12،شب،خارجی،رو به روی درب زندان امنیتی تهران

(دوربین از رو به رو درب را نشان می دهد و آرام زووم می شود و با ورود خودرو به سمت راست می چرخد و به پشت خودرو می رود ) (یک ماشین لندکروز مشکی رو به روی درب زندان متوقف می شود.چند ثانیه درب زندان باز شده و  حاج کاظم با همراهی یک مامور  تا درب خودرو همراهی می شود.یک مامور ویژه از درب جلویی خودرو پیاده می شود و درب عقب خودرو را برای حاج کاظم باز می کند.حاج کاظم با مکث و نگاهی به مامور سوار خودرو می شود و مامور ویژه درب خودرو را می بندد و بلافاصله سوار می شود)(دوربین ساکن می ماند و خودرو شروع به حرکت می کند.خودرو به دل تاریکی می رود)

{چند لحظه بعد؛داخل خودرو}

-حاج کاظم: هنوز برای دونستنش باید صبر کنم؟
-مامور ویژه: ما فقط ماموریم که شما رو به پایگاه انتقال بدیم.اطلاعات لازم اونجا به شما داده میشه
-حاج کاظم:پایگاه کجاست؟خیلی دوره؟
-مامور: خیلی دور نیست.نیروی هوایی غرب تهران
-حاج کاظم (در حالی که به دور و اطراف نگاه می کند)...: کی حکم آزادی من رو داده؟
-مامور( با یک مکث خطاب به راننده): بپیچ به سمت چپ

{نما خارجی،خیابان های خلوت تهران و خودروی حامل حاج کاظم که چهارراهی را به سمت چپ می پیچد)

اتاق امنیتی واقع در پایگاه نیروی هوایی غرب تهران مرکز فرماندهی عملیات "تندر" برای دستگیری عبدالمالک ریگی است.فرمانده این بخش سردار رحمتی است که از دوستان قدیم حاج کاظم محسوب می شود.

{داخلی،اتاق امنیتی،نیروی هوایی غرب تهران}

-سرپرست تیم الکترونیکی: سردار؛حاج کاظم تا چند دقیقه دیگه میرسه اینجا
-سردار رحمتی: (با مکثی کوتاه ؛سری به عنوان تائید تکان می دهد)(دوربین کادر بسته ای از چهره او نشان می دهد)
 چند لحظه بعد خودروی حامل حاج کاظم وارد پایگاه می شود و پس از طی مسافتی کوتاه به یک زیرزمین هدایت می شود.در جلوی ورودی محوطه خودرو می ایستد و پس از چک شدن به داخل یک زیرزمین هدایت می شود.
پس از طی مسافتی خودرو جلوی یک درب می ایستد(دوربین از پشت خودرو وارد می شود) و حاج کاظم در معیت مامور به سمت داخل ورودی می روند.پس طی مراحل حاج کاظم بالاخره وارد اتاق امنیتی "هدهد" می شود.در درب ورودی اتاق سردار رحمتی به استقبال حاج کاظم می رود.
-رحمتی: به هدهد خوش اومدی سردار....
-حاج کاظم(با نگاهی غیر قابل انتظارانه ای): سلام سردار....{رحمتی حاج کاظم را به آغوش می کشد}
-حاج کاظم(با لبخندی متبسم): اینه یاد کردنت سردار؟
-رحمتی: نگو حاج کاظم...
 حاج کاظم: (با کمی مکث)پس حکم آزادی من کار تو بود سردار؟....
-رحمتی(با خنده): نه حاج کاظم....برو بالاتر ! فعلا بیا بریم توی اتاق من...
-حاج کاظم: از موقعی که مثلا آزاد شدم همش تحت امر بودم....
-رحمتی: ما همیشه تحت امر بودیم حاج کاظم...یادت که نرفته؟
حاج کاظم: نه یادم نرفته....(کمی مکث و با لحنی دیگر) یه خواهش داشتم سردار....
-رحمتی: هر چی بگی فراهم می کنم ....
-حاج کاظم: میخوام با خانواده ام صحبت کنم...خواسته زیادی که نیست؟
-رحمتی:به هیچ وجه.... اما الان....(حرفش را می خورد) فعلا بیا بریم توی اتاق من ...
-حاج کاظم:میخوام الان اینکارو انجام بدم
-رحمتی: باید با هم حرف بزنیم ...
هر دو به سمت اتاق فرماندهی می روند


داستان موازی
مکان: مهمانپذیر ملت،جنوب تهران،ناصرخسرو

خودروی زانتیای مشکی رنگی جلوی درب مهمانپذیر متوقف می شود {دوربین از انتهای نزدیک زانتیا وارد می شود} مرد قدبلندی با کت و شلوار مشکی رنگ با یک کیف به همراه 2 نفر راهی مهمانخانه می شوند.یک نفر از آن 3 نفر در جلوی درب مهمانخانه می ایستد و 2 نفر وارد می شوند.

مرد قدبلند: شبتون بخیر آقا....آقا؟
صاحب مهمانخانه(در حالی که دارد چرت می زند و تلویزیونش روشن است):{جوابی نمی دهد}
مرد قدبلند روی میز می زند(صدای میز)
-صاحب مهمانخانه (از خواب بیدار می شود...): در خدمتم آقا...بفرمایید
-مرد قد بلند:شبتون بخیر... اتاق آقای مددی لطفا...
صاحب مهمانخانه: اتاق آقای مددی(نگاهی به ساعتش می اندازد)... از اقوام شان هستید...؟
مرد قدبلند: یکی از دوستانشون هستم...
صاحب مهمانخانه(نگاهی به سر و وضع او و همراهش می اندازد و می گوید): {کمی مکث}...بذارید تماس بگیرم...مشکلی که نیست؟
مردقد بلند: نه خواهش می کنم(نگاهی به لابی مهمانپذیر می اندازد)
صاحب مهمانخانه تماس می گیرد ...
صاحب مهمانخانه: آقای مددی؟ ببخشید بدموقع مزاحم شدم...2 نفر آقا می خواهند شما را ببینند...
(رو به مرد قدبلند): فامیلی شریفتون؟...
مرد قدبلند: بگید سلیمی.....
صاحب مهمانخانه: آقای سلیمی ....بله....ممنون...شبتون بخیر
(رو به مرد قدبلند): بفرمایید...
مردقدبلند: ممنون....(رو به همراهش)... بریم

هر دو نفر راهی پله ها می شوند و به اتاق 24 می رسند.بدون در زدن در باز می شود و 2 مرد به داخل اتاق می روند{دوربین در پشت سر 2 مرد وارد اتاق می شود}
مرد قد بلند(خطاب به مددی): اوضاع رو به راهه؟
ناصر به سمت آنها می آید و همگی روی تخت می نشینند.مرد قد بلندی درب کیفش را باز می کند و محفظه ای را به ناصر می دهد.
مرد قدبلند: این تمام اطلاعاتییه که نیاز داری....اینم از بقیه وسایل ات( با اشاره به همراهش)
ناصر: {محفظه را می گیرد}....چقدر وقت دارم؟
مرد قدبلند: فقط تا فردا شب...یک ساعت پس از شروع همایش...دیگه باید بریم...بقیه اش با توئه.فهمیدی؟
ناصر مددی: آره...(همگی از روی تخت بلند می شوند و وسایل را جمع می کنند)
مرد قدبلند و همراهش به سرعت از اتاق خارج می شوند و دوربین روی ناصر و محفظه ای که در دست دارد زووم می شود.




در همین رابطه:

داستان "یک شب"/ قسمت اول


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 فروردین 1389
  • برچسب ها:یک شب ،
آخرین پست ها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic