تبلیغات
هنر هفتم - مطالب عمومی

.:: الهام کاظمی ::.



آسیب شناسی اینکه چرا ما مرد زندگی مان را پیدا کردیم و آنها مرد رویاهایشان را نه!

تعریف دقیق دختر ها از مرد رویاهایشان کاملا شبیه به هم است. مرد قد بلند با چشم ها درشت و هیکل ورزیده و دستهای توانمند. بدون شک تحصیل کرده و معاشرتی، جذاب و شوخ طبع. آنها همیشه مهارت فوق العاده ای در کاری دارند که ما عاشقش هستیم مثل موسیقی یا کوه نوردی. فوق فوقش در رنگ مو و چشم با هم اختلاف نظر داشته باشند. البته تخفیف هایی هم که میدهیم همه شبیه هم هستند. اینکه صورتش معمولی هم باشد اشکال ندارد یا اگر خیلی پولدار نبود اما کاری بود اشکال ندارد. دقت کنید خیلی پولدار نبودن دلیل  نمی شود که طرف کمی پولدار نباشد!
مردهای رویای ما دختر ها همیشه شبیه هم اند. اما چند سال بعد وقتی مردهای زندگی مان با لبخند به هم معرفی میکنیم، هیچ شباهتی به هم ندارند، و همینطور هیچ شباهتی به رویا هایمان. ما به رویایمان نرسیدیم اما بیشتر از رویاهایمان خوشحالیم و احساس سعادت میکنیم.

این به این معنی نیست که ما کوتاه آمدیم یا قتاعت کردیم. یا اینکه به شعار شوهر نیست و باید غنیمت دانست و اینها معتقدیم. همه ما -دختر هایی که مرد زندگیمان را پیدا کرده ایم- زیبا و کامل هستیم و شاید چند تا خواستگا را رد کرده باشیم.

ما همیشه در کمال خوشحالی برای مثال همچین چیزهایی را به خودمان یاد آوری میکنیم، که اگر به اندازه ی مرد رویاهایم قد بلند بود من زیادی کوتاه به نظر می رسیدم. شاید اگر به اندازه ی مرد رویاهایم پولدار بود هیچ وقت نمیدیدم که از خرج خودش برای سینما بردن می گذرد. شاید اگر...

بعد از یک مدت که از آشنایی مان بگذرد به این نتیجه می رسیم که با مرد زندگی مان خیلی راحت تر از مرد رویاهایمان هستیم. انقدر که در کنارش هر چقدر که بخواهیم می توانیم سر به هوا باشیم، بلند بلند توی خیابان شعر های احمقانه بخوانیم، خاطرات شرم آور دوران کودکیمان را تعریف کنیم با هم به آن بخندیم. میتوانیم آبمیوه مان را تا ته بخوریم انقدر که نی اش صدا بدهد. و او هم جراتت کند و بگوید که الان نمیتواند خانه ی رویاهایمان را برایمان بخرد اما قولش را برای جشن تولد 70 سالگیمان بدهد... و با هم بخندیم.

بخندیم و باور کنیم تفاوت های مرد زندگیمان با مرد رویاهایمان نقص نیستند. بخندیم و مرد رویاهایمان را به پشت جلد مجلات و بیلبورد خیابان ها بسپاریم و به زندگیمان بچسبیم.

+ لینک مطلب


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 6 دی 1390


.:: امید محمودزاده ابراهیمی ::.

ما ایرانی‌ها اصولا آدم‌های جالبی هستیم! از خوبی‌ها،زیبایی‌ها و ارزش‌های خوب ...لذت می‌بریم و آن‌ها را دوست داریم اما همیشه این دوست داشتن در دل می‌ماند و به عمل چیز دیگری دیده می‌شود.

  وقتی کسی به خواستگاری دخترمان می‌آید از ارزش‌ها با او سخت می‌گوییم،صداقت،ایمان،گذشت در زندگی،فداکاری و.... اما پای همه این‌ها که وسط می‌آید با همین ارزش‌هایی که دوستشان داریم مبارزه می‌کنیم.

بگذارید مثالی برایتان بزنم. بچه‌ای گلدان خانه‌شان را می‌شکند،ترس دارد؛ می‌ترسد به مادر یا پدرش بگوید که من آن گلدان را شکستم...2 تصمیم می‌گیرد...یا راستش را بگوید و کتک بخورد و یا بیاندازد گردن خواهر یا برادر تا او کتک بخورد! قضیه را گرفتید؟ راست گفتن یعنی تنبیه شدن! چرا اینطوری است؟ چرا کسی وقتی صداقت دارد باید تنبیه شود؟ این رفتار درست است که فرزندمان را به خاطر اینکه راست گفته است،تنبیه کنیم؟ فکر نمی‌کنیم این تنبیه باعث می‌شود او از این به بعد اشتباهاتش را مخفی کند و دروغ بگوید تا کتک نخورد؟

 این مثال را برای بچه دارها و زوج‌های جوان نزدم...این را بسط بدهید به کل جامعه...کسی می‌خواهد عقیده‌اش را ابراز کند،ترس دارد؛ می‌ترسد اگر بگوید تنبیه شود،مجازات شود. ممکن است عقیده او چندان هم درست نباشد و دچار انحراف شده باشد اما برخورد ما چگونه خواهد بود؟ به نظر خودمان داریم با انحراف مبارزه می‌کنیم اما حواسمان نیست که در عین حال با ارزشی مثل صداقت و راستگویی هم داریم می‌جنگیم.هیچ فکر می‌کنیم  این رفتار ما ممکن است منافق پرور باشد؟ هیچ حواسمان هست؟



پ.ن:
این یادداشت رو برای همشهری جوان فرستادم و نمی دونم چاپ شد یا نه


  • آخرین ویرایش:شنبه 5 آذر 1390
چهارشنبه 18 آبان 1390  12:40 ق.ظ


دنیا تو رو کم داره!


درباره کلیپ جدید آرش به نام ملودی خیلی چیز خاصی نمی خواهم الان بنویسم. اما چیزهایی که به نظرم می رسد را جداگانه و پارت به پارت اینجا می نویسم

ملودی یک آهنگ فان است. در همین حد فان باید آن را گوش کرد.ترانه که اصلا ندارد و فقط تنظیم شاد با نوع ملودی هایی که از آرش انتظار داریم در این آهنگ دیده می شود.

از بحث آهنگ که بگذریم(که دقیقا همان یک خط بالا می شود!) به کلیپ می رسیم. کلیپ "ملودی" را باید گفت حرفه ای ترین کلیپی بوده که تاکنون از یک خواننده ایرانی پخش شده است. گرچه ایده این کلیپ بکر نیست چون قبلا هم مایکل جکسون یکی از کلیپ هایش را به همین سبک به اجرا درآورده بود. آرش که همیشه ویدئوکلیپ هایش را با کادری حرفه ای می بندد این بار خط شکن شد و ارسال یک ویدئو روی سایتش از مردم خواست با آهنگ او برقصند و بخوانند و ویدئوی اجرای خودشان را برای وی بفرستند تا در کلیپ این آهنگ استفاده شود.تقریبا ارسال ویدئوها چند ماهی طول کشید و نهایتا در اواخر تابستان سال جاری کلیپ با مجموعه بسیاری از ویدئوهای ارسال علاقه مندان آرش بسته شد. البته مثل همیشه نه مشخص شد که چه کسی ترانه ملودی را برای آرش گفته و چه کسی کارگردان کلیپ او است.

اما چرا ویدئو ارسالی از طرف طرفداران؟ چند سالی هست که دوربین موبایل و دوربین های شخصی خود تبدیل به یک رسانه شده اند و با وجود سایت هایی مثل یوتیوب دیگر حد و مرز این رسانه شکسته شده است و تاثیر این رسانه کم از تاثیر رسانه های بزرگ دنیا نیست. نمونه معروف استفاده این رسانه در سالهای اخیر به موج های اعتراضی سیاسی در کشورهای مختلف از جمله کشور خودمان ایران و کشورهای عربی منطقه برمی گردد. حالا این دوربین این بار به جای استفاده سیاسی، مورد استفاده فرهنگی قرار گرفته اند. قطعا برای خیلی ها جالب خواهد بود که عده ای در همین نزدیکی خودمان با یک دوربین معمولی خوانده اند و رقصیده اند و  لب خوانی کرده اند و حالا آنسوی آب ها تصاویرشان مرتبا در یک کلیپ موسیقی دیده می شود.دنیا کوچکتر شده است اما شاید به نظر خیلی ها این استفاده فرهنگی هم یک جنگ نرم محسوب شود.

اشتباه نکنید این مطلب سیاسی نیست اما قطعا خواهید شنید که کلیپ آرش هم یک نمونه جنگ نرم علیه جمهوری اسلامی است ! کلیپی که قصد دارد مردم ایران را راغب به فرهنگ غرب نشان دهد و آنها را از حکومت بر راس کار جدا بداند. گرچه این عقیده متعلق کسانی است که درک درستی از شرایط روز جامعه ایران ندارند و شاید با این حرفها قصد دارند فقط خودشان را فریب دهند. چون اگر فریب ندهند با واقعیتی سر و کار خواهند داشت که قادر به کنترل و درک آن نخواهند بود.

حرف های بیشتر در همین باره همین مطلب...بزودی!

*   *   *

خب! پیش بینی من درست بود...مطلب دوست خوبم مهدی خانعلی زاده را در اینجا بخوانید. خانعلی زاده در این مطلب از جنگ نرم "ملودی" علیه جمهوری اسلامی می گوید:

ملودی گوش خراشی که مسئولان فرهنگی نمی شنوند

حالا نمی پرسید چرا پیش بینی من درست بود؟!


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 25 آبان 1390
دوشنبه 25 مهر 1390  08:34 ب.ظ



امروز که شرکت بودم داشتم یه تحقیق کوچیک درباره دکتر حسابی در می آوردم(البته تحقیق که چه عرض کنم! کپی پیست از روی ویکی پدیا) این مطالب رو درباره دکتر حسابی خوندم و حسابی جا خوردم...جا خوردم از این همه پارادوکس! کی میدونه چند درصد از این حرفها و مطالب درباره دکتر حسابی حقیقت داره؟

همه آن حرفها به کنار؛ فراماسونر بودن دکتر حسابی جالب بود که گویی مانع ساخت سریال تلویزیونی زندگی وی شده است.

نمونه نوشته در ویکی پدیا:

***

برخوردهای اغراق آمیز و انتقاد از آن [ویرایش]

اغراق‌هایی که در بیان مرتبه علمی حسابی و روابط وی با دانشمندان آن عصر در نشریات و کتاب‌های درسی مطرح شده‌است اعتراض برخی چهره‌های دانشگاهی را بر انگیخته‌است.

طرح اعطای عنوان مرد علمی سال ۱۹۹۰ در رشته فیزیک از سوی مرکز بین‌المللی زندگی‌نامه‌ها (کمبریج) به محمود حسابی، به دلیل بی اعتبار بودن صادرکننده آن خدمات درخشان علمی حسابی را خدشه‌دار کرد.

رضا منصوری عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی شریف و معاون سابق وزارت علوم در مصاحبه‌ای می‌گوید مرحوم حسابی زمانی مقاله‌ای می‌فرستد برای مجله‌ای در پاریس در مورد آنچه در کتب درسی مدارس ما یا برپاکنندگان کتیبه‌ای در دانشگاه اصفهان، آن را نظریه‌ای بسیار عمیق و برتر از نظریه‌های انیشتین تلقی کرده‌اند. منصوری ادعا کرد بنابر اسناد تاریخی این مقاله برای داوری به سینج، نسبیت‌دان معروف، داده می‌شود که داور به دلیل برخی اشتباهات محاسباتی آن مقاله را برای چاپ نمی‌پذیرد.[کدام سند تاریخی؟ منبع آن کجاست؟]

هادی اکبرزاده رییس انجمن فیزیک ایران نیز گفت بخشی از مطالبی که در مورد حسابی از جمله همکاری و ارتباط وی با انشتین مطرح می‌شود اغراق‌آمیز و غیر واقعی است.[۱۳] وی همچنین گفت: انجمن فیزیک ایران در سال‌های اخیر همواره با طرح این قبیل مطالب اغراق‌آمیز برخورد کرده و از جمله در دوره قبلی هیات مدیره انجمن طی نامه‌ای به ریاست دانشگاه اصفهان به درج برخی مطالب غیرواقعی و اغراق‌آمیز در کتیبه یادبود حسابی اعتراض کرده‌است.[۶] [۱۴]

ایرج حسابی از مکاتبه ایشان با خانمی فرانسوی و برنده جایزه نوبل به نام خانم لولا سخن گفته اند. [۱۵]. در فهرست زنان برنده جایزه نوبل فیزیک چنین شخصی وجود ندارد. [۱۶]

انتساب به فراماسونری [ویرایش]

حسین پاکدل، کارگردان تئاتر و تلویزیون، فیلمنامه‌ای درباره زندگی حسابی نوشته است ولی پس از ارائه آن به صدا وسیما، به او گفته شد[چه کسی؟] که دکتر حسابی فراماسونر است و ساخت سریالی درباره ایشان در اولویت کار ما نیست.[۱۷][منبع بیشتر؟]

برخی عقاید در مورد زنان [ویرایش]

محمود حسابی در سال ۱۳۱۲، با تأسیس بیمارستان خصوصی گوهرشاد، کارکنان آن را به رعایت کامل حجاب ملزم کرد.[۱]

آلینوش طریان (نخستین استاد فیزیک زن ایران) در مصاحبه‌ای گفته‌است که در سال ۱۳۲۶ پس از اتمام دورهٔ تحصیلی لیسانس فیزیک در دانشگاه تهران، از محمود حسابی، مدیر وقت گروه فیزیک دانشگاه تهران، درخواست بورس تحصیلی نمود، ولی حسابی با این دلیل که «تو یک زن هستی و تحصیل برای تو تا همین مرحله هم زیاد است» از اعطای بورس تحصیلی به نامبرده خودداری کرد.[۱۸][۱۹]

به گفتهٔ وب‌گاه «بنیاد پروفسور حسابی»، محمود حسابی احترام فراوانی برای همسر خود قائل بود. و هرگز او را با صدای بلند خطاب نمی‌کرد.[۲۰]


***


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 25 مهر 1390
دوشنبه 25 مهر 1390  06:30 ب.ظ

کاش اختلاس می کردی این قلب و دل را....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

3000میلیارد بار !


  • آخرین ویرایش:-


این مطلب رو به خاطر اینکه خودم از خوندنش خیلی لذت بردم اینجا هم میذارم...حرف های جابز خیلی تاثیرگذار و فوق العاده ست...خوندنش رو از دست ندید



پی نوشت:

استیو جابز حین سخنرانی اش این جمله را می گوید:
هفده ساله بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه.

این جمله جابز شما را یاد چیزی نینداخت؟....بله این یک حدیث است؛حدیث از امام علی(ع) که می گوید جوری زندگی کنید که امروز روز آخر زندگی تان باشد(یعنی هر کاری که دارید به درستی و خوبی انجام دهید انگار دیگر وقتی برای ماندن در این دنیا ندارید)
آنوقت ما از دین چه می دانیم؟ منبریان چه چیزی در گوش ملت میکنند؟ از مسلمانی چه چیزی یاد گرفتیم؟ آنوقت آقای جابز این جمله  را اینطور سی و سه سال الگوی زندگی اش می کند و دنیا را تغییر می دهد.
استیو جابز حرام زاده بود و مسلمان سطحی بین همین حرام زاده بودن را نگاه می کند...نگاه نمی کند که این فرد می تواند چقدر بزرگ باشد و چقدر به دنیا و علم بشر کمک کرده باشد.



منبع:
http://www.winbeta.net/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA/


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 2 اردیبهشت 1390  04:35 ب.ظ

انسان ها هم معجزه می کنند


عکس: سایت رسمی فیلم ملک سلیمان


بالاخره توانستم چند شب پیش فیلم «ملک سلیمان» را ببینم. فیلمی که پنج و نیم میلیارد تومان خرج روی دست بنیاد سینمایی فارابی و سازمان اوقاف گذاشت و شهریار بحرانی کارگردان سریال معروف مریم مقدس آن را به تصویر کشید. فیلم خوبی نبود اما جلوه‌های ویژه‌اش هم جالب بود اما آنطور که گفته می‌شد هالیوودی است؛ نبود. ملک سلیمان، می‌توانست بهتر از این باشد.

اشاره؛
در جایی از فیلم حضرت سلیمان به اذن خداوند با وصل کردن سه کشتی؛ آن‌ها را به پرواز در می‌آورد تا زود‌تر به اورشلیم برسد و شهرش را از فتنه شیطان یا به قول خوده حضرت سلیمان «شیاطینی از جنس انسان» نجات دهد. با اینکه اطلاعات دینی‌ام کامل نیست اما این کشتی و پروازش را جایی نخواندم (یا در کتاب‌هایمان ننوشتند) انتظار داشتم حضرت سلیمان قالیچه داشته باشد که آن هم در فیلم نبود. به هر حال حضرت سلیمان بوئینگ‌اش را ساخت! و خودش شد کاپیتان خلبان شماره یک و آن را به پرواز درآورد و در نزدیکی قصرش در اورشلیم به زمین نشست.

بخوانید؛
غرض از این مطلب نقد فیلم ملک سلیمان نیست. ملک سلیمان می‌توانست سریال خوبی باشد اما این فیلمی که ما دیدیم... منصفانه بگویم ضعیف بود و فیلمنامه خوبی نداشت.
اما غرض از نوشتن این مطلب بحث معجزات در فیلم‌های مذهبی است. همه ما معجزات پیامبران را شنیده‌ایم. از حضرت نوح تا همین حضرت سلیمان و... معجزات یعنی کارهایی که دیگران در انجام دادن آن عاجزند. کاری که محیرالقول است و فقط عده‌ای خاص که از طرف خدا منصوب شده‌اند توانا به اجرای آن هستند. حضرت موسی عصایش را به زمین زد و اژد‌ها شد و ساحران نتوانستند با او مقابله کنند. حضرت ابراهیم آتش را گلستان کرد و تخت ملکه سبا را به قصر خودش آورد. (در این فیلم هم که با ۳ کشتی، بوئینگ ۷۴۷ ساخت!)

به گمان من ما انسان‌ها هم معجزه گریم. قبول ندارید؟ یک مثال می‌زنم.

شما همین ۵۰ سال پیش یا ۱۰۰ سال پیش اگر به کسی می‌گفتید که وسیله‌ای دارم که می‌توانم با آن، آن سوی قاره‌ها را ببینم و یا با آدم‌های قاره‌های دیگر صحبت کنم، به شما می‌گفتند حتما داری دروغ می‌گی! حالا فرض کنید آن آدم از جیبش آی فون۴ در می‌آورد و یا لپ تاپش را باز می‌کرد و نشان می‌داد (بحث تطابق زمان را کنار بگذارید چون در آن زمان نه سیم اینترنت ADSL بود و نه اینترنت Wi-Fi!)... شما معجزه گر بودید... شما معجزه کردید. همه اختراعاتی که ما اکنون داریم از آن‌ها استفاده می‌کنیم (اینترنت، لپ تاپ، تلفن همراه، ماهواره، تصاویر سه بعدی، هواپیماهای پهن پیکر و ابرصوت و...) همه و همه برای آدم‌های ۱۰۰ سال پیش معجزه بود، فقط فرق آن با معجزات پیامبران این است که این معجزات در طول زمان معنا دارند وگرنه نمی‌توان اینترنت را بدون سیم یا بی‌سیم در طهران ۵۰ سال پیش داشت!
به نظرم انسان هم معجزه گر است و این اختصاص به پیامبران ندارد. اتفاقا معجزات انسان قابل باور‌تر از پیامبران است و هر کس به معجزات انسان در طول تاریخ ایمان نیاورد واقعا انسان نیست.

نکته آخر؛
کشور ژاپن اعلام کرده در سال ۲۰۲۰ مردم ژاپن می‌توانند با رفتن به ورزشگاه محلی خود و زدن عینک‌های مخصوص بازی‌های جام جهانی ۲۰۲۰ را به صورت سه بعدی واقعی از جایگاه یک تماشاگر ببینند... شرکت بنز قصد دارد از رویه رشد گیاه خودروی کاملا سبز بسازد، خودرویی که باید آن را کاشت تا بدنه‌اش تا چند ماه دیگر دربیاید... به نظر شما همه این اتفاقات معجزه نیست؟
جدا «فکر می‌کنم ما در عصر پیامبران انسانی و معجزاتشان زندگی می‌کنیم. معجزاتی که حتی برای تکذیب کنندگانشان؛ قابل باورند.



چهارشنبه 17 فروردین 1390  08:10 ب.ظ



یک) بالاخره نمردیم و هنر هفتم هم هفت ساله شد. البته چند ماهی هست کم کار شدم که باید ببخشید ولی بدانید هنر هفتم همیشه سرپاست.
دو) از نشریه و نویسندگی به در آمدیم. تجربه خیلی خوبی بود.کاش در آینده ادامه پیدا کند.
سه) به فیس بوک ما پیغام بدهید با این آدرس...omid.p30@facebook.com
چهار) مجله خطی خطی رو میخوام مشترک بشم. در این هاگیرواگیر...مجله ای است برای بسط خنده در جامعه. به پیشنهاد و توصیه من مشترک شوید.
پنج) تبریکات شما را صمیمانه پذیرا هستیم! اگر خواستید مطلبی درباره هنر هفتم،تولدش،هفت سالگی اش،صاحبش! بنویسید...خب بنویسید و بفرستید! چاپ می کنیم بدون محدودیت!
شیش) همین! سال خوبی داشته باشید...

مطالبی که به زودی خواهید خواند:
خط سوم؛بنیامین بهادری
درباره بعضی مسائل...روزنوشت(10)
داستان جدید؛ دیپلمات(البته قول نمیدم ادامه‌اش بدم!)
درباره چند فیلم(hereafter و...)
و ...


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 1 اسفند 1389  01:59 ق.ظ

درد ما


درد ما دردی ست که آن را هیچ دوا نیست              کـردگــار هــستی سـت،مـا را از او ســوا نیست
می جوییم در پی روزگار،سمت و سوی دیگران        نـبـاشـد ظــلــمی دگر،این ستـم  مـا را روا نیست
مار گزیده ایم،نیست جامه مان از سیاه و سپید       این مستی باشد یادگار ،شرمی را که حیا نیست
نفسم بند است،مثل سنگم،کجاست دهان بندم؟  در این آسمان خاکستری،در هوایی که هوا نیست


پی‌نوشت(1):

اصلا نمیخوام به متن بالا دست بزنم. راستش این "تقریبا شعر"ی بود که سال گذشته قصد داشتم در وبلاگم بگذارم اما مدام به تاخیر می انداختم. جمعه 28اسفند بود که تاریخ ارسال پست را اول اسفند سال 1390گذاشتم تا وقتی که فرصت کنم به کل شعر یه سر و سامان بدم که یادم رفت و اول اسفند اومد روی وبلاگم...روزی که با التهابات این روزها همراه شد. البته بعضی ها هم فکر می کنند ما از سال قبل برنامه داشتیم که التهاب درست کنیم!


پی‌نوشت(2):

اشتباه نشود. شعر بالا در بعضی جهات خود معنی دارد. فکر نکنید خیلی چیز تاپی است.اتفاقا از لحاظ شعر افتضاح است اما خب من خودم آن قسمت "این ستم ما را روا نیست" را بیشتر دوست دارم. چون واقعا اعتقاد دارم این ستم ما را روا نیست.


پی‌نوشت(3):

روزی به خودمان می آییم که تمام عمر نسل ما به سوختگی گذشته است. واقعا ما نسل سوخته ایم و به باورم سود این روزها را کسانی می برند که می خواستند ما را بسوزانند. چه به قصد چه بی قصد... روزی می رسد که آنها به خودشان می آیند و شاید ناله کنند و بگویند چرا ما با جوانان خود چنین کردیم.


پی‌نوشت(4):

نمی دانم چرا به یکباره یاد کودتای نوژه افتادم. نمی دانم شما هم از گوشه و کنار شنیده اید که این کار(کودتای نوژه) صرفا یک بازی تبلیغاتی از طرف آمریکایی ها بود که خلبانان ما را یا به سمت خودشان بکشند یا آنها اعدام شوند تا در جنگ نباشند که به ایران کمک کنند. حالا کاری به بود یا نبود اش ندارم اما به هر ترتیب خودمان عده ای از خودمان را به اتهام کودتا از بین بردیم و ندانستیم که همزمان سرمایه خود را نیز از بین بردیم.(اصلا بی خیال....به زندگی تان برسید.)



  • آخرین ویرایش:دوشنبه 2 اسفند 1389
چهارشنبه 6 بهمن 1389  11:31 ب.ظ

 

‌رضا مسلمی‌زاده: پریشب به كره جنوبی باختیم تا جام ملت‌های آسیا برای ما هم به پایان برسد. مثل خیلی كشورهای دیگر. مثل عراق، اردن، قطر، عربستان، امارات و ... اصلا ذات مسابقه همین است. خیلی‌ها شركت می‌كنند تا بالاخره یك نفر (یا یك تیم) پیروز شود. دنیای توپ گرد هم همیشه با حساب و كتاب‌های منطقی نمی‌خواند یك لحظه، یك شوت یا یك اشتباه حریف كافی است تا نتیجه‌ی یك مسابقه چیز دیگری شود. اصلا دنبال این نیستم كه دلایل ناكامی تیم ملی ایران را در این دوره‌ی جام ملت‌های آسیا تحلیل كنم، به دو دلیل مشخص و عمده.؛ اول این‌كه هیچ تخصصی در رشته‌ی فوتبال ندارم و آگاهی اندك‌ام – به عنوان یك تماشاگر معمولی فوتبال- مرا از ورود به این مباحث باز می‌دارد. دوم این كه این كار وظیفه‌ی كسانی است كه پس از ناكامی‌هایی این چنین به عضویت «كمیته‌ی بررسی دلایل شكست» در می‌آیند و پس از مدت‌ها بحث و بررسی و كار كارشناسی و فنی كه بابت‌اش اضافه‌كار و حق ماموریت و حقوق ویژه‌ی دیگر دریافت می‌كنند، اظهارنظرهای مشعشعانه می‌كنند و موضوع بایگانی می‌شود. به عنوان یك ایرانی كه تماشای فوتبال یكی از معدود تفریحات و سرگرمی‌های سالم‌ام است، از هر شكست كام‌ام تلخ می‌شود و هر پیروزی دلشادم می‌كند و به ادامه‌ی زندگی سرخوش و امیدوارتر می‌شوم. مثلا روز حماسه ملبورن (به گمان‌ام هشتم آذرماه 76 بود) كه در برابر استرالیا مساوی كردیم و به جام جهانی رفتیم. بغض 30 ساله‌مان تركید و مردمان خودجوش به كوی و برزن ریختند و آن روز به یاد ماندنی شد. برعكس در شبی كه از صعود دوباره‌مان به جام جهانی مطمئن بودیم و نتیجه را در كمال ناباوری به بحرین واگذار كردیم، كشور را سكوتی مرگبار فرا گرفت و كلی هم حرف و حدیث راست و دروغ بر آن بار شد. آخرین ناكامی‌مان در راهیابی به جام جهانی هم در مصاف با همین كره جنوبی رقم خورد كه البته آن ناكامی در همهمه‌ی دستبندهای سبز استادیومی در شهر سئول و كیلومترها این سوتر گم شد.

پریشب وقتی كه دوباره به كره باختیم برای تسلای دل خودم هم كه بود یاد این نوشته‌ی روی كامیون یكی از همشهریان خوش ذوق افتادم كه نوشته بود «یه فدا سرت». ما خیلی وقت است كه به كره‌ای‌ها باخته‌ایم آن‌هم نه فقط در فوتبال تنها. «دوو» و «هیوندای» آن‌ها را مقایسه كنید با «ایران خودرو» و «سایپای» خودمان كه تقریبا همزمان در دو كشور پا گرفته‌اند. در همان روز‌هایی كه آن‌ها با مارك‌های «سامسونگ» و «گلدستار» (بعدا به اِل جی تغییر نام داد) به صنعت الكترونیك پا گذاشتند ما هم «پارس» را راه انداختیم. البته ما درآمد نفت را هم داشتیم و از «نفحات نفت» بهره‌مند بودیم و آن‌ها نه. آن موقع درآمد سرانه‌ی یك ایرانی تقریبا ده برابر درآمد سرانه‌ی یك كره‌یی بود. حالا هم اختلاف درآمد سرانه‌ی ایران و كره در حدود همین ده برابر است و فقط جایشان عوض شده و هر كره‌یی حدود ده برابر هر ایرانی درآمد دارد. از سرعت 1 گیگابایتی اینترنت‌شان چیزی نمی‌گویم كه اروپایی‌ها هم آرزویش را دارند. این درجا زدن و در نتیجه عقب ماندگی ما در فوتبال، صنعت و اقتصاد و جلو رفتن كره‌یی‌ها حتما دلایلی دارد كه یكی از آن‌ها همین پول سرشار نفت است كه ما داریم و آن‌ها ندارند و چنین است كه نعمت آن‌گاه كه قدرش ندانیم و به چشم ثروت باد آورده و مفت نگاهش كنیم و هرجا كه كم آوردیم و به سراغ‌اش برویم لباس «نقمت» می‌پوشد. با تزریق بی‌حساب و كتاب پول نفت به فوتبال (بخوانید حیف و میل) كارمان به همین جایی می‌رسد كه پریشب دیدیم. بین خودمان باشد، حالا كه بازی را در ذهن مرور می‌كنم، می‌بینم كه حق به حق‌دار رسید و همین كه نزدیك 105 دقیقه دفاع كردیم و تنها یك گل خوردیم جای شكرش باقی است.




این یك یادداشت ورزشی نیست/پاسارگاد نیوز


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 6 بهمن 1389
  • تعداد کل صفحات :22  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...