تبلیغات
هنر هفتم - مطالب عمومی
جمعه 27 فروردین 1389  12:24 ق.ظ



مثل اینکه سیاست ایران از موسیقی اش چندان جدا نیست !(و شاید برعکس)!!

پس از اصرار عجیب رئیس جمهور به همراه وزیر رفاه و دستیار ارشد رئیس جمهور مبنی بر اضافه کردن جمعیت ایران حتی با استناد به آیه قرآن! (از ترس فقر فرزندانتان را نکشید.خداوند خود روزی دهنده خواهد بود)!تنها چیزی که به مخیله مان خطور کرد آهنگ "سوسن خانوم" گروه بروبکس بود ...آنجایی که رپر گروه می خواند:

بعد دوسال راه میندازیم یه مخزن گنده جوجه کشی!

احتمالا تا دو سال دیگر مخزنی از جوجه و ماشین های جوجه کشی با وام های کلان دولتی خواهیم داشت!!

تا اظهار نظر بعدی
شما را به تلویزیون دولتی ایران می سپاریم!!!


  • آخرین ویرایش:-




عادت بر این است که هنگام تولد یک سایت یا وبلاگ پست ویژه ای کار می شود اما چون در روزهای گذشته در مسافرت خاطره انگیزی در شمال کشور بودم نتوانستم پست ویژه ای بگذارم.اما شما می توانید ادامه داستان یک شب را از همین جا دنبال کنید.داستانی که قرار بر این شد که پاورقی در همین وبلاگ کار شود.
این پست هفتصد و یکمین پست وبلاگ هنر هفتم و شروع شش سالگی این وبلاگ است.امیدوارم با دعای شما این شش سال به شصت سال برسد(تو مایه های رکورد!!!) و هفتصد و یک به هفت هزار و یک تبدیل گردد.


خبرنامه هنر هفتم هم راه اندازی شد.عزیزانی که حوصله زیاد ندارند سر و روی "هنر هفتم" را ببینند می توانند در این خبرنامه عضو شوند(همین بغل زیر تگ جستجو!) تا اگر روزی ما آپ نمودیم آنان نیز خبردار گردند. به هر حال هر جوری که هست ما دوست داریم شما "هنر هفتم" را بخوانید...
ایمیل خودتان را وارد کنید.هر زمان که هنر هفتم آپدیت شد؛شما از طریق ایمیل خبردار خواهید شد




این متن هم تقدیم به شما(یا خودم یا هر کس فرقی نمیکند!) به مناسبت مسافرت خاطره انگیز به شمال:


من زیر باران می روم؛زیر باران می نشینم؛زیر باران می خوابم
قطره های باران مثل شبنم اشک؛
روی گونه هایم پایین می آید...

زیر باران به فکر "تو" می افتم؛ به یاد روزی که با هم گفتیم که عاشق بارانیم!
بی هوا زیرش می رویم؛
تا خیس خیس شویم؛
تا دستان هم را بگیریم؛
تا نگاهت کنم؛
تا نگاهم کنی؛
تا عاشق تر بشویم ...

حالا؛ اینجا دور از تو؛ تنهایی زیر باران می روم
می نشینم؛
می خوابم؛
کاش خواب چشم های تو را ببینم ...

بنیامین در کنسرت کیش



برای دیدن بقیه عکس ها اینجا را کلیک کنید

**********

قسمت دوم



ساعت12،شب،خارجی،رو به روی درب زندان امنیتی تهران

(دوربین از رو به رو درب را نشان می دهد و آرام زووم می شود و با ورود خودرو به سمت راست می چرخد و به پشت خودرو می رود ) (یک ماشین لندکروز مشکی رو به روی درب زندان متوقف می شود.چند ثانیه درب زندان باز شده و  حاج کاظم با همراهی یک مامور  تا درب خودرو همراهی می شود.یک مامور ویژه از درب جلویی خودرو پیاده می شود و درب عقب خودرو را برای حاج کاظم باز می کند.حاج کاظم با مکث و نگاهی به مامور سوار خودرو می شود و مامور ویژه درب خودرو را می بندد و بلافاصله سوار می شود)(دوربین ساکن می ماند و خودرو شروع به حرکت می کند.خودرو به دل تاریکی می رود)

{چند لحظه بعد؛داخل خودرو}

-حاج کاظم: هنوز برای دونستنش باید صبر کنم؟
-مامور ویژه: ما فقط ماموریم که شما رو به پایگاه انتقال بدیم.اطلاعات لازم اونجا به شما داده میشه
-حاج کاظم:پایگاه کجاست؟خیلی دوره؟
-مامور: خیلی دور نیست.نیروی هوایی غرب تهران
-حاج کاظم (در حالی که به دور و اطراف نگاه می کند)...: کی حکم آزادی من رو داده؟
-مامور( با یک مکث خطاب به راننده): بپیچ به سمت چپ

{نما خارجی،خیابان های خلوت تهران و خودروی حامل حاج کاظم که چهارراهی را به سمت چپ می پیچد)

اتاق امنیتی واقع در پایگاه نیروی هوایی غرب تهران مرکز فرماندهی عملیات "تندر" برای دستگیری عبدالمالک ریگی است.فرمانده این بخش سردار رحمتی است که از دوستان قدیم حاج کاظم محسوب می شود.

{داخلی،اتاق امنیتی،نیروی هوایی غرب تهران}

-سرپرست تیم الکترونیکی: سردار؛حاج کاظم تا چند دقیقه دیگه میرسه اینجا
-سردار رحمتی: (با مکثی کوتاه ؛سری به عنوان تائید تکان می دهد)(دوربین کادر بسته ای از چهره او نشان می دهد)
 چند لحظه بعد خودروی حامل حاج کاظم وارد پایگاه می شود و پس از طی مسافتی کوتاه به یک زیرزمین هدایت می شود.در جلوی ورودی محوطه خودرو می ایستد و پس از چک شدن به داخل یک زیرزمین هدایت می شود.
پس از طی مسافتی خودرو جلوی یک درب می ایستد(دوربین از پشت خودرو وارد می شود) و حاج کاظم در معیت مامور به سمت داخل ورودی می روند.پس طی مراحل حاج کاظم بالاخره وارد اتاق امنیتی "هدهد" می شود.در درب ورودی اتاق سردار رحمتی به استقبال حاج کاظم می رود.
-رحمتی: به هدهد خوش اومدی سردار....
-حاج کاظم(با نگاهی غیر قابل انتظارانه ای): سلام سردار....{رحمتی حاج کاظم را به آغوش می کشد}
-حاج کاظم(با لبخندی متبسم): اینه یاد کردنت سردار؟
-رحمتی: نگو حاج کاظم...
 حاج کاظم: (با کمی مکث)پس حکم آزادی من کار تو بود سردار؟....
-رحمتی(با خنده): نه حاج کاظم....برو بالاتر ! فعلا بیا بریم توی اتاق من...
-حاج کاظم: از موقعی که مثلا آزاد شدم همش تحت امر بودم....
-رحمتی: ما همیشه تحت امر بودیم حاج کاظم...یادت که نرفته؟
حاج کاظم: نه یادم نرفته....(کمی مکث و با لحنی دیگر) یه خواهش داشتم سردار....
-رحمتی: هر چی بگی فراهم می کنم ....
-حاج کاظم: میخوام با خانواده ام صحبت کنم...خواسته زیادی که نیست؟
-رحمتی:به هیچ وجه.... اما الان....(حرفش را می خورد) فعلا بیا بریم توی اتاق من ...
-حاج کاظم:میخوام الان اینکارو انجام بدم
-رحمتی: باید با هم حرف بزنیم ...
هر دو به سمت اتاق فرماندهی می روند


داستان موازی
مکان: مهمانپذیر ملت،جنوب تهران،ناصرخسرو

خودروی زانتیای مشکی رنگی جلوی درب مهمانپذیر متوقف می شود {دوربین از انتهای نزدیک زانتیا وارد می شود} مرد قدبلندی با کت و شلوار مشکی رنگ با یک کیف به همراه 2 نفر راهی مهمانخانه می شوند.یک نفر از آن 3 نفر در جلوی درب مهمانخانه می ایستد و 2 نفر وارد می شوند.

مرد قدبلند: شبتون بخیر آقا....آقا؟
صاحب مهمانخانه(در حالی که دارد چرت می زند و تلویزیونش روشن است):{جوابی نمی دهد}
مرد قدبلند روی میز می زند(صدای میز)
-صاحب مهمانخانه (از خواب بیدار می شود...): در خدمتم آقا...بفرمایید
-مرد قد بلند:شبتون بخیر... اتاق آقای مددی لطفا...
صاحب مهمانخانه: اتاق آقای مددی(نگاهی به ساعتش می اندازد)... از اقوام شان هستید...؟
مرد قدبلند: یکی از دوستانشون هستم...
صاحب مهمانخانه(نگاهی به سر و وضع او و همراهش می اندازد و می گوید): {کمی مکث}...بذارید تماس بگیرم...مشکلی که نیست؟
مردقد بلند: نه خواهش می کنم(نگاهی به لابی مهمانپذیر می اندازد)
صاحب مهمانخانه تماس می گیرد ...
صاحب مهمانخانه: آقای مددی؟ ببخشید بدموقع مزاحم شدم...2 نفر آقا می خواهند شما را ببینند...
(رو به مرد قدبلند): فامیلی شریفتون؟...
مرد قدبلند: بگید سلیمی.....
صاحب مهمانخانه: آقای سلیمی ....بله....ممنون...شبتون بخیر
(رو به مرد قدبلند): بفرمایید...
مردقدبلند: ممنون....(رو به همراهش)... بریم

هر دو نفر راهی پله ها می شوند و به اتاق 24 می رسند.بدون در زدن در باز می شود و 2 مرد به داخل اتاق می روند{دوربین در پشت سر 2 مرد وارد اتاق می شود}
مرد قد بلند(خطاب به مددی): اوضاع رو به راهه؟
ناصر به سمت آنها می آید و همگی روی تخت می نشینند.مرد قد بلندی درب کیفش را باز می کند و محفظه ای را به ناصر می دهد.
مرد قدبلند: این تمام اطلاعاتییه که نیاز داری....اینم از بقیه وسایل ات( با اشاره به همراهش)
ناصر: {محفظه را می گیرد}....چقدر وقت دارم؟
مرد قدبلند: فقط تا فردا شب...یک ساعت پس از شروع همایش...دیگه باید بریم...بقیه اش با توئه.فهمیدی؟
ناصر مددی: آره...(همگی از روی تخت بلند می شوند و وسایل را جمع می کنند)
مرد قدبلند و همراهش به سرعت از اتاق خارج می شوند و دوربین روی ناصر و محفظه ای که در دست دارد زووم می شود.




در همین رابطه:

داستان "یک شب"/ قسمت اول


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 فروردین 1389
  • برچسب ها:یک شب ،



البته نمونه بالا ربطی به این چیزی که ما می خواهیم در پایین بنویسیم ندارد!!

چند وقت پیش یادم هست دکتر حدادعادل اقدام به جمع آوری واژگان جملات پشت کامیون ها پرداخته بود.ما که بالاخره کتابی که ایشان قصد چاپش را داشت گیرمان نیامد! ولی گفتیم خودمان چند جمله در راستای فرهنگ سازی رانندگی(که قربانش برم خیلی تووپ است!) بنویسیم.

جملات پشت کامیونی:

  • هوووو ! نچسب به من ! یه ترمز بزنم بلوتوثی داداش !!
  • دادا ! اینقدر گردن رو نچرخون! خودم راهنما میدم بهت سبقت بگیری! امضا: راننده با معرفت!
  • آروم ترم میتونی بری...!
  • پف کنم خفه شی؟!!!!
  • حالا مگه چه خبره؟ مادر زنتو که نکشتن داری سر میبری!!!

فعلا همین ها برای شروعش بسه ! بقیه ش باشه برای بعد !




  • آخرین ویرایش:جمعه 6 فروردین 1389
سه شنبه 3 فروردین 1389  11:36 ب.ظ

نوروز 89 بر شما مبارک



به آخرین سال از دهه هشتاد رسیدیم.ببخشید که نتونستم امسال یک ویژه نامه عید برای هنر هفتم تهیه کنم.سال خوبی داشته باشید و عید شما هم مبارک.امیدوارم که امسال سال خوب و خوشی را در کنار کسانی که دوست شان دارید داشته باشید.

همواره شاد و سلامت و سبز باشید . . .


در ضمن!
اگر مشکلی پیش نیاید داستان "حاج کاظم برمیگردد؟" را با یک عنوان جدید به صورت پاورقی در همین وبلاگ (هفته به هفته) منتشر خواهم کرد.ممنون از همه دوستانی درباره این طرح نظر خودشون را دادند.



3 آهنگ رو برای این پست در نظر گرفتم که از لینک های زیر می توانید دانلود کنید:


آهنگ هیپنوتیزم از "زانیار"



MP3 320

هیپنوتیزم

MP3 128

هیپنوتیزم

OGG 64

هیپنوتیزم

WMA 20


هیپنوتیزم


آهنگ بوی عید از "بنیامین بهادری"



MP3 192

بوی عید

MP3 128

بوی عید

OGG 64

بوی عید

WMA 20


بوی عید


آهنگ جدید " هیچکس" به نام یه روز خوب میاد



دانلود



آهنگ فرصت جاری از خواننده همشهری "عباس ایران نژاد"




دانلود1

دانلود2



بزودی ...!
Coming Soon!

آلبوم "هر جایی که باشی" از سامی یوسف بزودی منتشر خواهد شد
Sami Yosuf,The New Album "Wherever You Are"





ویژه‌ نامه نوروزی هفته ‌نامه پاسارگاد منتشر شد


عکس:امین ارجمند(اختصاصی پاسارگاد)


در ویژه ‌نامه نوروزی هفته ‌نامه محلی پاسارگاد پرونده ویژه ‌ای برای وضعیت فرهنگ و هنر سیرجان تهیه شده است، « سنگ بزرگ نشانه نزدن است» هم عنوان پرونده بخش اقتصادی این نشریه است كه به تحلیل و بررسی موضوع تاسیس شركت توسعه عمران سیرجان 1404 اختصاص دارد.

در این پرونده گفت‌وگوهایی با شهباز حسن‌پور و عباس دعاگویی فرماندار سابق سیرجان در مورد وضعیت اقتصاد شهرستان صورت گرفته است.  بررسی حوادث سال 88  و بررسی موردی قتل های صورت گرفته در این سال هم از دیگر بخش‌های ویژه‌نامه است.

ویژه‌نامه نوروزی پاسارگاد همچنین یك بخش ویژه هم به نام نوروزنامه دارد كه در آن گفت‌و‌گوهای جذابی با چند چهره قدیمی شهر انجام شده است. در بخش ورزش این نشریه نیز به بررسی وضعیت هیات‌های ورزشی و وضعیت كنونی تیم والیبال گل‌گهر پرداخته شده است. « از ورزشگاه پیر شهر صدایی به گوش نمی‌رسد» عنوان پرونده ویژه‌ی بخش ورزش نشریه است كه وضعیت ورزشگاه تختی را مورد تحلیل و بررسی قرار داده اشت. گ

زارش تصویری سال88، گفت وگو با ندا مرتجی مدیرگلخانه شهرداری سیرجان، گفت‌وگویی انتقادی با شهردار و معاونانش و صفحات طنز از دیگر بخش‌های خواندنی آخرین شماره نشریه پاسارگاد در سال جاری هستند. این نشریه در 56 صفحه به صورت تمام رنگی و با كاغذ گلاسه منتشر شده و در تمامی دكه‌های مطبوعاتی و سوپرماركت‌های سطح شهر در دسترس علاقه‌مندان است.



  • آخرین ویرایش:جمعه 28 اسفند 1388
دوشنبه 24 اسفند 1388  12:10 ب.ظ

صورت مسئله را پاک کردیم !
به همین سادگی،به همین خوشمزگی



چند سال بعد در همین روزها:

"جشن نوروز به دلیل ازدحام مردم در جاده ها و افزایش سوانح رانندگی و همچنین نبودن مبنای شرعی برای آن،لغو اعلام می شود"

"شب یلدا،به دلیل ازدحام مردم برای خرید آجیل و هندوانه و ضرر داشتن این دو برای مردم عزیز و همچنین نداشتن مبنای شرعی به طور کلی لغو اعلام می شود"




دوشنبه 10 اسفند 1388  10:47 ق.ظ

آینه ها،انسان ها

یادداشت من در همشهری جوان



 


کاش این جمله را به جای نوشتن در زیر آینه بغل اتومبیل روی بیلبورد می نوشتند:

انسان ها از آنچه که در آینه می بینید به شما نزدیک ترند...

 

ما از خودمان به خودمان نزدیک تریم اما نمی خواهیم راحت آن را قبول کنیم.هر روز می خواهیم با توسل به تکنولوژی و... به یکدیگر نزدیک تر شویم.شماره دوست قدیمی مان را در موبایلمان ذخیره می کنیم به امید روزی که با یک پیامک احوالی از او بپرسیم.آی دی فامیل دورمان را در مسنجر ذخیره می کنیم به امید روزی که چراغ هر دوی ما با هم روشن باشد تا شاید احوالی بگیریم.

اما مگر invisble بودن کاری دارد؟ پیامک نرفتن یا کد دادن به موبایل برای جواب ندادن کاری دارد؟ فیلتر کردن کاری دارد؟ تکنولوژی برای ارتباط است اما برای ارتباط نداشتن هم همین تکنولوژی برایمان راه گذاشته است.مسنجرتان کاری می کند که چراغ شما برای همیشه برای همان دوست یا فامیل همیشه خاموش باشد.کد موبایل باعث می شود شما همیشه از دسترس خارج شوید.

آینه ها دروغ نمی گویند.ما به هم نزدیکیم.شاید از آنچه در پیش رویمان باشد،نزدیک تر باشیم. نزدیک تر از یک شماره  در موبایل یا یک آی دی در مسنجر


سه شنبه 4 اسفند 1388  01:02 ق.ظ

همه چیز اینقدر ساده است آقای مطهری؟
یادداشتی در پاسخ به یادداشت دکتر علی مطهری در همشهری جوان





ازدواج موقت از آن دست بحث هایی است که بحث آن در گاهی اوقات زیاد می شود اما عملا راهکاری با ریسک بالاست و کسی حاضر نیست به راحتی آن را برای جوانانی در سنین 15 تا 25 تجویز کند.
درباره ازدواج موقت نمی دانم یک بار یا دو بار در همین وبلاگ نوشته ام اما این بار بهانه ام صحبت های دکتر مطهری است.بدون مقدمه سر اصل مطلب می روم.این مطلب را کسی از نسل سوم می نویسد.نسلی که مخاطب اصلی این بحث هاست.

•    هیچ کس از ازدواج موقت بدش نمی آید.مخصوصا پسرها و آقایان که حس تنوع طلبی زیادی هم دارند.به نظر من ازدواج موقت راهکاری خوب است که می تواند جلوگیری کند از انحرافات اخلاقی و جنسی اما شرایط دارد.

•    ازدواج موقت اگر در دبیرستان ها حلال شود(به نقل از تیتر همشهری جوان از دکتر مطهری) در آینده با بحران انحرافات اخلاقی در پوشش ازدواج موقت خواهیم بود.دیگر چیزی به نام عشق باقی نمی ماند و همان حس و عاطفه دوران بلوغ هم به طور کامل از بین می رود.یک پسر که می بیند نیاز جنسی اش مرتبا و با موارد متعدد قابل برطرف سازی است دیگر دنبال "یک نفر" نمی رود و شهوت جای عشق را خواهد گرفت.

•    با بحران 10 سال بلوغ جنسی تا بلوغ اجتماعی چه کنیم؟ چندین راه و راهکار باید با هم اجرا شود.اول اینکه آقایان مسئول خودشان را به کوچه علی چپ نزنند و فکری به حال وضعیت اقتصادی کنند.قطعا یکی از مسائل مهم دغدغه اقتصادی است.جوانی که کار نداشته باشد که پولی دربیاورد و متعاقبا مسکن و.... را نتواند تهیه کند،هیچ وقت به سمت ازدواج دائم نمی آید.البته طرف موقتش هم نمی رود و به انحراف کشیده می شود.

•    جناب دکتر مطهری؛ شهوت چیزی نیست که بتوان 10 سال(این حداقل آن است) با کار و مشغله فکری،رژیم غذایی و....چیزهایی که شما اسم بردید توی سرش زد و قسمت عمده ای از جوانان را مشمول آن ندانست.اگر قرار بر این است می توانید به انستیتو پاستور تهران سفارش قرص کافور را بدهید تا به وفور در داروخانه ها و آزادانه پخش گردد تا از انحرافات جنسی جلوگیری کند.

•    مسکن 20 یا 30 متری برای دو نفر که حکم خوابگاه دارد برای چند سال اول زندگی بد نیست اما می ترسیم برای آن انبوه سازی شود و این خوابگاه ها ! تدریجا به مسکن اول خیلی ها تبدیل شود.توجه کنید که اگر پای یک فرزند به میان بیاید دیگر 30 متر جوابگو نیست !

•    ازدواج موقت ممکن است برای آقایان خیلی لذت بخش باشد(جدی می گویم) اما قطعا برای دختران جامعه ما یک لکه ننگ است.هیچ دختری دوست ندارد که از او به عنوان وسیله ای برای دفع شهوت مردان استفاده شود.

•    یک موقعیت را برای شما فرض می گیریم.فرض کنید شما به دختری علاقه مند هستید که باکره است و تاکنون ازدواج نکرده است.آیا می توانید به او پیشنهاد ازدواج موقت بدهید؟ آیا می توان با توجه به جو فرهنگی کشور ما دختران باکره را به ازدواج موقت مردان درآورد؟ آیا خانواده ای وجود دارد که چنین کند؟ آیا اگر نمایندگان عزیز مجلس حاضرند خود؛دختران خود را به ازدواج موقت دیگران درآورند؟ پس این طرح برای مجردان و کسانی که ازدواج نکرده اند قطعا قابل اجرا نیست.

•    به طور کلی با طرح ازدواج موقت موافق هستم به شرطی که شرایط آن در جامعه ایجاد شده باشد.یعنی عرف اجتماعی تغییر کند که به نظر من حداقل 15 سال طول میکشد تا یک عرف اجتماعی تغییر پیدا کند.

•    سوال؛ پسران و دختران مجرد که نمی توانند ازدواج موقت کنند یا از این کار ابا دارند چه کنند؟ جواب: اگر می دانستیم حتما به شما می گفتیم!

•    کار از پایه ایراد دارد.وقتی فیلم های غیراخلاقی منبع آموزش اصلی روابط بین زن و مرد می شوند پس یاد آن شعر بیفتید که می گوید: خشت اول چو معمار نهد کج.... تا ثریا رود دیوار کج !

•    فرق ازدواج موقت با روابط بین زن و مرد در مغرب زمین چیست؟ تقریبا همان است و فقط مسئولیت پذیری را شرط کرده که البته همه دارند از این مسئولیت پذیری سرباز می زنند.

•    کسانی که ازدواج موقت می کنند(چه زن و چه مرد) دوست ندارند کسی بفهمد که آنها ازدواج موقت کرده اند.وقتی روابط غربی را می بینند به سمت آن متمایل می شوند چون فکر می کنند که در آن طرف این چیزها نیست.اتفاقا به نظر من هست اما چون فرهنگ آنها جور دیگری است اهمیتی که ما برای آن قائل هستیم را آنها قائل نیستند.

•    پرونده شماره 248 همشهری جوان و یادداشت دکتر علی مطهری در شماره 249 این مجله  را حتما بخوانید.اگر گیرتان نیامده است از این سایت مقداری از آن را می توانید دانلود کنید(www.hamshahrimags.com)

•    نکته آخر: سریال های خارجی فارسی 1 را حتما خیلی از شما می بینید. خیلی خوب و هوشمندانه نگاه کنید و قضاوت کنید.روابط آنها به ما و فرهنگ ما نمی خورد.اما آیا راه بهتری هست؟ هست...بگردید و بهترین راه را پیدا کنید. دیدن فارسی 1 بد نیست به شرطی که هوشمندانه باشد نه اینکه بیایید فردا بگویید ما هم می خواهیم مثل پسر ویکتوریا ازدواج رفاقتی کنیم !(2 سال است با هم هستند ولی هنوز ازدواج رسمی نکرده اند...خیلی جالب است؛یعنی یکجورهایی نوبر است !!!)

*     *     *


گفتم این مطلب به روز میشه...نه؟ حالا بقیه ش رو بخونید درباره مطلبی که امروز توی سایت MSN خوندم و گفتم ینجا بذارم تا شما هم بخونید.البته خوبه که فیلتر نیست !!!
توی پرانتز که نقطه هست کلمه سه حرفی هست که همتون میدونید پس بعدا نپرسید

6 Surprising Truths About Boys and (...)
How do teen boys honestly feel about (...) and relationships? Seventeen Magazine and The National Campaign to Prevent Teen and Unplanned Pregnancy partnered on a survey of 1,200 15-22-year-old guys to find out!

حقیقت های اعجاب آور درباره پسران و (...)
چگونه پسران زیر 20 سال احساس شان نسبت به (...) و رابطه عادت می کند؟ مجله 17 ساله ها و کمپین جهانی به همین منظور از 1200 جوان بین 15 تا 22 سال درباره جلوگیری از بارداری های ناخواسته نظرسنجی کرده اند تا
آن را بیابند.

Digital Vision/Getty
(...) Isn't Necessarily the First Thing on a Guy's Mind

45% of guys in this sample are still virgins and 40% are not looking for (...) or hook-ups.

Many are not in a rush and may actually regret moving too fast

چشم اندازهای دیجیتالی و ایماژ:
لازم نیست(...) اولین چیز در ذهن مردها باشد. 45 درصد از مردها در این نمونه تاکنون رابطه جنسی نداشته اند و 40 درصد نیز به نظر نمیرسد که برای (...) با کسی ارتباط برقرار کرده باشند.(ترجمه ناقص)


45%have had (...) with someone and regretted it afterward, and almost half say it's good to wait to have (...) until you're married.

45 درصد از این نمونه تا به حال ارتباط جنسی داشته اند و بعضی از آنها پس از این رابطه از آن پشیمان شده اند و اغلب (بیش از نصفی از آنها) می گویند که خوب است برای داشتن رابطه جنسی تا ازدواج صبر کرد.


متنی که بالا توپر شده رو برای آقایونی توپر کردم که فکر میکنن اونور دنیا همه میخوان رابطه جنسی آزاد و.....داشته باشند.این یه نتیجه نظرسنجیه که  توی نشریه 17 ساله ها کار شده است.آقایان مسئول با اطلاعات حرف بزنند.

منبع:
http://lifestyle.msn.com/your-life/family-parenting/staticslideshowsev.aspx?cp-documentid=23382994&gt1=32050

لطفا بقیه لینک ها رو هم بخونید(زیر صفحه ای که باز می شود)


*     *     *

به رغم مخالفت هایی که با این پست وجود دارد و من هم به آن واقف هستم اما این پست رو دوباره ادامه میدیم این بار به شکلی دیگر.متنی که در زیر می خوانید در وبلاگ "سنگ صبور" منتشر شده است.حرف هایی که پگاه؛یک دختر ایرانی به نگارش درآورده است :

بله من یک دخترم! اما نیاز جنسی دارم. نیاز جنسی شدید! این نیاز از وقتی یک دختر ۱۵ - ۱۶ ساله بودم تا الان که ۱۹ ساله هستم با من بوده! توی مدرسه هم دوستام بهم می گفتن تو مریض جنسی هستی! مگه میشه یه دختر اینجوری باشه؟؟ منم دیگه باورم شده بود که مریضم! که یه چیزیم می شه! اما جالبه بدونید که همون دوستم که به من گفته بود تو مریضی دو سه ماه بعد از اینکه این حرفو به من زد چند روز غایب شد و نیومد مدرسه. بعد که پرس و جو کردم فهمیدم که یکی از همسایه ها اونو با دوست پسرش زیر پل دیده دذر حالیکه دکمه های جلوی مانتوی مدرسه و شلوارش باز بوده و پسره هم حسابی مشغول بوده!!! بعد فهمیدم که "شاید" اونقدرها هم مریض نباشم! حداقلش اینه که با وجود اینکه این نیازو دارم دست به کار خلافی نزدم! البته نه اینکه کاملا نزده باشما!! یکمی زدم! راستش ... خوب من به شدت معتاد به مرض خودارضایی شدم! البته نمی دونم چرا! چون خودارضایی اصلا لذتی برام نداره. جز اینکه بعد از اینکه این کارو می کنم آلت تناسلی ام تا نیم ساعتی می سوزه و اذیت می شم! ولی نمی دونم چه مرگمه که نمی تونم ترکش کنم! ای بابا! به هر حال من نمی دونم چی کار کنم. بعضی وقتا فکر می کنم به اولین خاستگاری که از در خونه اومد تو جواب مثبت بدمو خلاص! اما مگه میشه؟! یه دونه دختره بابا بعد از ۳ تا پسر مگه به این آسونیا می تونه ازدواج کنه؟ بابام می گه یا تا آخر عمرت پیش خودم می مونی یا با کسی ازدواج می کنی که پولدار و تحصیل کرده و خانواده دارو خوشگلو (!!!) مومن باشه!! پس ازدواجم بی ازدواج! چون چنین پسری اگرم وجود داشته باشه که بعیده چرا بیاد منو بگیره؟؟ خوب میره مهناز افشار یا چه می دونم لیلا فروهرو می گیره!!! والا! خوش به حاله پسرا. حداقلش اینه که همه این نیازشونو به رسمیت می شناسن! اما کسی نمی فهمه که شاید این دخترای بیچاره هم این نیازو داشته باشن! بعضی وقتا به سرم می زنه با دوست پسرم یه کارایی بکنم! راستشو بخواهید قبلا یه دوست پسر داشتم طفلک اصلا حرفای ... نمی زد! من خودم غیر مستقیم تحریکش کردم! عمدا این کارو کردم! به خاطر همون مرض کوفتی ام! اونم دیگه دور برداشت! چند بار شبا با هم از این حرفا می زدیم. ای بد نبود. اما بعدا دیگه نتونستم جمش کنم!! بی خیال نمی شد که! هر بارم همدیگرو می دیدیم می خواست باهام ور بره! درسته که منم بدم نمیاد! ولی دیگه اونجوریم نیستم که بزارم هرکی از راه رسید دستمالی ام کنه که! شهر هرت که نیست!

اینم درد دل من! جای دیگه ای برای گفتنش نداشتم. مرسی از سنگ صبور که به حرفام گوش کرد. مرسی از کسایی که درد دل منو خوندن...



ادامه حرف های پگاه و واکنش او به ازدواج موقت :



راستش نمی دونم. من به ازدواج موقت فکر نمی کنم. تقیبا به همون دلایلی که توی وبلاگت نوشتی. ولی من واقعا دارم اذیت می شم. تو خیلی راحت می توی از این حرفا توی وبلاگت بنویسی و با اعتماد به نفس بگی منم مثل بقیه این احتیاج رو دارم! ولی من که نمی تونم! اینجا هم واقعا به اصرار سنگ صبور این حرفارو زدم چون گفت چند تا عقل بهتر از یه عقل جواب می ده و شاید بتونم برای این مرض اعصاب خردکنم یه راه حلی پیدا کنم. 
من یه دخترم. یعنی جامعه به من به چشم یک وسیله برای رفع نیاز جنسی مرد نگاه می کنه (البته از نظر جنسی) هیچ کس به یه وسیله درمورد چیزی که وسیله اش هست حق نمی ده! می ده؟ 
سه سال پیش که داداشم داشت ازدواج می کرد. خودم شنیدم که بابام به مامانم گفت ببین اگه پویا دختری رو انتخاب نکرده خودت براش یه زن خوب پیدا کن. اون دیگه 25 ساله شه. خوب نیست پسر تا این سن مجرد بمونه اذیت میشه. باز خیالم راحته پگاه دختره از این نگرانی ها ندارم! 
من صیغه رو برای خودم تجویز نمی کنم. هیچ وقتم زیر بار چنین چیزی نمی رم. ازدواج دائم هم که بی خیال! پس چاره ی من چیه؟ دارم اذیت می شم! هم اذیت می شم. هم خیلی ها از این درد من سواستفاده می کنن تا حالا خودمو نگه داشتم اما بعید نیست دیگه نتونم!


منتظر پاسخ ها و کامنت های شما هستیم






  • آخرین ویرایش:سه شنبه 4 اسفند 1388
پنجشنبه 1 بهمن 1388  05:24 ب.ظ

حال و هوای این روزهای من


باور کنید عکس تزئینی است! به آن لیوان کذایی هم توجهی نکنید!!


دوباره آخر ترم و همان بحث قدیمی درس ها و پاس کردن ها...
عادتی شده برایم که هنگام خواندن درس از نوع ریاضی،معادلات،شیمی فیزیک و... ذهنم جولانگاه افکار مزاحمی می شود که البته در حالت عادی فوق العاده فکر های دوست داشتنی هستند(فکر بد نکنید،توضیح می دهم!)

گاهی اوقات این افکار به موسیقی تبدیل می شوند و مثل پتک روی سرم می کوبند.پیش خودم فکر می کنم که ایراد از گوش کردن موسیقی ست اما به دور و برم که نگاه می کنم و می شنوم که کسی هست که واکمن در گوشش می گذارد و آهنگ می گذارد و درس می خواند و نمره خوبی می گیرد و همچنین کسانی هستند دور و بر خودم که از من خوره تر موسیقی هستند؛این شک ام از بین می رود.

استفاده از ترفند نوشتن آن افکار مزاحم روی کاغذ هم برای من زیاد جواب نداده است.البته خوب بوده اما وقتی می خواهم آن افکار را بنویسم ممکن است در آنها غرق شوم.ذهن من دنیای عظیمی از رویاها،تصویرها،آرزوها،آینده ها و...است که برای فکر کردن به آنها تنها بهانه بودن جزوه ریاضی جلوی رویم است.آن زمان است که دیوانه وار این افکار به من حمله می کنند و ما از 100 کلمه ریاضی نهایتا 2 کلمه را می فهمیم!

من علاقه مند به رشته متالورژی نبودم و بالای همین وبلاگ هم نوشته ام اما فکر می کنم اگر ذهنم تمرکز کافی روی درس داشت حداقل وضعم الان این نبود که از آن طرف مشروطی بیفتم ! و این همه از درس و ترم عقب نمی افتادم.

آدم در زندگی کارهایی می کند که شاید واقعا قلبا از انجام دادن آنها متنفر باشد اما خب به هر حال شاید روزی برسد که این اتفاق بیفتد و طرف مجبور باشد قورباغه را قورت بدهد.رشته دانشگاهی و درس پاس کردن(نه دانشجو بودن!) که اینقدرها نباید مشکلی باشد.

خیل با خودم کلنجار می روم که روی درس هایم تمرکز داشته باشم اما وقتی پشت میز درس می نشینم فکرم بی هوا به ناکجاآبادهایی می رود که تصورش مشکل است!
نمونه اش در همین امتحان یکی مانده به آخری ما که تقریبا درس خواندنی بود.خب درس خواندنی برای رشته مهندسی مثل هلو است برای کسی که دارد پوست نارگیل گاز می زند!
با اینکه جزوه را 4 دور کامل خوانده بودم و تقریبا خیلی از جاهای آن را حفظ بودم اما سر امتحان آن چیزهایی که باید در ذهن میداشتم از ذهنم می پرید.دقیقا در امتحان معادلات چنین اتفاقی افتاد و من نتوانستم به سوال ها جواب بدهم چون ذهن و مغزم قفل کرده بود.وقتی این اتفاق می افتد از خودم متنفر می شوم چون به هر حال اینجا دانشگاه آزاد است و هر واحد افتادن معادل با پول دادن بیشتر است و قطعا کسی از پول دادن زیاد خوشش نمی آید.
گاهی اوقات هم فکر می کنم که یک نفر که از من بیشتر بلد است باید همیشه کنارم باشد تا چیزی که نفهمیدم را برایم توضیح بدهد....احمقانه است !!!

حالا باید چندین! درس این ترم را ترم آینده دوباره بردارم(تکرار کنیم!) و همین مثل سوهان روی روح من است.
نمی دانم کسی هست مثل من که اینگونه مشکلی داشته باشد یا چنین تجربه ای داشته باشد یا نه اما خیلی دوست دارم بدانم چگونه می شود با این اتفاق رو به رو شد.
از ترم آینده باید درس را در طول ترم بخوانیم(گرچه همیشه حرفش را می زنیم و اجرا نمی کنیم) چون کار دارد به جاهای باریک می کشد و تا ترک تحصیل فقط یک قدم مانده است.
همیشه حال من زمانی که درسی را فهمیده باشم و نمره نسبتا خوبی گرفته باشم خیلی خوب می شود.الان چند وقتی ست اصلا حالم خوب نیست...اگر نزدیک من می شوید...پیشنهاد می کنم زودتر دور شوید !
من عادت داشتم و دارم که همیشه خودانتقادی داشته باشم اما نمی دانم این خودانتقادی چرا اینجا به کمکم نمی آید و من دارم عین یک کوهنورد در حال سقوط هر روز یک صخره پایین تر پرت می شوم.
نمی دانم چرا درسی که رو به رویم است و آن را بازنویسی هم می کنم باز هم نمی فهمم.حتی تکنیک شب امتحانی و حفظ کردن هم دردی از من دوا نکرده است.

به سرم می زند متالورژی را ول کنم اما از آن طرف می بینم که باید با همان دیپلم سربازی بروم و 2 سال دیگر هم علافی بکشم(به طور کلی اعتقاد دارم سربازی علافی بیش نیست)؛بعد از برگشت هم در 25 سالگی هیچم..صفرم...نه مدرک دارم،نه کار،نه درآمد...هیچِ هیچ !!
فکر کردن به همه اینها عذاب آور است...در حد جهنم
خدا خودش باید برایم فکری کند...من که رسما دارم دیوانه می شوم!


پاسخ کافه شکلات به این متن


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 بهمن 1388
دوشنبه 28 دی 1388  11:42 ق.ظ



از روی پوستر اصلی فصل هشتم سریال 24 چیزهایی حدس زدم(اینکه عمر حسن دقیقا در جایی ایستاده است که پرچم ایران در پشت آن معلوم است) اما خب گزارش جهت دار شبکه "صدای آمریکا" بر تردید های من صحه گذاشت.

اینکه عمر حسن در سریال (با بازی آنیل کاپور) تصویری شبیه به یک رهبر جمهوری اسلامی در خاورمیانه دارد.خب البته ما فقط جمهوری اسلامی نیستیم و پاکستان هم جمهوری اسلامی است. این را از این جهت می گویم که زیاد خودمان را نگیریم.شاید اینها فقط جوسازی باشد.

اما گزارش "صدای آمریکا" در شب گذشته خیلی ها را ترغیب به دیدن فصل هشتم سریال 24 کرد.می گویند کارکتر عمر حسن قطعا شما را به یاد احمدی نژاد می اندازد.
ما که هنوز ندیده ایم و تا دیدن این فصل هم چندین ماه فاصله داریم...هر وقت دیدیم حتما به شما خواهیم گفت.
بزودی در پرونده سریال 24 از همین وبلاگ بیشتر خواهید خواند(از بس وعده دادم خسته شدم!!!این امتحانات هم که تموم نمیشه!!! )
 


  • تعداد کل صفحات :22  
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...