به همین سادگی...به همین خوشمزگی! جدا ملت بی خیالی هستیم! جدی می گویم...فکر نکنید این متن طنز است!!! اصلا انگار نه انگار که دارد دور و برمان اتفاقاتی می افتد و حرف هایی زده می شود که اگر کمی منطق داشته باشیم حداقلش این است که باید آنها را جدی بگیریم. چندی است(تقریبا 2 هفته قبل از ماه رمضان) قیمت مصرفی ترین کالای این ماه یعنی مرغ افزایش ناگهانی داشته است و طبق روال کار مدیریتی و نظارتی در ایران،کسی آن را جدی نمی گیرد اما برای ما گویا این ناگهانیات!!! بسیار عادی ست.چیزهای ناگهانی را خیلی راحت قبول می کنیم بی آنکه به عواقب آن فکر کنیم یا حداقل اعتراض کنیم...البته اعتراض که دردسر دارد و کسی هم سرش برای دردسر داشتن درد نمی کند. اظهارات جالب مدیر کل توسعه بازار وزارت جهاد کشاورزی بار دیگر مهر تاییدی زد بر ضعف آشکار دستگاههای نظارتی و مدیریتی که هیچ گاه نتوانسته اند نقش خود را به عنوان یک سازمان مسئول ایفا کنند. این مدیر در یک مراسم افطاری در پاسخ به سوال خبرنگار خبرگزاری فارس مبنی بر اینکه چرا مرغ(که به گفته مسئولان همین وزارت خانه باید 2850 تومان باشد) با افزایش قیمت مواجه است و کیلویی 3000 تا 3500 تومان به مردم عرضه می شود؛ گفت: جواب نمی دهم! اما پافشاری خبرنگار فارس باعث شد که او بگوید: اگر دلیل افزایش ناگهانی قیمت مرغ را بگویم...از کار بی کار می شوم!!!(نقل به مضمون،روزنامه جام جم،14/6/87،ص 4) به همین سادگی و خوشمزگی که خواندید یک مدیر از ناتوانی خود در اعلام حقیقت می گوید چه برسد به عمل!!! این جمله چه چیزی را می رساند؟ آیا این ضعف نظارت دستگاههای مسئول نیست...البته این امر برای ما تازگی ندارد ولی اینکه یک مدیر صریحا بیاید بگوید: "اگر حرف بزنم ...از کار بیکار میشوم" ...پس معلوم است کار خیلی خراب است ...اگر مرغ واقعا گران نیست و قیمتش همین است پس چرا وزیر جهاد کشاورزی و معاونین وی مدام از مرغ 2850 تومانی دم می زنند؟ این رودربایستی با مردم چه سودی دارد؟ همیشه (چه در این دولت چه در دولت قبلی) مسئولین از عدم افزایش قیمت ها در ماه رمضان می گویند ولی ما همیشه عکس آن را لمس کرده ایم...چرا فکر می کنیم همه چیز شوخی و مقطعی است؟ همه چیز با یک لبخند حل می شود؟ این خبرها در حالی منعکس می شود که همین روزها شنیدیم و خواندیم که عده ای متصرفان زمین های دولتی با تحریک عده ای شرور، به سازمان محیط زیست استان تهران حمله کرده اند و مدیر و معاونان و کارکنان این سازمان را مورد ضرب و شتم قرار داده و راهی بیمارستان کرده اند.خودتان حالا ببینید ضعف ما تا کجا پیش رفته است که مدیر یک نهاد دولتی را ضرب و شتم می کنند و از کسی هم ترسی ندارند !!! چرا یک مقام بالاتر، یک مقامی که در این مملکت مسئول است نمی تواند اوضاع را کنترل کند...می گویند جوسازی نکنید...جنگ روانی را نیندازید اما وقتی شما اتیکت روی مکان عرضه مرغ را میبینی که خیلی واضح و شفاف توضیح داده است که مرغ کیلویی 3100 تومان....شما چه چیزی داری که بگویی؟ باز هم می گویند اگر گران فروشی دیدید...به تعزیرات جکومتی اطلاع دهید....محض اطلاع همگان عرض می کنیم که چندی پیش سازمان تعزیرات حکومتی طی اطلاعیه ای که بیشتر شبیه پرچم سفید می ماند!!! خود را از رسیدگی به تخلفات صنفی مبرا دانست و آب پاکی را روی دست مردم ریخت.مثل اینکه اگر جوسازی هم بشود باز اتفاقی نمی افتد و اوضاع به روال خود پیش می رود.در ضمن گران فروشی به چیزی اطلاق می شود که عده ای یا کسانی دست به چنین کاری بزنند نه اینکه در کل شهر همین اتفاقات بیفتد!!! این پاس کاری سیاسی که خیلی شبیه مثل معروف "من نبودم دستم بود..." است....به ضرر چه کسی است؟ قطعا مردم بیشترین ضرر را از این همه بی توجهی و بی مسئولیتی مدیران و مسئولان می کنند.تا به کجا می خواهیم به این وضع ادامه دهیم؟ خداوند همه ما را به راه راست هدایت کند.
پی نوشت:
این بگیر نگیر های همشهری جوان هم كم كم دارد روی اعصاب می رود.مثل اینكه قرار نیست تا عید فطر همشهری جوان منتشر شود....اما ما همچنان منتظریم.این توقیف های یلخه ای آخر سر كار دستمان می دهد.یكی نیست ما رو توقیف كنه !
توضیح انسیه شهرستانكی را درباره این توقیف یا تاخیر را در اینجا بخوانید
گزارشی درباره تک نگارخانه شهر... هنر + هنرمند و چند نقطه... چندی پیش و برای اولین بار رغبت کردم و برای تماشای نمایشگاه آثار تجسمی و گرافیک سری به تک نگارخانه شهرمان زدم...اما تمام تصور من از نگارخانه در همان نمای اول فرو ریخت! در یک عصر تابستانی حدود ساعت شش بعدازظهر به نگارخانه رفتم اما با کمال تعجب با در بسته رو به رو شدم....با کمی پرس و جو از عوامل دیگر این ساختمان(که نگارخانه وسط آن قرار دارد) به این نتیجه رسیدم که نمایشگاه زمان مشخصی ندارد و باید منتظر بمانم..خیلی برایم جالب بود ولی چون اولین بارم بود اصلا این امر را مهم تلقی نکردم و به درون فضای پارک روبه روی نگارخانه رفتم تا بلکه نمایشگاه باز شود. زیاد طول نکشید...حدود پانزده دقیقه بعد نمایشگاه گذاران! آمدند و درب نمایشگاه باز شد و من هم به سمت نگارخانه حرکت کرد.بیست دقیقه اول که من مشغول دیدن کارهای نمایشگاه بودم(انصافا کارهای خوبی بودند...خودتان در عکس ها می توانید قضاوت کنید) کسی داخل نمایشگاه نیامد.با طرح چند سوال از نوع کارها و رنگ ها و .... سعی کردم این سکوت را برای خودم بشکنم.موسیقی نمایشگاه هم با یک ضبط دو کاسته سونی به راه افتاد بدون هیچ بلندگوی پخش کننده صدا و متعلقات دیگر!! خیلی ساده و بی ریا... از موسیقی می توان گذشت کرد اما از دیوارهای رنگ و رو رفته،میخ های قدیمی روی دیوار مانده،نقاشی های قدیمی (که بیشتر شبیه کنده کاری عهد ساسانیان است!!!) و هزاران مورد دیگر نمی توان گذشت.واقعا من نمی دانم چگونه توانسته اند نام اینجا را "نگارخانه" بگذارند!!! هیچ چیز سرجایش نیست و متاسفانه هنرمندان این شهر هم چاره ای جز تحمل و گذشت ندارند آخر ناسلامتی اینجا "تک" نگارخانه شهر است!... همان طور که در عکس ها می بیینید نورپردازی روی کارها واقعا فوق حرفه ای است!!! و ما مانده ایم و این چند نقطه ...که دیگر چه بگوییم. شاید تعداد اماکن فرهنگی در این شهر رو به توسعه با جمعیتی 300 هزار نفری به تعداد انگشتان دست هم نرسد و البته این اصلا خوب نیست ولی یک توجیه دارد: مسئولین اینجا بهای خاصی به هنر،فرهنگ و... نمی دهند چون پایه و بنیان این شهر، روی صنعت است و معلوم است جا باز کردن برای مقوله هنر سخت است و گاهی شاید به جان فشانی هم بیانجامد. با یکی از روزنامه نگاران نشریات شهر در همین نمایشگاه مشغول صحبت شدیم...همین سطرهایی که در بالا خواندید در بین ما رد و بدل شد بعلاوه یک افسوس بلند که واقعا چرا؟...چرا این شهر نباید به اندازه صنعتی بودنش ...از لحاظ فرهنگ و هنر رشد کند. البته به تازگی حرکت های خوبی در حال انجام است ولی اینها همان حکم مسکن را دارند...باید فکری اساسی تر کرد. -نمایشگاه آثار تجسمی و گرافیك با كارهایی از محبوبه حریت و شیما قاسمی
من برات بیس می زنم! گزارشی انتقادی از جشن های ویژه نیمه شعبان ساعت 7 عصر: برای اولین بار است که وقتی از دانشگاه می آیم کسی جلوی پایم ترمز نمی کند و تاکسی نیست!...درک می کنم...آخر امشب شب نیمه شعبان است و خیابان ها را بسته اند.پیاده به راه میافتم...خوب است هم می توانم رفتار مردم شهرم در این شب را ببینم و هم کمی پیاده روی کرده ایم!!! کمی غیر عادی ست...از میان اتوبوس هایی که برای بستن خیابان ها گذاشته اند عبور می کنم و با بی خیالی محض وسط خیابانی قدم می زنم که وقت دیگر هرگز فرصت چنین تجربه ای را نخواهم داشت.این خیابان از خیابان های بسیار شلوغ شهر است.با اینکه خیابان بسته است اما گاهی عبور چند خودرو که از کوچه پس کوچه های اطراف می آیند آرامش قدم زدنم را بهم می زنند.چراغ راهنمایی هنوز روشن است ولی مشتری ندارد.دلم نمی آید رفتار آدم های دور و برم را جایی یادداشت نکنم....از درون جزوه ریاضی ام چند کاغذ بیرون می آورم و شروع می کنم به نوشتن...کجا؟ وسط چمن های یک بلوار سابقا شلوغ ! ساعت 7:15: روی چمن ها..با اندکی ترس از رفتار آدمهای دور و برم می نشینم و یادداشت می کنم...فکرشان را می خوانم ...حتما با خود می گویند این دیوانه کیست که الان دارد روی چمن...این موقع...درس می خواند!! حق هم دارند ولی چه کنم؟...برای نوشتن جا پیدا نکردم....صبر هم ندارم که تا منزل برسم و همه اینها را بنویسم! جشن اصلی هنوز آغاز نشده است...از وقتی که خیابان را بسته اند حس غریبی به من دست داده است!...حس یک آرامش قبل از طوفان...یعنی می خواهیم امشب چکار کنیم؟ می خواهیم کجایمان را ثابت کنیم؟...این آرامش ناپایدار نگرانم می کند.از هر گوشه صدایی می آید....از معین تا حاج محمود کریمی!...هر کسی بلندگویش قوی تر است...امشب نوای جشن را در دست دارد. بچه های روزنامه فروش امروز شاید روز خوبی نداشتند...الان دارند پیش زمینه می کنند...شادی های اندکشان را در کنار هم تقسیم می کنند....گاهی اوقات هم شری می کنند که چشم غره مامور انتظامی را می بینند و خودشان را جمع و جور می کنند.آنها هم جور خاصی مرا نگاه می کنند...من سرم به کار خودم گرم است...بی خیالی گاهی اوقات هم بد نیست!! کسی هنوز به شربت دادن و شربت خوردن نیفتاده است...انگار هنوز دم نکشیده اند!!....من تجربه خوبی از شربت خوردن شب نیمه شعبان نداشتم.یکبار برایم بس بود.مثل اینکه برای شروع جشن اصلی هنوز باید منتظر بمانیم...شربت خوران هم اندک اندک آغاز می شود...زیاد جای نگرانی نیست!... نگاه های متعجب به من دارد کم کم بیشتر می شود...کمی می ترسم.بلند می شوم و بساطم را جمع می کنم! ساعت 7:40: 200 متر جلوتر فضای خلا پیدا می کنم...باز هم روی همان بلوار اصلی!...اینجا کمی ناپیداست و بهتر و راحت تر می توان کار کرد.زباله های لیوان های یک بار مصرف کم کم با نسیم باد روی خیابان ها می آیند و صدایشان هم دارد به گوش می رسد.شربت را دارند جلوی یکی از با کلاس ترین مراکز خرید شهر می دهند و طبعا تعداد آدم های مثلا با کلاس هم کم نیست!...اما از آنها هم آبی گرم نمی شود...با یک زور کوچک لیوان را مچاله کرده و بغل دستشان می اندازند....به بهانه اینکه سطل زباله وجود ندارد!...اما دارد...من دارم می بینم ....فقط کمی آنطرف تر است... پسرکی ترقه می اندازد و از شانس بد او هم...پلیس همان لحظه از سر می رسد و توقف میکند....پسرک از ترس فرار می کند....کاش پلیس بهداشت هم داشتیم و کمی از آن می ترسیدیم!! از روی چمن های وارفته بلوار هم بلند می شوم و به سمت بالاتر خیابان حرکت می کنم.از کنار یک مرکز جشن عبور می کنم....نوای موسیقی اش آشناست!...""من برات بیس می زنم...تا تو رو..."" مطمئنم که این موسیقی برای امشب مناسب نیست..آن هم پخش خیابانی!!! اما موسیقی است دیگر....بازار دیگری دارد اما همه جا عرضه می شود!!... برای امام زمان(عج) بیس می زنیم!!! مولودی مان(که گاه با مداحی هیچ فرقی ندارد!!) حرفی برای گفتن ندارد...همین می شود که آهنگ هایی که در عروسی ها می شنویم...بازار خیابانی در این شب پیدا می کنند.متاسفانه حتی موسیقی بدون کلام شاد هم نداریم که حداقل این شب ها استفاده کنیم.همه جای کارمان می لنگد.شادی مان در این شب(و بقیه شب ها) تعریف شده نیست...همه چیز را با همه چیز قاطی می کنیم...سالاد فصل شده ایم!!...شما هم قطعا متعجب خواهید شد وقتی پرچم "یا مهدی ادرکنی" را می بینید و آهنگ "نسترن ای عشق من" را می شنوید!!!... ساعت 8:15: دور از مرکز اصلی جشن کمی آرام می یابم تا این سطرها را بنویسم...با دوستان همین بحث نوع جشن و کیفیت آن را دنبال می کنیم...خنده توامان از رفتاری که در این شبها داریم...چاشنی حرفهایمان است!! امروز صبح در کلاس ریاضی هم بحث داشتیم که چرا اینگونه ایم؟ چرا طور دیگری رفتار می کنیم؟ بچه های کلاس همگی با من مخالفند...می گویند می خواهیم تخلیه انرژی کنیم....شادی نداریم....حرفهایشان تا حدودی حقیقت دارد...قبول دارم که ملت ما شادی ندارد و قطعا وقتی شادی پیدا می کند ...برای تخلیه انرژی جایی نیست. اما من با این عادات مخالفم....اینها از ما نیست....جزو فرهنگ ما نیست.....کجای فرهنگ این دیار کهن نوشته شده که برای تخلیه انرژی تان زمین و زمان را به آسمان ببرید؟...آشغال روی خیابان بریزید...تا می توانید لایی بکشید....در یکی از بهترین شب های خدا ،طوری رفتار کنیم که بعدا از مسلمانی مان خجالت بکشیم؟! اگر صدای ضبط ماشین ها بلند بود...باز حرفی نیست اما چرا در کوچه و خیابان؟ شما اگر ببینید که کسی دارد از ماشینش آشغال به بیرون پرت می کند...از این صحنه متنفر نمی شوید؟...سوناتا و کمری و پژو و پراید و پیکان ندارد!....همه امشب همین طوریم...اینجا شکاف طبقاتی وجود ندارد!!!....فقط بلدیم در داشتن ثروت خود را طبقاتی بدانیم نه در فرهنگ....از نظر فرهنگ (این چیزی که من دیدم) همه در یک طبقه ایم. سالهاست می دانیم که این اتفاق ها دارد میافتد...چرا بی خیالیم؟ اصلا چرا یکی نمی پرسد که فلسفه شربت دادن در خیابان که هم باعث بار ترافیکی می شود و هم زحمت کارکنان شهرداری را زیاد می کند...چیست؟ پس مساجد برای چیستند؟ فقط سخنرانی و نماز؟....چرا در شب جشن نیمه شعبان...جشنها را به مساجد و حسینیه ها هدایت نمی کنیم؟ اجرای این گونه مراسمات مذهبی و جشن ها و همچنین عزاداری ها،نیاز به یک جور کارگردانی دارد،جدی می گویم....باید کسی باشد که این امور را ساماندهی کند...اما خب همه اینها در سطح حرف باقی می ماند...عمل کیلویی چند؟ فقط 15 روز تا ماه رمضان فرصت داریم....ما در ماه رمضان هم همین آدمها هستیم...به خدا زیاد فرقی نداریم!! پس نوشت ها:
جایی همین حوالی . . . شب.خارجی.یك مكان خارجی: بروبچ: 4 تا ذغالی...4تا پیكو... پدرام: الان . . . علی برو اونور بلوار پارك كن من برم بگیرم بیام... علی: هستیم اینور دیگه...واسه چی؟ پدرام: اونور حالش بیشتره...! غرغر ها یكی یكی شروع می شود...حالش را نداریم بریم 50 متر آنورتر و یقه پدرام را برای دیر كردنش بگیریم...از همین جا برایش مسیج و تك زنگ می رویم...از مغازه بیرون می آید و چارتا دری وری با حركات صورت نثارمان می كند.... ما هم در دلمان یك "بینیم با...زود باش" نثارش می كنیم....چمن ها زیر پاها و بدنمان بی صدا سر خم می كنند...اینجا دیگر حس و احساسم گل نمی كند... پدرام دارد میآید...خودمان را از ولو بودن درمیآوریم ...یك نیمكت خالی گیر میآوریم و سوارش می شویم...فكر نكنم از دست ما جان سالم به در برد!!!...مشغول خوردن فست فودهای امروزی می شویم...یكی از بچه ها می گوید به جای نوشابه دوغ بخوریم كه ضرر نداشته باشد...حسابی از خجالتش درمیآییم!!!... بچه ها برای هواخوری ودیگر كارها! دارند بلوار را پایین و بالا می روند،من همراهشان نمی روم...از من دیگر گذشته است!!!...پسرك روزنامه فروش هم برای كار دیگری دارد بلوار را پایین و بالا می رود...یكی از بچه ها دارد برمیگردد...گوشی موبایلش را پیش من جا گذاشته است...پسرك روزنامه فروش هم همزمان با او به من می رسد...دنبال 100 تومانی می گردم تا یك روزنامه ازش بخرم...پژمان می گوید حوصله داری ها!!! مگه چی تو این كاغذپاره ها نوشته؟ اینا همش بازیه!!... دیگه اینقدر هم بی خیال نیستم...10 برابر مبلغی كه خرج روزنامه و مغزم كردم را امشب خرج جای دیگرمان كردیم!!!...عادت كردیم به ضرر كردن و ضرر دادن و هدر روی...چرا؟ نمی دانم... پسرك روزنامه فروش دارد می رود...هنوز چند قدمی دور نشده كه صدایش می زنم...یك ساندویچ اضافی مان را بهش میدهم...اول قبول نمی كند...اما راضی اش می كنم... روزنامه را ورق می زنم... بچه ها همچنان دارند بالا و پایین می روند...چندان هم بازی نیست...كاش فقط كمی جدی تر بودیم... پسرك روزنامه فروش را با چشمانم بدرقه می كنم...روزنامه را به مردم دیگر هم نشان می دهد...اما كسی نمی خرد...همه مشغول "خوردنند" و حوصله ای برای "خواندن" ندارند...پسرك در انتهای بلوار با نامیدی روی جدول می نشیند...ساندویچ را زیر روزنامه ها درمیآورد و مشغول خوردن می شود....چشمانم را برمیگردانم...پدرام دارد صدایم میزند... بیا بریم....حالش تموم شد!
پدرام:چی میخورین؟
پدرام رفته است شام امشب را بگیرد...با خیال یا بی خیال داریم موسیقی گوش می كنیم و دیدی هم به اطراف می اندازیم...حوصله ام نمی گذارد بلوار را دور بزنم و ماشین را جا به جا كنم...حس صرف جویی بنزینم گل كرده است!!!... از موسیقی هم زده می شویم به درون فضای سبز می رویم...یكی ولو می شود...یكی صاف ایستاده است آمار ملت را می گیرد ...یكی هم....
ما فقط ظاهر پرستیم . . . شهری ما در آن دانشگاه می رویم(و زندگی می كنیم...) جزو مناطق گرمسیری كشور محسوب می شود و بهار و تابستان گرم و خشك در آب و هوای اینجا حكومت می كند.به هر ترتیب وقتی هوا گرم می شود لباس ها هم كمتر می شود و این هیچ تعجبی ندارد ولی تعجب از آنجا آغاز می شود كه طرح برخورد با لباس های نامناسب بدون هیچ منطقی در اینجا دنبال می شود.چندی پیش جلسه پرسش و پاسخ با هیئت رئیسه دانشگاه آزاد عمدتا حول همین موضوع(برخورد با لباس های نامناسب) چرخید و كار به جاهای باریك كشیده شد.مسئول فرهنگی!!! دانشگاه(كه از قشر روحانیت هم هستند) با این منطق كه لباس باید مناسب باشد و ما اگر فلان لباس را ببینیم برخورد می كنیم ...اعتراض شدید دانشجویان را برانگیخت.حالا قضیه این طرح چیست؟ قرار بر این شده است كه "فقط" با "تی شرت" آستین كوتاه و آستین بلند برخورد شود و بقیه اگر پیراهن آستین كوتاه و تنگ و كوتاه پوشیدند هیچ مشكلی وجود ندارد...(پیدا كنید منطق داستان را!!!) اما مشكل این گونه برخورد ها چیست؟ چرا هیچ گاه این طرح های به ظاهر فرهنگی به ثمر ننشسته اند؟ چرا نسل جوان به رغم تمام محدودیت هایی كه ایجاد می شود باز هم در مقابل این گونه طرح ها مقاومت می كنند؟ هیچ كس لباس نامناسب را در دانشگاه نمی پسندد...این یك حرف منطقی ست اما چه كسی تعیین می كند كه لباس نامناسب چیست؟ امروز كه با تی شرت دانشگاه رفته بودم(آستین كوتاه و قدبلند) حراست دانشگاه به تبعیت از همان كار فرهنگی جلوی ما را گرفتند و گفتند كه لباس شما نامناسب است...واقعا چه كسی تعیین كننده است؟ آیا تی شرت هایی كه روی آنها عمدتا این جمله نامناسب(Fcuk) نوشته شد...تنگ و كوتاه است....با دیگر تی شرت ها فرقی نمی كند؟ نكند اینجا هم باید تر و خشك با هم بسوزند یا همه ما برویم در این گرمای 35 درجه پیراهن آستین بلند بپوشیم؟...منكر آدم هایی نیستم كه با پوشش نامناسب به دانشگاه می آیند و مدل موهایی عجیب و غریب دارند...باید با آنها برخورد شود ولی چگونه؟ فقط با جلوگیری و تحكم؟ فقط با افعال امری؟ به "فقط" خیلی توجه كنید.... هزاران بار این جمله را تكرار كرده ام كه ما "عرضه فرهنگی" نداریم.یعنی چیزی از فرهنگمان را نداریم كه عرضه كنیم یا شاید هم نمی خواهیم كه عرضه كنیم.بحث پوشش 2 جنبه دارد.شخصی و اجتماعی...در نهادی اجتماعی مثل دانشگاه باید وزنه دومی(یعنی همان بعد اجتماعی پوشش) سنگین تر باشد و در این شكی نیست.خب این موضوع را اینجا نگه دارید...نگاهتان را بچرخانید....دانشگاه...در این باره چه كاری انجام داده است؟ آیا دانشگاه كه به قول حضرت امام(ره) مركز همه چیز است....واقعا مركز همه چیز است؟ اگر هست پس چرا حداقل همین كار ساده را نمی تواند انجام دهد؟ چرا نمی تواند همزمان با اجتماعی بودنش ...فرهنگی بودن خودش را هم ثابت كند؟ یكی از روسای همین دانشگاه ما با طرح حجاب برای خانمها بدین شكل كه "چادر ملی" چادر سنتی" مانتوی بلند" وارد این كارزار شد...ولی خب كسی محل به این طرح نگذاشت....! چرا فقط با زور می خواهیم چیزی را بفهمانیم...چرا طرح ها باید با زور حراست و غیره انجام شوند نه با شوق دانشجویان؟...همه اینها دلیل دارد....دلیل آن این است كه این گونه طرح ها 2 مشكل دارند...اولا اینكه "زوری" هستند و دوما اینكه "جذاب و متنوع" نیستند...باور كنید اگر كسی بتواند این 2 مشكل را حل كند باید به او لقب "سوپرمن" بدهیم!!! تا به حال چندین طرح درباره حجاب اسلامی...مد اسلامی و... در مجلس تصویب و به بایگانی منتقل شده اند!!! چرا هیچ كس یا همین مسئولان به ظاهر فرهنگی نمی خواهد این طرح ها را اجرا كند؟ چرا همه در تابستان یادشان می آید كه مد اسلامی هم هست!!!؟؟ همین مسئول فرهنگی دانشگاه ما كه به گفته خودشان فارغ التحصیل دانشگاه شهید بهشتی هستند و با كمیسیون حقوق بشر همكاری می كنند....!!....چرا نمی توانند در جذب جوانان موفق باشند؟ چرا طرح های فرهنگی فقط دارند خاك می خورند؟....فكر می كنم باید حداقل تا اینجا منظور من رو درباره عرضه فرهنگی فهمیده باشید.... چرا تیتر بالا را زدم؟ دلیل آن این است كه ما فقط می خواهیم ظاهر را درست كنیم و به باطن هیچ كاری نداریم....مسئولان فرهنگی دانشگاه فقط می خواهند دانشجویان ظاهر خود را حفظ كنند تا بعدا به مقامات بالاتر پز همین اقدامات فرهنگی شان!! را بدهند....قطعا غیر از این نیست....حالا خیلی از شما بعد از خواندن این مطلب ممكن است فكر كنید كه من دارم به آنان توهین می كنم....برداشت شما مال خودتان....ولی من فقط دارم یك تلنگر می زنم....تلنگر می زنم تا بعضی ها بفهمند كه ما داریم به كجا می رویم.....ما فقط داریم جاده ظاهر پرستی مان را طی می كنیم و دیگر هیچ!!! لطفا كمی علف !!! 
مثل اینكه تبعات طرح "امنیت اجتماعی" دارد به دانشگاهها هم نفوذ می كند!...چند صباحی ست(بعد از گرم شدن هوا)...پوشیدن هر گونه تی شرت(آستین كوتاه و آستین بلند) در دانشگاه ما ممنوع شده است.كارهایی كه عمدتا با هدف "فرهنگی" انجام می شوند ولی عملا اتفاق خاصی نمی افتد.
اگر به عنوان مثال یك دانشجو بخواهد در دانشگاه فساد كند(حالا از هر نوع كه شما فكرش را می كنید) ...آیا این دانشجو با پوشیدن پیراهن آستین بلند سر به صلاح میشود؟ آیا فساد كم می شود؟ آیا نیت ها تغییر می كند؟ ...كاش ساده بودم و این حرف ها را بی دلیل و منطق باور می كردم....باور می كردم كه می توان با تغییر ظاهر... باطن را هم تغییر داد.....اما نمی توانم....گوسفند نیستم!...باورم نمی شود....
یكی مرا ساده كند....
تو داری اعتباری می شوی... به تازگی ما هم تحت تاثیر جشنواره های رنگارنگ شرکت محترم ایرانسل و سیم کارت هدیه و همچنین نداشتن یک سیم کارت ناقابل و برای در دسترس بودن برای خانواده اقدام به خرید یک سیم کارت اعتباری نمودیم. تا اینجایش هیچ مشکلی نیست.سیم کارتش خوب است گرچه شماره اش از شماره سیم کارت هدیه اش سخت تر است!!!(میگن دنیا برعکس شده...راست میگفتن!!!)...آنتن دهی اش برای همراه اول هم خوب است گرچه نمی توان با شماره ثابت ایرانسل را گرفت(به هر حال همیشه باید یک جای کار بلنگد!!!)....دیگر دردسر قبض گرفتن و سند و شناسنامه و المثنی هم ندارد کافی است به مقدار اعتبارتان یا همان جیب محترمتان برای سیم کارت کارت شارژ بخرید و کدش را وارد کرده و حالش را ببرید.... یک روز که در دانشگاه بودم..شارژ سیم کارت داشت ته می کشید....کارت شارژ هم در دسترس نبود تا آن را شارژ کنم....دیگر نتوانستم از موبایلم استفاده کنم...بی اختیار یاد 2 چیز افتادم که بهانه همین یادداشت تیکه پاره شده است.... ضرب المثل قدیمی که همیشه در گوشم هست..."هر چه قدر پول بدی ...آش میخوری"... سیم کارت اعتباری با تمام مزایایی که دارد اللخصوص مزیت مهم نیامدن قبض!!!....همین ایراد گنده را دارد...هر چه قدر پول بدی آش میخوری!!!...اگر یک روز وسط بیابان هم گیر بیفتی و اعتبارت تمام شود یک ثانیه بیشتر هم نمی توانی از سیم کارتت استفاده کنی....حتی یک ثانیه.....اگر در حال حرف زدن هم باشی...مکالمه ات قطع می شود و خلاص! عشق هایمان موقتی شده است....چرا راه دور می روید؟ همین دانشگاه! هیچ کس به قصد ازدواج قدم برای ارتباط برنمی دارد همه دوست دارند یک ارتباط "موقت" داشته باشند و بعدش ... اصلا مهم نیست..یه چیزی میشه به هر حال ! خدا بزرگ است ! استخدام هایمان دارد کم کم موقتی می شود.....شما برای یک کار "موقت" استخدام "موقت" می شوی و بعدش خلاص....انگار نه انگار تو سابقه کار داشتی و قبلا جایی کار میکردی....هیچ امنیت شغلی نداری....هر لحظه ممکن است کار بخوابد و همه بروند هواخوری!... انگار نه انگار تو همین دیروز... اینجا . . . توی این حال و هوا نمی مانم....اگر بمانم افسرده می شوم....دلخوشیمان اتفاقات خوبی است که دور و برمان می افتد... موسیقی هم که روزگار خوبی ندارد....بهنام صفاریان هم راضی مان نمی کند ! سینما هم که اینجا انگار تعطیل است!!!.با تک آهنگ عاشقانه "تعبیر" ایمان حضرتی سر می کنیم....ترانه های فرید احمدی مرحم خوبی برای این بی عشقی روزگار معاصر و روزمره مان است... راستی چرا هیچ کس از عشق نمی خواند؟ حالا هر چه می خواهد باشد....چرا عشق را حذفش کردیم؟ ترانه هایمان سرد شده است....موسیقی رپ هم این گیر و دار بدجوری دارد شیطنت می کند و کسی به فکر این طفل "بیش فعال" و "سرکش" نیست.سریال های تلویزیون هم چیز دندان گیری ندارند ...ما هم که همیشه معترض! ... پی نوشت(1): نوشتن این یادداشت هیچ ربطی به آنتن ندادن ایرانسل به تلفن ثابت-مهندس ضرغامی-وزیر فرهنگ-بنیامین- آریان- تئوری ازدواج موقت-وزارت کار-دانشگاه آزاد - تورم و...غیره ندارد.خواهشا سو برداشت نفرمایید!!!.... پی نوشت(2): همه چیز قانون خود را دارد.....سیم کارت اعتباری...ازدواج موقت.....استخدام موقت.... و....کاری به قانون ندارم....زندگی مان دارد همین طور کم کم ماشینی می شود.گریزی از قانون و "رفتن" نیست. کاش طی این "رفتن" ها دچار روزمرگی نمی شدیم
دومین چیزی که به خاطرم آمد...همین اعتباری شدن همه چیز اطراف ماست....نگاه کنید....ازدواج هایمان را می خواهند موقت کنند....اگر هم نخواهیم منفی نگاه کنیم مثل سیم کارت اعتباری می ماند....شما ازدواج میکنی در یک مدت موقت و با یک مهریه(برای خانم ها) موقت و معلوم....یک ثانیه از مدت آن بگذرد شما دیگر محرم هم نیستید...انگار نه انگار که مثلا همین 5 دقیقه پیش شما محرم بودید و . . .
-------------------------------------------------------------------------------
حالا اگر اسم ما را دیدید ...زیاد تعجب نکنید...ما که خودمان خیلی مشعوف و متعجب شدیم!

آخرین پست ها